پژوهشکده مهدویت
كوتاه و خواندني

خورشيد فروزان

امروز وجود مقدس حضرت حجت - ارواحنا فداه - در ميان انسان‏هاى روى زمين، منبع بركت، علم، درخشندگى، زيبايى و همه ي خيرات است. براى انسانى كه داراى معرفت‏باشد، موهبتى از اين برتر نيست كه احساس كند، ولى خدا، امام بر حق، عبد صالح، بنده ي برگزيده در ميان همه ي بندگان عالم و مخاطب به خطاب خلافت الهى در زمين، با او و در كنار او است؛ او را مى‏بيند و با او مرتبط است. مهدى موعود (عجّل الله تعالي فرجه الشريف)، مظهر رحمت و قدرت حق و مظهر عدل الهى است و كسانى كه بتوانند با اين كانون شعاع رحمت و تفضلات الهى، ارتباط روحى و معنوى برقرار كنند، در تقرب به خداوند، توفيق بيشترى مى‏يابند؛ زيرا نفس توسل و توجه و ارتباط قلبى با آن حضرت، موجب عروج و رشد روحى و معنوى انسان مى‏شود.

جستجو در سايت
آنلاین
مهمان: 2
کاربر: 0
در این صفحه: 2
   

تشرف پيرزنى از كنيزان حضرت

ارسال به یک دوست  نسخه مناسب برای چاپ home

يعقوب بن يوسف اصفهانى مى گويد: در سال 281, با گروهى از اهل اصفهان , كه از اهل سنت بودند, به حج بيت اللّه الحرام مشرف شدم .
وقـتـى وارد مـكـه شـديم , بعضى از رفقا خانه اى را كه در كوچه سوق الليل و به نام دار خديجه و دارالرضا (ع ) معروف بود, كرايه كردند.
در آن خانه پيرزنى زندگى مى كرد.
هنگامى كه وارد خانه شديم , از آن پيرزن پرسيدم : چرا اين خانه را دارالرضا (ع )مى گويند؟ و تو با اين خانه چه ارتباط و مناسبتى دارى ؟ گفت : اين خانه , ملك حضرت رضا (ع ) بوده و من هم از كنيزان اين خانواده مى باشم .
در گذشته حضرت عسكرى (ع ) را خدمت كرده ام و ايشان مرا در اين جا منزل داده اند.
ايـن مطلب را كه شنيدم با او انس گرفتم , اما موضوع را از رفقاى خود كه غير شيعه بودند, پنهان كردم .
برنامه من اين بود كه شبها هر وقت از طواف بر مى گشتم , با ايشان در ايوان خانه خوابيده و در را مى بستيم و سنگ بزرگى را براى اطمينان پشت درمى گذاشتيم .
در همان مدت , شبها روشنى چراغى را در ايوان مى ديدم كه شبيه به روشنى مشعل بود و مشاهده مـى كردم كه در منزل بدون آن كه كسى از اهل خانه آن را باز كند, گشوده مى شد.
و باز مى ديدم كـه مـردى بـا قد متوسط, گندمگون , مايل به زردى كه درپيشانى اش آثار سجود بود و پيراهن و لـبـاس نـازكى پوشيده و در پايش نعلين بود, باصورتهاى مختلف وارد مى شد و به اتاقى كه محل سكونت پيرزن بود, بالا مى رفت .
از طرفى پيرزن به من مى گفت : در اين اتاق دخترى دارم , لذا به كسى اجازه نمى دهم بالا بيايد.
من آن روشنى را كه شبها در ايوان مى ديدم , در وقتى كه آن مرد از پله بالا مى رفت , درپله و چون داخـل اتـاق مـى شـد در غـرفـه مـى ديدم , بدون آن كه چراغى ديده شود.
رفقاهم اين جريانات را مى ديدند, ولى گمان داشتند كه اين مرد, عجوزه را متعه كرده و به همين جهت رفت و آمد دارد.
و بـا خـود مـى گـفـتـنـد: اين جمع , شيعه هستند و متعه راحلال مى دانند, در حالى كه ما جايز نمى دانيم .
و بـاز مـى ديـديـم , آن مـرد با اين كه از خانه خارج و يا داخل منزل مى گردد, سنگ در جاى خود مى باشد.
در خانه هم در وقت خروج و ورود آن مرد باز و بسته مى گردد, اماكسى كه آن را بگشايد و ببندد ديده نمى شد.
وقتى من اين امور را مشاهده كردم , دلم از جا كنده شد و عظمت اين قضايا در روحم اثر گذاشت , لذا با آن پيرزن بناى ملاطفت را گذاشتم , تا شايد خصوصيات آن مرد رابدانم .
روزى به او گفتم : فلانى , من از تو سؤالى دارم و مى خواهم آن را در وقتى كه رفقاى من نيستند, بپرسم و از تو تقاضا دارم كه وقتى مرا تنها ديدى از غرفه خودپايين آمده به درخواست من گوش دهى .
پـيـرزن وقتى خواهش مرا شنيد, گفت : من هم خواستم به تو چيزى بگويم , ولى حضور همراهان مانع شده بود.
گفتم : چه مطلبى ؟ گـفـت : به تو مى فرمايد, (نام كسى را ذكر نكرد و فقط به همين صورت پيغام رساند) باآن جمعى كه با تو رفيق و شريك هستند, مخلوط نشو, و در كارهايشان مداخله نكن .
با آنها مدارا نما و برحذر باش , زيرا دشمنان تو هستند.
گفتم : چه كسى اين مطلب را مى گويد؟ گفت : من مى گويم .
در اين جا مهابت او مانع شد, يعنى نتوانستم دوباره در اين باره از او سؤال كنم .
گفتم :كدام جمع را مى گويى ؟ (گمان كردم منظورش همراهانم است .
) گـفت : نه , اينها را نمى گويم , بلكه آن شركايى را مى گويم كه در شهر خود, دارى و درخانه با تو بودند.
يعقوب بن يوسف (صاحب قضيه ) مى گويد: ميان من و جمعى را كه ذكر كرد, راجع به دين بحثى واقع شده بود, لذا آنها سعايت و شكايت مرا نزد حاكم برده بودند.
به همين جهت من فرار كردم .
وقـتـى پيرزن اين مطلب را آهسته به من گفت , با خود گفتم راجع به امام غايب (ع ) ازاو سؤالى كنم .
پرسيدم : تو را به خدا قسم مى دهم , آيا ايشان را به چشم خودديده اى ؟ گـفت : برادر, من او را نديده بودم .
حضرت امام حسن عسكرى (ع ) مرا بشارت داد به اين كه او را در آخـر عـمـر خـود مـى بـينم و به من فرمود: بايد او را خدمت كنى , همان طورى كه مرا خدمت كردى , لذا سالها است كه من در مصر مى باشم و الان آمده ام ,يعنى حضرتش مرا با فرستادن نامه و هزينه سفر توسط مردى خراسانى , دعوت كرده است .
آن مبلغ سى دينار است و به من امر كرده بود كه امسال به حج مشرف شوم .
من هم آمده ام به اميد آن كه او را ببينم .
وقـتـى پـيرزن اين جملات را گفت , در دل من افتاد كه آن مردى كه شبها رفت و آمددارد, بايد خود آن حضرت باشد, لذا ده عدد درهم را كه به نام حضرت رضا (ع ) بود وبا خود براى انداختن در مقام ابراهيم آورده بودم , به آن پيرزن دادم و با خود گفتم :دادن به اولاد فاطمه (س ) افضل است از آن كه در مقام انداخته شود و ثواب آن بيشترمى باشد.
گفتم : اينها را به كسى از اولاد فاطمه (س ) بده كه مستحق باشد.
در نيت من اين بود كه آن مرد همان حضرت است و اين درهمها را پيرزن به او خواهد داد.
درهمها را گرفت و بالا رفت .
بعد از ساعتى برگشت و گفت : مى فرمايد ما در اينهاحقى نداريم , بلكه آنها را در جايى كه نذر كرده بودى , بينداز.
لكن اين درهمها را كه به نام حضرت رضا (ع ) است به ما بده و به جايش درهمهاى معمولى بگير و در مقام بينداز.
مـن هـم آن طـورى كـه فـرموده بود, عمل نمودم .
ضمنا من نسخه توقيع قاسم بن علاء راكه در آذربـايـجـان صادر شده بود, به همراه خود داشتم .
به او گفتم : اين توقيع را به كسى كه توقيعات امام غايب (ع ) را ديده و مى شناسد, عرضه كن .
گفت : آن را بده .
گمان كردم مى تواند بخواند, لذا نسخه را به او دادم .
گـرفـت و گـفت : اين جا نمى توانم بخوانم و با خود بالا برد.
بعد برگشت و گفت : صحيح است .
سـپـس فرمود: به تو مى فرمايد (باز اسم كسى را نبرد) وقتى كه بر پيغمبر خودصلوات مى فرستى چه مى گويى ؟ گـفتم , عرض مى كنم : اللهم صل على محمد و آل محمد و بارك على محمد و آل محمد و ار حم محمدا و آل محمد بافضل ما صليت و باركت و ترحمت على ابراهيم و آل ابراهيم انك حميد مجيد.
گفت : نه .
وقتى كه بر ايشان صلوات مى فرستى نامشان را هم ذكر كن .
گفتم : همين كار را خواهم كرد.
پـيـرزن رفـت و آمـد, در حـالـى كـه دفـتر كوچكى همراهش بود.
گفت : مى فرمايند هروقت بر پيغمبرت صلوات مى فرستى , بر او و اوليائش صلوات فرست , همان طورى كه در اين دفتر هست .
من هم دفتر را گرفته , نسخه نمودم و به آن عمل كردم .
يعقوب بن يوسف مى گويد: آن مرد را شبها مى ديدم كه از غرفه پايين مى آمد و آن نورهم با او بود و از خـانـه بيرون مى رفت , لذا پشت سرش از خانه خارج مى شدم .
درآن جا نورى ديده مى شد, اما شخص حضرت را نمى ديدم , تا وقتى داخل مسجد الحرام مى شدند.
عـده اى از مـردم شـهـرهـاى مـخـتلف را مى ديدم كه با لباسهاى كهنه به در آن خانه مى آمدند و نوشته هايى به پيرزن مى دادند.
او هم به آنها نامه هايى مى داد.
آنها با پيرزن مكالمه مى كردند و من نمى دانستم كه در چه زمينه اى صحبت مى كنند.
حتى جمعى ازايشان را در مسير برگشت , بين راه بغداد مى ديدم ((58)).
و امـا صـلـواتى را كه حضرت ولى عصر ارواحنافداه توسط كنيز خود به يعقوب بن يوسف اصفهانى تعليم دادند, اين است : اللهم صل على محمد سيد المرسلين و خاتم النبيين و حجة رب العالمين ,المنتجب فى الميثاق , المصطفى فى الظلال المطهر من كل افة , البرى ء من كل عيب , الموكل للنجاة المرتجى للشفاعة , المفوض اليه فى دين اللّه .
اللهم شرف بنيانه و عظم برهانه , افلح حجته و ارفع درجته و ضوءنوره و بيض وجهه و اعطه الفضل و الـفـضـيـلـة و الـوسـيلة و الدرجة الرفيعة و ابعثه مقاما يغبطه به الاولون و الاخرون و صل على اميرالمؤمنين و وارث المرسلين و حجة رب العالمين و قائد الغر المحجلين و سيد المؤمنين و صل على الحسن بن على امام المؤمنين و وارث المرسلين و حجة رب العالمين و صل على الحسين بن عـلـى امـام الـمـؤمـنـين و وارث المرسلين و حجة رب العالمين و صل على على بن الحسين امام الـمؤمنين و وارث المرسلين و حجة رب العالمين و صل على محمد بن على امام المؤمنين و وارث المرسلين و حجة رب العالمين و صل على جعفر بن محمدامام المؤمنين و وارث المرسلين و حجة رب الـعالمين و صل على موسى بن جعفرامام المؤمنين و وارث المرسلين و حجة رب العالمين و صـل عـلى على بن موسى امام المؤمنين و وارث المرسلين و حجة رب العالمين و صل على محمد بـن عـلـى امـام الـمؤمنين و وارث المرسلين و حجة رب العالمين و صل على على بن محمدامام المؤمنين و وارث المرسلين و حجة رب العالمين و صل على الحسن بن على امام المؤمنين و وارث المرسلين و حجة رب العالمين و صل على الخلف الهادى المهدى امام المؤمنين و وارث المرسلين و حجة رب العالمين .
الـلـهم صل على محمد و على اهل بيته الهادين , الائمة العلماء و الصادقين والاوصياء المرضيين , دعائم دينك و اركان توحيدك و ترجمة وحيك و حجتك على خلقك و خلف ائك فى ارضك , الذى ن اخـتـرتـهـم لـنـفسك و اصطفيتهم على عبيدك و ار تضيتهم لدينك و خصصتهم بمعرفتك و خـلـفـتـهـم بـكـرامتك وغشيتهم برح متك و غذيتهم بحك متك و البستهم من نورك و ربى تهم بنعمتك ورفعتهم فى ملكوتك و خصصتهم بملائكتك و شرفتهم بنبيك .
الـلهم صل على محمد و على هم صلوة كثيرة طيبة لا يحيط بها الا ان ت و لايسعهاالا علمك و لا يحصيها احد غيرك و صل على وليك , المحيى سنتك , القائم بامرك , الداعى اليك و الدليل عليك و حـجـتك و خليفتك فى ارضك و شاهدك على عبادك , اعزز نصره و مد فى عمره و زين الارض بطول بقائه .
الـلـهـم اكـفـه بـغـى الـحاسدين و اعذه من شر الكائدين و ازجر عند ارادة الظالمين وخلصه من ايدى الجبارى ن .
الـلـهـم اره فـى ذريـتـه و شـيـعـته و خاصته و عامته و عدوه و جميع اهل الدنيا ما تقر به عينه و تستر[تسر] به نفسه و بلغه افضل امله فى الدنيا و الاخرة انك على كل شى ء قدير.
الـل هـم جدد به ما محى من دينك و احى به ما بدل من كتابك اظهر به ما غير من حكمتك حتى يعود دينك على يديه غضا جديدا خالصا مخلصا[مخلصا] لا شك فيه و لا شبهة معه و لا باطل عنده و لا بدعة .
اللهم نور بنوره كل ظلمة و هد بركنه كل بدعة و اهدم بقوته كل ضلال و اقصم به كل جبار و اخمد بسيفه كل نار و اهلك بعدله كل جائر و اجر حكمه على كل حكم و اذل بسلطانه كل سلطان .
الـلهم اذل من ناواه و اهلك من عاداه و ام كر بمن كاداه و استاءصل من جحد حقه واستهزء بامره و سعى فى اطفاء نوره و اراد اخماد ذكره .
الـلهم صل على محمد المصطفى و على على المرتضى و على فاطمة الزهراء وعلى الحسن الرضا و عـلى الحسين الصفى و على جميع الاوصياء , مصابيح الدجى و اعلام الهدى و سناد التقى و العروة الوثقى و الحبل المتين و الصراطالمستقيم و صل على وليك و على ولاة الائمة من ولده القائمين بامره و مد فى اعمارهم و زد فى اجالهم و بلغ هم امالهم