پژوهشکده مهدویت
كوتاه و خواندني

مصلح کل

همه ي اديان و مذاهب، عقيده دارند كه يك منجى و يك دست مقتدر الهى در مقطعى از تاريخ خواهد آمد و در نجات بشر از ظلم و جور، معجزه گرى خواهد كرد. همه ي فرق اسلامى، معتقدند كه حضرت مهدى (عليه السلام) از نسل طيب و طاهر پيامبراعظم(صلي الله عليه و آله و سلم)، عالم را مملو از عدل و داد و براى اقامه دين خدا و حق الهى قيام خواهد كرد. غير مسلمان‏ها هم به نحوى، معتقد به يك آينده ي مطلوب و درخشانى براى بشريت هستند كه با همين مسأله ي مهدويت، تطبيق مى‏كند. اين عقيده كه همه ي مسلمان‏ها هم به آن معتقدند، مخصوص شيعه نيست. البته در خصوصيات و جزيياتش، بعضى فرق، حرف‏هاى ديگرى دارند؛اما اصل اين‏كه چنين دورانى پيش خواهد آمد و يك نفر از خاندان پيامبر (صلي الله عليه و آله و سلم) چنين حركت عظيم الهى را انجام خواهد داد، بين مسلمان‏ها متواتر است، همه اين را قبول دارند.

جستجو در سايت
آنلاین
مهمان: 4
کاربر: 0
در این صفحه: 2
   

تشرف سيد بحرالعلوم در سرداب مطهر

ارسال به یک دوست  نسخه مناسب برای چاپ home

مـتـقى زكى , سيد مرتضى نجفى , كه خواهرزاده سيد بحرالعلوم را داشت و در سفر وحضر, همراه سيد و مواظب خدمات داخلى و خارجى ايشان بود, فرمود: در سـفـر زيـارت سـامـرا بـا ايشان بودم .
حجره اى بود كه علامه تنها در آن جا مى خوابيد.
من نيز حـجـره اى داشـتـم كـه مـتصل به اتاق ايشان بود و كاملا مواظب بودم كه شب و روزآن جناب را خدمت كنم .

شـبـهـا مـردم نزد آن مرحوم جمع مى شدند, تا آن كه مقدارى از شب مى گذشت .
شبى برحسب عادت خود نشست , و مردم نزد او جمع شدند, اما ديدند گويا آن شب حضورمردم را نمى پسندد و دوسـت دارد خـلـوت كـند.
با هركس سخن مى گفت , معلوم مى شدكه عجله دارد.
كم كم مردم رفـتند و جز من كسى باقى نماند.
به من نيز امر فرمود كه خارج شوم .
من هم به حجره خود رفتم , ولى در حالت سيد فكر مى كردم و خواب ازچشمم رفته بود.
كمى صبر كردم , آنگاه مخفيانه بيرون آمدم تا از حالش جويا شوم .
ديدم درب حجره اش بسته است .
از شكاف در نگاه كردم , ديدم چراغ به حال خودروشن است , ولى كسى در حجره نيست .
داخل اتاق شدم و از وضع آن فهميدم كه امشب سيد نخوابيده است .

لـذا بـه خـاطـر مـخفى كارى با پاى برهنه در جستجوى سيد براه افتادم , ابتدا داخل صحن شريف عـسـكريين (ع ) شدم , ديدم درهاى حرم بسته است .
در اطراف و خارج حرم تفحص كردم , ولى باز اثـرى نـيـافـتم .
داخل صحن سرداب مقدس شدم , ديدم درها بازاست .
از پله هاى آن آهسته پايين رفتم و مواظب بودم هيچ صدايى از خود بروز ندهم .
در آن جا از گوشه سرداب همهمه اى شنيدم كه گويا كسى با ديگرى سخن مى گويد,اما كلمات را تشخيص نمى دادم .
تا آن كه سه يا چهار پله ماند و من در نهايت آهستگى مى رفتم .
نـاگـاه صـداى سـيـد از آن جا بلند شد كه اى سيد مرتضى چه مى كنى و چرا از حجره ات بيرون آمده اى ؟ در جـاى خود ميخكوب شدم و متحير بودم كه چه كنم .
تصميم گرفتم كه تا مرا نديده ,برگردم , ولـى بـه خـود گـفـتـم , چـطور مى خواهى آمدنت را از كسى كه تو را بدون ديدن شناخته است , بـپوشانى ؟ لذا جوابى را با معذرت خواهى به سيد دادم و در بين عذرخواهى از پله ها پايين رفتم , تا به جايى رسيدم كه گوشه سرداب مشاهده مى شد.
سيد را ديدم كه تنها رو به قبله ايستاده و كس ديـگـرى ديـده نـمـى شـود.
فـهـمـيـدم كه او باغايب از انظار حضرت بقية اللّه ارواحنافداه سخن مى گفت ((14)).