پژوهشکده مهدویت
كوتاه و خواندني

وقتى بيايى...

جاده‏ها خود را آماده مى‏كنند، براى قدم‏هاى استوار تو و فرشى از زيارت «السلام عليك يااباصالح‏» را برخود مى‏گسترند. تو كه مى‏آيى، سنگ‏ها غزل مى‏خوانند و نگاهشان معنا مى‏گيرد. تو كه مى‏آيى، برآسمان تاريك دل‏ها مى‏تابى و به آن‏ها فانوس‏هايى از ستاره هديه مى‏دهى. تو سرشارى از غزل‏هاى سبز. تو كه مى‏آيى، طوفان با دريا آشتى مى‏كند و نور در رگ‏هاى زمين جارى مى‏شود. آرى، تو كه مى‏آيى، روشنى را به شب‏هاى تاريك هديه مى‏كنى و دل‏هاى شكسته را با مهربانى و لبخند پيوند مى‏زنى و پشت پنجره، نشستن و زيبا ديدن را براى چشم‏ها معنا مى‏كنى. تو كه بيايى، كوير معنا ندارد. همه جا سبز است، چون متن بهار! تو كه بيايى...

جستجو در سايت
آنلاین
مهمان: 9
کاربر: 0
در این صفحه: 1

 ثانيه ها در تپش اند ، التهابي مهيج و شوقي شيرين در پيكر كوچكشان مي جوشد . در گذر از لحظه ها كند مي لغزند وشتاب هميشه را ندارند.

تعدادشان به عدد منتظران زميني و آسماني است ، هر كدام در سينه اي مي تپند و شرار شوق را در فضا مي افشانند.

گرماي جانبخشي است . از لحظه هبوط آدم تا همين لحظه ، همه در اين انتظار جان داده اند. غرش غمگين ابرها و شتاب شورانگيز قطره ها در رسيدن به خاك ، گردش خستگي ناپذير و بي تأمل افلاك ، ذره ذره عطرهايي كه هر صبح، شور و شعف را به سينه ها مي ريزند، شاخه هايي كه هر بهار از دل ساقه ها مي رويند و.... همه به اين شوق ،شوريده و حيران ، زمان را سپري مي كنند .

چه جانكاه است ، نيايش ملكوت و دعاي ناسوت ، چه دير به ثمر مي نشيند . بارالها!

نغمه ها در گلوها مي ميرند و ناله ها در سينه ها به سردي مي گرايند . روح عاصي انسان در يأسي مرگبار ، دست و پا مي زند. كام تشنه كودكان يتيم مي سوزد . سايه هاي عدالت ، گمگشته هاي هزار ساله آنهايند.

بشر در حصار سيمان و آهن و دود ، با سرعتي ديوانه وار ، سرگشته مي چرخد . چه مي خواهد؟  در پي كدام پناه ، واله و سرگشته زمان را سپري مي كند ؟ آنقدر در روزمرگي مدفون است كه ماوراي ماده برايش افسانه جلوه مي نمايد.

وجودي كه ريشه و اساس هستي اش را در ملكوت اعلي بجا گذاشته است و اين لباس پوسيده و بي مقدار را چند روزي به عاريت گرفته تا روح خود را براي لقاي دوست ، جلا دهد ، چه غافل و بي خيال در بيغوله ماديات و در لايه هاي متعفن شهوات جا خوش كرده است .

ولي ....

فصل بيداري فرا رسيده است . ماده پرستان و مادي گرايان در تلاشي نه چندان موفق ، چند قرن جولان داده و ذهن نسيان پذير بشري را در هاله ايدئولوژي به ظاهر عقلاني خويش به خوابي ابدي (به خيال خويش ) فرو برده اند.

اما خيزشهاي فكري و انقلابي در دهه هاي انتهايي قرن بيستم و بيداري عمومي آغاز قرن بيست و يكم ،افق ديگري را فراروي بشر گشوده است.

جهان تشنه معنويت ، خسته از شهوات و شهوت پرستي در پي آفتابي به بلنداي ابديت است تا روح زنگار بسته اش را ،‌در نور پاكش صيقل دهد.