پژوهشکده مهدویت
كوتاه و خواندني

آخر الزمان

شكى نيست كه هر آغازى را انجام و هر شروعى را پايانى است، جز ذات بى پايان خداوندى كه هم آغاز است و هم انجام. زمان نيز مانند تمام مخلوقات الهى چنين خواهدبود. روزگارى بر دنيا سپرى شده كه ديباچه‏ى زندگى دنيايى به شمار مى‏آيد و زمانى نيز خواهد گذشت كه پايان اين كتاب خواهد بود. برگه‏هاى پايان كتاب زندگى انسان در زمين «آخرالزمان‏» خوانده مى‏شود. اين اصطلاح كه در اغلب اديان بزرگ به چشم مى‏خورد، در اديان ابراهيمى و به‏ويژه در دين اسلام، بسيار مورد توجه قرار گرفته است. اين اصطلاح، معمولا به روزگار پايانى دنيا و رويدادهايى كه ممكن است در اين بخش از زندگى دنيايى به وقوع بپيوندد، گفته مى‏شود و در روايات فراوان مورد اشاره قرار گرفته است. از جمله اتفاقات بسيار مهم اين دوران مى‏توان به قيام جهانى حضرت مهدى ( عليه السلام) اشاره كرد.

جستجو در سايت
آنلاین
مهمان: 2
کاربر: 0
در این صفحه: 1


 

كتاب: مجموعه آثار جلد 13 صفحه 371
نويسنده: استاد شهيد مرتضى مطهرى.

يكى از بحث هاى مربوط به شناخت، بحث «منابع شناخت» است كه با بحث «ابزار شناخت» قرابت و نزديكى دارد و متمم آن است.بحث ديگرى داريم به نام «درجات و مراحل شناخت» كه اين بحث هم با اين دو بحث خيلى نزديكى دارد.به طور كلى همه بحث ها با يكديگر مرتبط است گو اينكه بعضى با بعض ديگر قرابت بيشترى دارد.شايد بهتر بود كه ما پيش از بحث ابزار شناخت، بحث منابع شناخت را مطرح مى‏كرديم، يعنى از نظر فنى بهتر بود و الا نتيجه فرق نمى‏كند.اگر به اصطلاح بخواهيم فنى بحث كنيم، اين چنين بايد بگوييم كه پس از اينكه ثابت شد كه انسان در ابتداى تولد هيچ شناختى ندارد (1) اخرجكم من بطون امهاتكم لا تعلمون شيئا) ولى امكان به دست آوردن شناخت را دارد ـ كه در گذشته درباره آن بحث شد ـ قهرا اين سؤال مطرح مى‏شود كه انسان از كجا و چه منبعى و چه منشأى، و با چه ابزار يا ابزارهايى، شناخت ممكن را كسب مى‏كند؟ اين است كه مى‏گوييم بهتر بود اول از منابع مى‏گفتيم.

طبيعت، منبعى براى شناخت

يكى از منابع شناخت، طبيعت است.طبيعت يعنى عالم جسمانى، عالم زمان و مكان، عالم حركت، همين عالمى كه در آن زيست مى‏كنيم و با حواس خودمان با آن در ارتباط هستيم.كمتر مكتبى است كه طبيعت را به عنوان يك منبع شناخت قبول نداشته باشد، ولى هم در قديم و هم در حال حاضر علمايى بوده و هستند كه طبيعت را منبع شناخت نمى‏دانند .افلاطون طبيعت را منبع شناخت نمى‏داند، چون رابطه انسان با طبيعت از طريق حواس است و جزئى است و او جزئى را حقيقت نمى‏داند. او منبع شناخت را در واقع همان عقل مى‏داند با نوعى استدلال، كه خود افلاطون اين متد و روش را «ديالكتيك» مى‏نامد.

شايد تعجب كنيد كه حتى دكارت كه يكى از دو فيلسوفى (2) است كه علم را در مسير جديد انداختند، با اينكه يك فيلسوف طبيعت گراست و با اينكه يك مردى است كه بشر را دعوت به مطالعه طبيعت كرده است (3) ، براى طبيعت از نظر منبع شناخت بودن و براى حواس از نظر ابزار شناخت بودن ارزشى قائل نيست. مى‏گويد طبيعت را بايد مطالعه كرد و از طريق حواس هم بايد مطالعه كرد ولى اين ما را به حقيقتى نمى‏رساند، علمى به ما مى‏دهد كه به كار ما مى‏خورد بدون اينكه بتوانيم مطمئن باشيم كه آن چيزى كه ما مى‏شناسيم همان طور است كه ما مى‏شناسيم، ارزش عملى دارد نه ارزش نظرى و شناختى (4) .

ولى اينها در ميان صاحب نظران جهان كم هستند، اكثر صاحب نظران، طبيعت را منبعى براى شناخت مى‏دانند.

حال آيا علم جديد كه انسان مى‏بيند از نظر فنى و صنعتى و تكنولوژى اين قدر پيشرفت كرده است، از نظر شناخت به معنى واقعى آن هم همين طور است؟ يعنى جهان را، واقعيت و عين را آن چنان كه هست به ما ارائه مى‏دهد؟ يا همان حرف دكارت درست است: به ما قدرت و توانايى مى‏دهد، ارزش عملى براى ما دارد بدون اينكه ما بتوانيم مطمئن باشيم كه علم امروز بشر، واقعيت را همان طور كه هست نشان مى‏دهد. برتراند راسل (5) كتابى دارد به نام «جهان بينى علمى»او در اين كتاب (كه بحث هاى خيلى جالبى هم كرده است) تحت عنوان «خصلت روش هاى علمى» يا «محدوديت هاى روش هاى علمى» ـ كه در واقع خدشه كردن در ارزش نظرى و شناختى روش هاى علمى است ـ با كمال صراحت اين مطلب را مى‏گويد كه شگفت اين است كه روز به روز بر ارزش عملى علم امروز افزوده مى‏شود و اين علم بيشتر به بشر قدرت و توانايى و تسلط بر طبيعت مى‏بخشد، ولى همچنين روز به روز از ارزش نظرى و ارزش شناختى و اينكه جهان آنچنان است كه اين علم نشان مى‏دهد كاسته مى‏شود، به طورى كه بديهى ترين مسائل كه براى علماى گذشته و براى مردم عادى يك امر مسلم بوده است، از نظر يك فيزيكدان امرى مشكوك است.مى‏گويد اگر از من با زبان علمى بپرسى اين جهان واقعيت چيست؟ و آيا نظامى هست؟ نمى‏دانم، نقطه‏هايى اجمالا هست، يك حوادث پراكنده در عالم هست، نه نظامى و نه ضرورتى و نه اساسى و اصلى.

مى‏گويد علم امروز هيچ چيز را نمى‏تواند ثابت كند، بايد آنها را به صورت يك امور مفروض قبول كند.

ولى با اينكه فيلسوفان مادى مثل خود راسل اين اساس فكر فلسفى او را متزلزل مى‏كنند ولى عرض كردم كه چون فيلسوف آزاد فكرى است و افكارش ديكته‏اى نيست، چيزى را كه مى‏فهمد و درك مى‏كند مى‏گويد و لو اينكه بر خلاف اساس فكر و مكتب خودش باشد. ما فعلا وارد اين بحث كه چرا علم امروز ارزش نظرى و شناختى خود را از دست مى‏دهد و ريشه قضيه چيست، نمى‏شويم، چون خودمان اين مطلب را قبول نداريم.

فعلا فرض بر اين است كه طبيعت يكى از منابع شناخت است.البته اگر شناخت را به معنى اعم بگيريم [يعنى‏] آن شناختى كه به ما قدرت و توانايى عملى مى‏دهد يا شناختى كه واقعيت را آنچنان كه هست به ما ارائه مى‏دهد، ديگر شك و ترديدى در آن نيست.ماترياليست ها ـ چه ماترياليست هاى آزاد و چه ماترياليست هاى به اصطلاح وابسته به يك سياست و غير آزاد ـ عجالتا اين را پذيرفته‏اند.

عقل و دل دو منبع ديگر شناخت

منبع ديگر كه محل بحث است و ما هم راجع به آن بحث خواهيم كرد همان نيروى عقل و خرد انسان است.طبيعت به عنوان يك منبع بيرونى براى شناخت مورد قبول است، آيا انسان منبع درونى هم براى شناخت دارد يا نه؟ كه همان مسئله عقل، فطريات عقلى و مستقلات عقليه است.مكتب هايى مى‏گويند [چنين منبعى‏] داريم و مكتب هايى آن را نفى مى‏كنند.بعضى از مكتب ها به عقل مستقل از حس قائلند و بعضى مكتب هاى ديگر به عقل مستقل از حس قائل نيستند، كه اين در بحث هاى آينده ما آشكار مى‏شود.

منبع سوم همان بود كه در جلسه گذشته به عنوان «قلب» و «دل» ذكر كرديم. نبايد تعبير «ابزار» مى‏كرديم، بايد تعبير «منبع» مى‏كرديم.مسلما هيچ مكتب مادى اين منبع را قبول ندارد و به رسميت نمى‏شناسد، زيرا اگر ما دل را منبع بدانيم ـ در حالى كه انسان در ابتدا كه متولد مى‏شود هيچ چيز نمى‏داند و در دل او چيزى وجود ندارد ـ و قبول كنيم كه به دل پاره‏اى الهامات مى‏شود (كه وحى درجه كامل آن است) اين مساوى با قبول كردن جهانى ماوراء جهان ماده و طبيعت است، چون طبيعت آن نوع الهامات را نمى‏تواند به انسان داشته باشد، سنخ الهام، سنخ ماورائى است.

آنگاه بايد بحث «ابزار شناخت» را به اين شكل طرح كنيم: يكى از ابزار حواس است، ولى حواس، ابزارى براى منبع طبيعت است.با اين ابزار است كه انسان شناخت را از طبيعت مى‏گيرد. ابزار دوم شناخت، استدلال منطقى، استدلال عقلى، آنچه كه منطق آن را «قياس» يا «برهان» مى‏نامد مى‏باشد كه يك نوع عمل است كه ذهن انسان آن را انجام مى‏دهد. ابزار دوم زمانى معتبر است كه ما عقل را به عنوان يك منبع بشناسيم. كسانى كه منبع را منحصر به طبيعت مى‏دانند و ابزار را منحصر به حواس، منبع عقل را انكار مى‏كنند و قهرا ارزش ابزار قياس و برهان را نيز انكار مى‏كنند.تا به منبع عقل اعتراف نداشته باشيم نمى‏توانيم به ابزار قياس و برهان اتكا كنيم، يعنى آن را به عنوان يك ابزار شناخت بشناسيم.

گفتيم منبع سوم، قلب يا دل است كه عرض كرديم ابزار آن را بايد عمل تزكيه نفس بدانيم .اگر بخواهيم با تعبير فنى درست تعبير كنيم (تعبير اين جلسه ما از تعبير گذشته بهتر و مطابق‏تر است) قلب و دل انسان منبعى است كه با ابزارى به نام «تزكيه نفس» مى‏توان از آن استفاده كرد.ما عجالتا نمى‏خواهيم از نظر علمى و از نظر فلسفى وارد اين بحث شويم كه آيا دل براى انسان يك منبع شناخت هست يا نيست و آيا تزكيه نفس براى انسان يك ابزار شناخت هست يا نيست و آيا از نظر علم امروز مسلم است كه [دل، منبع شناخت و تزكيه نفس، ابزار آن است؟ ] چنانكه گفتيم، در ميان علماى امروز علمايى كه مادى فكر مى‏كنند اين منبع و اين ابزار را قبول ندارند و علمايى كه الهى فكر مى‏كنند به اين منبع و اين ابزار، فوق العاده ايمان دارند.مثلا همان برگسون كه نام برديم از اين قبيل است، ويليام جيمز (6) فيلسوف معروف آمريكايى و عده بسيار زياد ديگر به اين منبع و به اين ابزار اعتقاد و ايمان دارند.

نظر قرآن در مورد منبع «دل» عمده مسئله اين است كه من مى‏خواهم نظريه قرآن را در اين مورد روشن كنم. بعضى از دوستان سؤالاتى مطرح كردند كه احساس كردم ترديد دارند كه اصلا آيا قرآن اين منبع و ابزار را به رسميت مى‏شناسد يا اساسا قرآن فقط و فقط اقبال به طبيعت كرده و اينها يك افكارى بوده است كه قبل از قرآن در ميان مردم رايج بوده و اهميت قرآن به اين است كه افكار و انديشه‏هاى بشر را از توجه به اين به اصطلاح «درون گرايى‏ها» و به يك اصطلاح بسيار غلط «ذهنيت گرايى‏ها» منصرف كرده و او را عينيت‏گرا و طبيعت‏گرا كرده است.ديگر كم كم حتى ابائى هم نيست كه اسمش را مثلا اوهام، ذهنيت، خرافات، نامعقول و امثال اينها بگذارند.نه، اينطور نيست. قرآن نه در يك يا دو آيه و نه در ده آيه، بلكه در ده ها آيه خودش بشر را متوجه مطالعه عالم مى‏كند، متوجه مطالعه تاريخ و نظامات اجتماعى مى‏كند، متوجه مطالعه نفس و درون خودش به عنوان يك شى‏ء از اشياء طبيعت مى‏كند، و در اين بحثى نيست، ولى اين به معناى روى گرداندن از هر چه معنويت و هر چه درونى و باطنى است، نمي باشد. قرآن به ظاهر توجه كرده است بدون آنكه از باطن اعراض كرده باشد. اين حرف كه توجه قرآن فقط به ظاهر و محسوس و طبيعت است بسيار غلط است اگر ما آن را به صورت اعراض قرآن از ماوراء الطبيعه و باطن و غيب و معنويت تلقى كنيم.

قبلا فقط به يك آيه از آيات قرآن در اين موضوع تمسك كردم و آن آيه «و الذين جاهدوا فينا لنهدينهم سبلنا» بود.بعضى از دوستان پرسيدند كه چرا ما جهاد در اين آيه را به معناى مجاهده درونى بگيريم؟ عرض كردم اصلا در قرآن مجاهده درونى از مجاهده بيرونى حساب جدايى ندارد، نه اينكه يك سرى كارها كارهاى بيرونى باشد و يك سرى كارهاى درونى، اين به دنياى بيرون تعلق داشته باشد و آن به دنياى درون، و به اين ترتيب انسان بايد يا برون گرا باشد يا درون گرا! اساسا ارزش قرآن به اين است كه اين دو را از يكديگر جدا نمى‏كند.

يك آيه برايتان مى‏خوانم، به نكته‏اش توجه بفرماييد: «و من يخرج من بيته مهاجرا الى الله و رسوله ثم يدركه الموت فقد وقع اجره على الله» (7) هر كس از خانه خودش بيرون بيايد در حالى كه به سوى خدا و رسولش هجرت كرده است و در خلال هجرتش مرگ او را فرا رسد، اجر او با خداست، يعنى چنين مهاجرى مجاهد است و خداى متعال ضامن اوست.

اين آيه كدام هجرت را مى‏گويد؟ تعبير قرآن عجيب است! مبدأ را وقتى نگاه مى‏كنيم مى‏بينيم خانه فرد است كه يك مبدأ مادى است (و من يخرج من بيته) .اگر ما يك مسافرت داشته باشيم كه مبدئش مادى است، منتهايش هم بايد مادى باشد.اين معنا ندارد كه مثلا كسى بگويد من از مشهد حركت كردم، بعد به منزل مراقبه رسيدم، بايد بگويد مثلا به نيشابور رسيدم.سفر معنوى مبدئش معنوى است، منتهايش هم معنوى، و سفر مادى مبدئش مادى است، منتهايش هم مادى .ولى تعبير اعجاز آميز و قرآن اين است كه مى‏گويد «هر كس از خانه‏اش به سوى خدا حركت كند» (مبدئش مادى است، منتهايش معنوى) .مى‏خواهد بگويد چنين كسى هجرتش در آن واحد دو هجرت است، هم مادى است و هم معنوى. قرآن يكى را به تنهايى نگفته است.قرآن هجرتى را كه مادى محض باشد طرد مى‏كند. مثلا ابوذر از قبيله غِفار از مكه حركت كرده و منتهايش مدينه است، ولى در همان حال كه خانه مادى را رها كرده، نفسانيات و خود خواهي ها و پستي ها را دور مى‏ريزد، بت پرستي ها را با انواعش دور مى‏ريزد، در حالى كه دارد قدم به قدم به مدينه نزديك مى‏شود، قدم به قدم به سوى خدا بالا مى‏رود، اگر از اين خانه چهار فرسخ حركت كرده، معادل و يا بيشتر از آن به طرف خدا بالا رفته است، يعنى در آن واحد دو هجرت را با هم انجام داده است.ببينيم پيغمبر اكرم (صلي الله عليه و آله ) در همين حال چه تعبيرى مى‏كند.

پيغمبر اكرم راجع به كسانى كه از مكه به مدينه هجرت كردند (خواست حساب افراد را تصفيه كند و تكليف را روشن نمايد) فرمود: كسانى كه هجرت كرده‏اند هجرتشان دو گونه است: يكى به سوى خدا و رسول هجرت كرده است، يعنى از نظر معنوى هدفش خدا و رسول است: «من كان هجرته الى الله و رسوله فهجرته الى الله و رسوله» هر كس كه به اين قصد و به اين سو (از نظر معنوى) از شهر خودش خارج شده، به همان سو هم منتهى مى‏شود «و من كان هجرته الى مال يصيبه ام امرأة يصيبها فهجرته الى ما هاجر اليه» (8) اما آن آدمى كه به طمع حركت كرده، و فكر كرده كه يك جمعيت تازه‏اى به وجود آمده است و اين جمعيت آينده خوبى خواهد داشت، فردا صاحب مال و ثروت خواهند شد و به اين وسيله به زنهاى زيبا مى‏توان رسيد ـ با مهاجرين آمده اما معنويتش اين است ـ از ما نيست، اين از خانه‏اش به سوى ثروت حركت كرده است، به همان سو هم خواهد رفت و غير از اين چيزى نيست .

پس اينطور نيست كه بگوييم آيا قرآن عرفان را قبول دارد يا نه؟ آيا احساس عرفان را قبول دارد يا قبول ندارد، و وقتى از قرآن بپرسيم عرفان يعنى چه، بگويد عرفان يعنى اينكه انسان از جامعه‏اش كنار بكشد، برود در دامنه كوه، چله بنشيند و به كار مردم كارى نداشته باشد .قرآن اين را نمى‏گويد.آن چيزى كه قرآن آن را «عرفان» مى‏نامد همان چيزى است كه على (عليه السلام ) داشت.

نمونه يكى بودن مجاهده درونى و بيرونى

كفار قريش شهر مدينه را محاصره كرده‏اند.مسلمانان در بدترين شرايط نظامى قرار گرفته‏اند و در قسمت شمال مدينه ـ كه كوه نيست ـ به شكل يك نيم دايره خندق كنده‏اند.دشمن آن طرف خندق و مسلمانان اين طرف خندق هستند.ده هزار نفر سرباز مسلح آمده‏اند و مدينه را در محاصره گرفته‏اند.يك سوار يل و فوق العاده، باريكه‏اى را پيدا مى‏كند و به اسب خودش نهيب مى‏زند و از اين طرف خندق به آن طرف مى‏آيد و جلوى مسلمانان شروع به «هل من مبارز» گفتن مى‏كند.كسى جوابش را نمى‏دهد.مى‏گويد: «و لقد بححت من النداء بجمعكم هل من مبارز» احدى از جا بلند نمى‏شود جز يك جوان بيست و پنج ساله، مى‏گويد: يا رسول الله! من مى‏خواهم با او مبارزه كنم.مى‏فرمايد: نه، تو بنشين (براى اينكه ديگران وضعشان خوب روشن شود) .دفعه دوم باز غير از على كسى بلند نمى‏شود.دفعه سوم پيامبر به على اجازه مى‏دهد (چقدر از نظر اجتماعى و از نظر نظامى اهميت دارد) .مى‏رود و دشمن را به خاك مى‏اندازد.چقدر براى على افتخار است! حالا ما خيال مى‏كنيم كه على به افتخاراتش فكر مى‏كند.يك حادثه پيش مى‏آيد كه مى‏بينيم على (عليه السلام ) در همان حال در حال سير و سلوك الى الله است، همه را فراموش كرده و متوجه خداست، مراقب است كه يك ذره غير خدا در قلبش راه پيدا نكند، يعنى در حال سلوك عرفانى است.اين است عرفان اسلام.سر دشمن را مى‏خواهد براى خدا ببرد.او به صورت على (عليه السلام ) تف مى‏كند.چون بشر است اندكى احساس ناراحتى مى‏كند. زود از جايش بلند مى‏شود، چند قدم راه مى‏رود و بعد مى‏آيد.دشمن مى‏گويد چرا اينطور كردى؟ اگر مى‏خواستى مرا بكشى چرا همان اول نكشتى؟ مى‏فرمايد: تو به صورت من تف كردى و من ناراحت شدم، ترسيدم خللى در نيت من رسوخ پيدا كند و در جهاد عرفانى من كوچك‏ترين خدشه و خللى وارد شود.

پس اينها دو عالم جدا از يكديگر نيستند كه ما يا اين طرف را بچسبيم يا آن طرف را، يك روز به اين طرف بچسبيم و طرف ديگر را كنار بزنيم و روز ديگر عكسش را انجام دهيم و مدام بگوييم اين حرف ها دروغ است، اينها ذهنيت گرايى است، اينها درون گرايى است، اسلام عينيت گراست، اسلام طبيعت گراست، پيامبر آمده كه بشر را از درون‏گرايى متوجه برون گرايى كند ! نه، اينطور نيست، درون گرايى و برون گرايى اسلام دوش به دوش يكديگر و جدايى ناپذيرند .آن «درون گرايى» كه متوجه برون نباشد از نظر اسلام درون‏گرايى نيست، عرفان نيست، معنويت نيست، هجرت به سوى خدا نيست.همچنين اسلام آن فعاليت عملى بيرونى را كه متوجه درون نباشد ـ [و شخص بگويد] اينها را ديگر رها كن، اينها ذهنيت است، مسائل مهمى نيست، بايد به عينيت بچسبيم ـ نه جهاد مى‏داند، نه عمل صالح و نه مهاجرت، و هيچكدام از اين اسم ها را روى يك فعاليت علمى نمى‏گذارد اگر از معنويت تهى باشد.

قرآن و جدا نبودن درون‏گرايى و برون‏گرايى

اسلام صريح مى‏گويد: «ان تتقوا الله يجعل لكم فرقانا» (9) تقوا داشته باشيد، مى‏بينيد مايه تميز در دل شما پيدا مى‏شود، پاك باشيد، خودتان را منزه نگه داريد، خداى متعال به دل شما نور مى‏پاشد، مايه تميز دادن حق از باطل به شما مى‏دهد .

در آيه ديگر مى‏فرمايد: «و الذين اهتدوا زادهم هدى» (10) كسانى كه مهتدى هستند خدا بر هدايتشان مى‏افزايد.تو يك قدم به سوى خدا بردار خدا يك قدم بزرگ‏تر به سوى تو بر مى‏دارد (زادهم هدى) .

ببينيد قرآن راجع به اصحاب كهف (11) چطور حرف مى‏زند و چگونه معنويت و به اصطلاح ماديت يا برون و درون را يكى قرار مى‏دهد : «نحن نقص عليك نبأهم بالحق انهم فتية امنوا بربهم و زدناهم هدى و ربطنا على قلوبهم اذ قاموا فقالوا ربنا رب السموات و الارض لن ندعو من دونه الها لقد قلنا اذا شططا» (12) اى پيامبر! براى تو داستان اينها را كه حقيقت است ـ افسانه نيست ـ بيان مى‏كنيم: اينها جوانمردانى بودند كه به پروردگار خود ايمان آوردند و تسليم پروردگارشان شدند، ما هم بر هدايت معنوى آنها افزوديم، آنها يك قدم به سوى ما برداشتند و ما دو قدم به سوى آنها برداشتيم: يكى اينكه به آنها روشنى بخشيديم و ديگر آنكه به آنان قوت قلب عطا كرديم (كه قرآن در بعضى موارد از آن تعبير به «انزال سكينه» مى‏كند: «فانزل الله سكينته عليه و ايده بجنود لم تروها» (13) و در جاى ديگر مى‏فرمايد: «ثم انزل الله سكينته على رسوله و على المؤمنين» (14) كه راجع به همه مؤمنين بيان مى‏كند) .اينها در يك نظام شرك آميز و شرك آلود قرار گرفته بودند و عليه اين نظام قيام و طغيان كردند، ما هم به حكم ايمان و عقيده‏اى كه داشتند بر بصيرت و قوت قلب و شجاعتشان و بر حماسه و سطوت روحى آنها افزوديم، چرا؟ پاداش كارهايشان بود كه به آنها داديم، در همين دنيا پاداش داديم «و قالوا ربنا رب السموات و الارض» پروردگار ما، آن پروردگارى كه بايد در مقابلش تسليم شويم، آن نيرويى كه فقط بايد در برابر او خاضع شويم جز پروردگار آسمان ها و زمين نيست و جز او به پروردگارى ايمان و اذعان نداريم، اگر غير از خداى عالم معبود ديگرى براى خود اتخاذ كنيم خيلى اشتباه كرده‏ايم و به راه غلط رفته‏ايم.اين، توأم بودن اين دو با يكديگر است.

بشر غالبا در حالت افراط يا تفريط است و در نقطه وسط كمتر مى‏ايستد.قرن ها غرق در موج هاى درون‏گرايى بوديم و اعراض از بيرون گرايى مى‏كرديم، و من حس مى‏كنم كه باز كم كم متوجه بيرون گرايى مى‏شويم و در حال اعراض از درون هستيم، آن هم به عنوان اينكه در اسلام چنين مسائلى مطرح نيست.

توصيف على (عليه السلام ) از «عارف»

جوانان ما به حق و به طور شايسته به نهج البلاغه احترام مى‏گزارند .نهج البلاغه چگونه كتابى است؟ از نظر شما كتابى درون‏گراست يا بيرون گرا؟ خودتان مى‏دانيد كه نهج البلاغه تا چه حد بيرون گراست، اما جنبه‏هاى درون گرايى نهج البلاغه را مى‏دانيد يا نه؟ عالى‏ترين و دقيق‏ترين و ظريف‏ترين درون گرايى‏ها در همين نهج البلاغه است: «قد احيى عقله و امات نفسه حتى دق جليله و لطف غليظه و برق له لا مع كثير البرق فابان له الطريق و سلك به السبيل و تدافعته الابواب الى باب السلامة و دار الاقامة» (15) .يك مرد عارف و تزكيه شده را توصيف مى‏كند: عقل خودش را زنده كرد، نفس اماره‏اش را ميراند، غلظت هاى وجودش را رقيق كرد، چه غلظت هاى جسمانى و چه غلظت هاى روحانى (آدمى كه يك عمر خورده و خوابيده و چربى در بدنش جمع شده هيچوقت آدم نمى‏شود)، اين غلظت ها را از بين برد، با يك رياضت معنوى خودش را پاك كرد، آلودگي ها را كه در اثر ترفه ها و تنعم ها در وجودش پيدا شده بود زدود، همه غلظت هايى را كه در روحش بود از بين برد و بدنش را نازك كرد (دق جليله و لطف غليظه) تا آنجا كه يك برق از درونش جهيد (و برق له لا مع كثير البرق) برق جهيد و راه را برايش روشن كرد، بعد، از يك در وارد شد، او را از اين در به آن در بردند و از آن در به در ديگر، تا به آن محل نهايى رسيد، آنجا كه بارگاه الهى و بارگاه ربوبى است.

اكنون نمى‏خواهم اينها را شرح كنم. باور كنيد كه در طول هزار و سيصد سال عرفان و اين همه عرفاى بزرگى كه ما داشته‏ايم ـ كه در دنيا عرفاى اسلام نظير ندارند ـ يك عارف نتوانسته جملاتى نظير اين سه سطر نهج البلاغه بياورد.

اين همان على ميدان جنگ است، اين همان على است كه از شمشيرش در ميدان جنگ خون مى‏چكد، اين همان على است كه شب ها بيدار است و به در خانه آن يتيم و آن بيوه زن مى‏رود، همان على است كه وقتى چشمش به يك يتيم مى‏افتد اصلا تاب ندارد، همان كسى است كه در همان زمان درباره‏اش گفته‏اند هم گريان گريان است و هم خندان خندان، در ميدان جنگ وقتى با دشمن روبرو مى‏شود چهره‏اش باز مى‏شود و مى‏خندد، و در محراب عبادت با خداى خودش راز و نياز مى‏كند و مى‏گريد. مگر نهج البلاغه نيست كه مى‏گويد:

ان الله سبحانه و تعالى جعل الذكر جلاء للقلوب تسمع به بعد الوقرة و تبصر به بعد العشوة و تنقاد به بعد المعاندة و ما برح لله ـ عزت الاؤه ـ فى البرهة بعد البرهة و فى ازمان الفترات عباد ناجاهم فى فكرهم و كلمهم فى ذات عقولهم (16) .

جمله‏هاى عجيبى است.نمى‏خواهم درباره اين موضوع زياد بحث كنم، همين قدر مى‏خواستم كه بدانيد نظر قرآن اين است، اسلام حرفش اين است، پيغمبر (صلي الله عليه و آله ) و على (عليه السلام ) حرفشان اين است .

در آيات قرآن و كلمات پيامبر اكرم (صلي الله عليه و آله ) و ائمه اطهار عليهم السلام در اين زمينه اينقدر مطلب هست كه الى ما شاء الله. شيعه و سنى بالاتفاق اين موضوع را روايت كرده‏اند كه پيغمبر فرمود: «من اخلص لله اربعين صباحا جرت ينابيع الحكمة من قلبه على لسانه» (17) اگر بشر بتواند چهل صباح خود را خالص از هر انگيزه‏اى جز خدا كند، درونش فقط با خدا زندگى كند و بس، و با هيچ چيز ديگر جز خدا نباشد ـ برونش با عالم و طبيعت است، با جامعه و انسان ها است ولى در درون خودش با شكم و شهوت و مقام زندگى نكند و هيچ انگيزه‏اى جز خدا نداشته باشد ـ چشمه‏هايى از حكمت از قلبش به زبانش جارى مى‏شود.بعد ببينيد در ادبيات اسلامى ـ چه فارسى و چه عربى ـ راجع به همين جمله پيامبر چه شعرها و جمله‏ها به وجود آمده است، مانند شعر معروف حافظ كه حديث پيغمبر را با زبان تغزل مى‏گويد:

سحرگه رهروى در سرزمينى‏

همى گفت اين معما با قرينى‏

كه اى صوفى شراب آنگه شود صاف‏

كه در شيشه بماند اربعينى‏

نه حافظ را حضور درس خلوت‏

نه دانشمند را علم اليقينى

پس اسلام جزء گروهى است كه منبع «دل» و ابزارش را كه «تزكيه نفس» است به رسميت مى‏شناسد .

تاريخ

منبع ديگر شناخت يك منبع ديگر كه مخصوصا امروز به آن اهميت مى‏دهند و قرآن نيز به آن اهميت زيادى داده است «تاريخ» است، يعنى از نظر قرآن غير از طبيعت و عقل و دل، يك منبع ديگر هم براى شناخت وجود دارد كه آن عبارت از تاريخ است (18) .

قرآن تاريخ را به عنوان يك منبع شناخت عرضه مى‏دارد.ممكن است شما بگوييد كه طبيعت را كه گفتيد، تاريخ هم در آن هست. درست است كه تاريخ به يك اعتبار جزء طبيعت است ولى تاريخ يعنى جامعه انسانى در حال حركت و جريان. طبيعت را دو نوع مى‏شود مطالعه كرد، جامعه را هم به دو شكل مى‏توان مطالعه كرد.زمانى ما جامعه را در حال ثبات مطالعه مى‏كنيم. مثلا كسى كه مى‏خواهد اطلاعات جامعه شناسى درباره جامعه ما داشته باشد جامعه امروز ايران را از جنبه‏هاى مختلف مطالعه مى‏كند و اطلاعاتى در اختيار افراد مى‏گذارد. اين يك مطالعه جامعه شناسى است.ولى يك وقت جامعه امروز را در ارتباط با گذشته و گذشته را با گذشته خودش ـ يعنى حاضر را با گذشته و آينده ـ مجموعا يك واحد در حال جريان در نظر مى‏گيريم، بعد مى‏خواهيم بدانيم قانون اين جريان چه قانونى است.فرق «فلسفه تاريخ» با «جامعه شناسى» اين است كه جامعه شناسى، قانون موجود جامعه را بيان مى‏كند ولى فلسفه تاريخ، قانون تحولات جامعه را بيان مى‏كند، اينجاست كه عامل زمان در كار مى‏آيد.

قرآن به طور صريح و قاطع تاريخ را براى مطالعه عرضه مى‏دارد.پس تاريخ هم خودش يك منبع براى شناخت است.در اين زمينه ما در قرآن آياتى داريم، مانند: «قل سيروا فى الارض» (19) برويد در زمين گردش كنيد. «افلم يسيروا فى الارض» (20) چرا اينها در زمين گردش نمى‏كنند؟ يعنى برويد آثار تاريخى را مطالعه كنيد (21) و بعد ببينيد كه زندگى و جامعه بشر چه تحولات تاريخى پيدا كرده است.

باز على (عليه السلام ) در وصيتى كه در نهج البلاغه به امام حسن (عليه السلام ) مى‏كند جمله بزرگى دارد كه به انسان ايمان بيشترى مى‏بخشد.على (عليه السلام ) كه از نسل اول اسلام است به امام حسن (عليه السلام ) دستور مى‏دهد: پسرم! احوال امم و ملل و تواريخ را به دقت مطالعه كن و از آنها درس بياموز! بعد چنين تعبيرى دارد: «اى بنى انى و ان لم اكن عمرت عمر من كان قبلى فقد نظرت فى اعمالهم و فكرت فى اخبارهم و سرت فى اثارهم حتى عدت كاحدهم، بل كانى بما انتهى الى من امورهم قد عمرت مع اولهم الى اخرهم» (22) پسركم! اگر چه عمر محدودى دارم و با امت هاى گذشته نبوده‏ام كه از نزديك وضع و حال آنها را مطالعه كرده باشم، اما در آثارشان سير كردم و در اخبارشان فكر كردم تا آنجا كه مانند يكى از خود آنها شدم، آن چنان شده‏ام كه گويى با همه آن جوامع از نزديك زندگى كرده‏ام .بعد مى‏گويد نه، بالاتر از اين، چون اگر كسى در جامعه‏اى با مردمى زندگى كند فقط از احوال همان مردم آگاه مى‏شود ولى من مثل آدمى هستم كه از اول دنيا تا آخر دنيا با همه جامعه‏ها بوده و با همه آنها زندگى كرده است، پس تاريخ را مطالعه كن، در اخبار ملت ها و در تحولاتى كه براى جامعه‏ها پيش آمده فكر كن تا مانند چشمى باشى كه از اول دنيا تا آخر دنيا را مطالعه و مشاهده كرده است.اين است كه از نظر قرآن [و روايات‏] خود تاريخ منبعى براى شناخت است.

فلسفه تاريخ در قرآن اين مسئله كه قرآن دعوت مى‏كند كه بشر تاريخ را مطالعه كند بسيارى از نظريات قرآن درباره فلسفه تاريخ را روشن مى‏كند:

اگر حوادث تاريخى عالم گزاف و تصادف باشد، مطالعه تاريخ گذشته، با امروز هيچ ربطى پيدا نمى‏كند، چون قضايا بر اثر تصادفات است.قرآن اصل تصادف را انكار مى‏كند، اصل سنن را قبول مى‏كند و به آن تصريح مى‏نمايد.

اگر تاريخ، سنن داشته باشد ولى سنن آن خارج از اختيار بشر باشد و بشر نتواند در آن سنت ها نقشى داشته باشد ـ امرى جبرى محض باشد و انسان هيچ گونه تأثيرى در مسير تحول تاريخ نداشته باشد ـ باز درس گرفتن و آموختن از تاريخ معنى ندارد، زيرا تحول تاريخ يك امر جبرى است كه صورت مى‏گيرد، من چه بخواهم و چه نخواهم، اراده كنم يا اراده نكنم، هيچ تأثيرى ندارد، مثل گردش زمين به دور خورشيد يا گردش زمين به دور خودش (كه لا اقل عجالتا براى ما چنين چيزى است) .زمين يك گردش سالانه به دور خورشيد دارد، من چه بخواهم و چه نخواهم، اين، قانون و سنتى خارج از اختيار من است. دانستن آن براى من هيچ فايده‏اى ندارد چون من نمى‏توانم آن را پس و پيش كنم يا الگويش را بسازم.

پس معلوم مى‏شود كه انسان [در تحولات تاريخ‏] نقشى دارد و مى‏تواند نقشى داشته باشد .

اگر عوامل مؤثر در تاريخ عوامل سوء باشد، عوامل فساد باشد، مثلا تنها عامل مؤثر در تاريخ زور باشد و عامل ديگرى غير از آن نقشى در تاريخ نداشته باشد، يا يگانه عامل مؤثر در تاريخ زر و پول و اقتصاد باشد و هيچ عامل ديگرى نقش نداشته باشد، در اين صورت تاريخ معلم بشر است اما معلم بسيار بدى، چرا؟ چون به انسان مى‏گويد هيچ چيز در تاريخ نقش ندارد جز شهوت و زن و پول و زر، پس بهتر است انسان اصلا تاريخ را مطالعه نكند، چون اگر مطالعه كند و به راز تاريخ دست يابد به سخنى كه برخى مى‏گويند مى‏رسد كه «حق هيچ وقت نقشى در عالم نداشته و نمى‏تواند هم نقشى داشته باشد، اصلا زور به تمام معنى اخلاقى است، اخلاق يعنى زور و زور يعنى اخلاق و نقش ها همه در زور خلاصه مى‏شود و غير از اين چيزى در عالم نيست» .

اما اگر تاريخ تصادف نباشد، سنت باشد، اگر سنت تاريخ، جبرى محض نباشد، انسان در آن نقش داشته باشد، و اگر آن عامل هاى انسانى كه نقش دارند منحصرا عامل فساد نباشد، بلكه بيشتر عامل صلاح باشد، عامل تقوا و پاكى باشد، عامل حق و ايمان باشد، در اين صورت تاريخ معلم است و معلم خوب.

اينكه قرآن درس تاريخ مى‏گويد مبتنى بر قبول تمام اينهاست.از نظر قرآن صلاح در تاريخ نقش دارد، تقوا و اخلاص در تاريخ نقش دارد، بلكه نقش نهايى و پيروزى نهايى هميشه از آن حق است و اين تصريح قرآن مجيد است: «كتب الله لاغلبن انا و رسلى» (23) قانون قطعى الهى است كه پيروزى نهايى از آن من ـ يعنى قانون من، خدا كه نمى‏آيد وارد ميدان شود ـ و پيامبران من است. «و ان جندنا لهم الغالبون» (24) باز معنايش همين است.

پس، از نظر قرآن يكى ديگر از منابع شناخت، تاريخ است كه قبول كردن اين منبع مبتنى بر اين فرض ها و شرط هاست.

 

پى‏نوشتها :


.1 نه تنها از نظر قرآن، از ساير ديدگاه¬ها هم ـ به استثناى نظريه معروف افلاطونى كه قبلا عرض كردم و قسمتى از نظريات دكارتى ـ انسان در آغاز تولد چيزى نمى‏داند مگر بالقوه (مسئله فطرت كه در قرآن هست با اين مسئله منافات ندارد، ان شاء الله بتوانم آن بحث را هم مطرح كنم) .
.2 دكارت و بيكن.
.3 زمانى كه دكارت افكارش را منتشر مى‏كرد مردى به سراغش رفت و به او گفت: تو اين افكار تازه را از كجا و از چه كتابى به دست آورده‏اى؟ من مى‏خواهم كتابخانه تو را ببينم.دكارت او را به باغچه‏اى كه پشت دفترش قرار داشت و در آن گوساله‏اى را تشريح كرده بود برد، گوساله را به او نشان داد و گفت: اين است كتابخانه من!
.4 برگسون هم براى حواس و حتى براى قوه استدلال و تعقل و قياس، ارزش عملى قائل است، ارزش نظرى قائل نيست.
.5 راسل با اينكه يك فيلسوف ماترياليست است و با اينكه متأسفانه يك خصلت روحى دارد كه شأن يك فيلسوف دانشمند نيست، يعنى وقار يك دانشمند و فيلسوف در او نيست (در نوشته‏هايش با هر كس كه طرف مى‏شود حرف¬هايش را با طنز و مسخرگى و دلقك بازى بيان مى‏كند) ولى شك نداريم كه مرد دانشمند و رياضى‏دانى است، مردى است كه در منطق جديد و منطق رياضى شأن فوق العاده‏اى دارد، يكى از فيلسوفان بزرگ دنياست و چون يك فيلسوف ماترياليستى كه وابسته به يك حزب يا سياست باشد نيست كه افكارش جنبه ديكته شدن داشته باشد و مجبور باشد مطابق مصالح حزبى و سياسى و مصالح آن كشورى كه وابسته به آن است به صورت قالبى، دستورى و تلقينى حرف بزند، تا حد زيادى مرد آزاد فكرى است و گاهى نظرياتى بر خلاف فلسفه خودش مى‏گويد .
.6 «~ William James ~» در كتاب دين و روان كه كتاب خوبى است [در اين باره سخن گفته است‏] .
.7 نساء/100.آيه در مورد مهاجرينى است كه از مكه به عزم رفتن به مدينه بيرون آمده بودند .
.8 وسائل الشيعه، كتاب جهاد.
.9 انفال/ .29
.10 محمد/ .17
.11 قرآن از اصحاب كهف به «جوانمردان» تعبير مى‏كند (انهم فتية) .از امام سؤال مى‏كنند كه چرا قرآن اينها را «جوان» ناميده، مگر اينها جوان بوده‏اند؟ فرمود: نه، اتفاقا جوان هم نبودند پيرمرد بودند، ولى جوانمرد بودند.
.12 كهف/13 و .14
.13 توبه/ .40
.14 توبه/ .26
.15 نهج البلاغه عبده، خطبه .218
.16 نهج البلاغه، خطبه .220
.17 بحار الانوار، ج 70/ص 242، با اندكى اختلاف.
.18 بايد از اقبال لاهورى تقدير كرد كه در كتاب احياى فكر دينى بيش از هر كس ديگر متوجه اين مسأله شده است.البته اصل مسأله را ديگران هم گفته‏اند ولى من مسئله «تاريخ به عنوان يكى از منابع شناخت» را اول بار در كتاب اقبال ديده‏ام.
.19 انعام/11، نمل/69، عنكبوت/20 و روم/ .42
.20 غافر/82 و محمد/ .10
.21 اين «گردش در زمين» براى مطالعه طبيعت نيست (البته آنجايى كه با اين تعبير آمده است)، آنجا كه با تعبير «سير در زمين» آمده است براى مطالعه تاريخ است.
.22 نهج البلاغه، نامه .31
.23 مجادله/ .21
.24 الصافات/ .173