پژوهشکده مهدویت
كوتاه و خواندني

دعا براى تعجيل فرج

دعا براى تعجيل فرج، از چنان اهميتى برخوردار است كه امام صادق(عليه السلام) مى‏فرمايند: هر كس، بعد از نماز صبح و نماز ظهر، بگويد: «خداوندا! بر محمد (صلى الله عليه و آله وسلم) و خاندان او درود فرست و در فرج ايشان تعجيل كن!»، نميرد تا قائم را دريابد. دعا براى تعجيل فرج، دعاى هميشگى پيامبر اعظم (صلى الله عليه و آله وسلم) و ائمه ي اطهار( عليهم السلام) و ملائكه‏ى آسمان‏ها بوده و هست. به هر تقدير، كسانى كه خواستار ديدن عصاره‏ى خلقت‏اند، بهترين آفريده‏ى خدا را طالب حضورند، به دعا براى تعجيل فرج اش روى مى‏آورند؛چون، تأثير دعا در نزديك شدن فرج را باور كرده‏اند. در امت‏بنى اسراييل، دعا، سبب شد تا موسى (عليه السلام) صد و هفتاد سال زودتر از وقت تعيين شده، براى نجات بنى اسراييل مبعوث گردد. در حالى كه در اين امت، خود امام موعود (عليه السلام) هم اصرار بر ظهور دارند و در چيدن پايه‏هاى آن، مخفيانه، كوشا هستند

جستجو در سايت
آنلاین
مهمان: 2
کاربر: 0
در این صفحه: 1
   صفحه اصلی > پژوهشکده مهدویت > دانشنامه موعود

مهدويّت از ديدگاه مستشرقان

ارسال به یک دوست  نسخه مناسب برای چاپ home


 

اشاره

از دو قرن پيش. مستشرقان با انگيزه‏هاى تبشيرى و استعمارى و در برخى موارد عملى، راهى مشرق زمين گشتند؛ و به جهت ناآشنايى و عدم دسترسى به منابع اوليه، چهره ناقص و نادرستى از تعاليم اسلام ارائه دادند.
برخورد آنان با مهدويت نيز، به دنبال ظهور متمهديانى چون مهدى سودانى يا مطالع‏ء كتبى مانند مقدمه ابن خلدون بوده، كه احاديث مهدويت را مجعول و نادرست مى‏شمرد.
البته كسانى چون پروفسور هازى كربن، به جهت آشنايى با مرحوم علامه طباطبايى، به حقايقى در اين زمينه است يافته‏اند.

مقدّمه

استشراق، شرق‏شناسى يا خاورشناسى، معادل كلمه Orientalism، از ماده Orient، به معناى شرق. بر اعمالِ مستشرقان در قبال فرهنگِ مشرق زمين اطلاق مى‏شود؛ كه عناصر زبان. ادبيات، هنر، آداب و رسوم، افكار و عقايد و ديگر عادات و سنن را در بر مى‏گيرد.(1)
اهدافِ مستشرقان متفاوت بوده است: برخى با انگيزه‏هاى تبشيرى و تبليغ مسيحيّت، برخى با اغراضِ استعمارى و به منظور استيلاى سياسى ـ فرهنگى، و گروهى نيز صرفا با انگيزه‏هاى علمى و به منظور فرونشاندن عطش دانايى، عازم ديار شرق گشته‏اند.(2)
عمده‏ترين موضوع تحقيق مستشرقان درباره اسلام، قرآن كريم و موضوعات مربوط به آن؛ همچون ترتيب نزول، نحوه جمع آورى و كتابت، ترجمه و تفسير قرآن بوده است و بيشتر نوشته‏هاى آنان در اين زمينه مى‏باشد. چنانكه مهم‏ترين كتاب گلدزيهر، مستشرقِ يهودى الاصلِ آلمانى، «مذاهب تفسيرى در ميان مسلمانان» است. نولد كه، ديگر مستشرق آلمانى، با نگارشِ رساله «تاريخ قرآن» به درجه دكترا نايل آمد و رژى بلاشر، مستشرقِ فرانسوى، اقدام به ترجمه قرآن به اين زبان نمود، و كتابِ «در آستانه قرآن» را به نگارش در آورد؛ كه توسّط مرحوم دكتر راميار به فارسى ترجمه شده است.(3)
از آنجا كه عموم مستشرقان، غير مسلمان و اكثرا مسيحسى يا يهودى بوده‏اند، برخورد آنان با فرهنگِ دينى شرق، يعنى اسلام، واقع بينانه نبوده و در مقالات و كتبى كه در زمينه معرفى اسلام و قرآن به نگارش در آورده‏اند، چهره ناقص، نادرست و نازيبايى ارائه كرده‏اند. اين پژوهش‏هاى مكتوب، امروزه در دانشگاههاى مختلف اروپا، به عنوانِ مرجع اصلى آموزش و پژوهش، در كرسى‏هاى اسلام‏شناسى مورد پذيرش واقع شده است.
دانشمندان مسلمان، در برابر جريان استشراق دو موضع متفاوت اتخاذ كرده‏اند: گروهى از سر افراط فعاليت‏هاى آنان را ستوده و آنان را پايه گذار روش‏هاى صحيح تحقيق در متون دينى و احياگر ميراثِ بر باد رفته شرق به غرب مى‏دانند. در مقابل، گروهى ديگرى از دانشمندان، اين فعاليت را به شدّت نكوهيده و معتقدند: شرق‏شناسى، طبق يك نقشه از پيش تعيين شده و با هدفِ توهين به مقدسات و تضعيف عقايد مسلمانان، پا به عرصه گذارده است.
امّا انصاف اقتضا دارد كه همه را به يك چوب نرانيم و خدمتِ برخى را به واسطه خيانتِ گروهى ديگر، ناديده نيانگاريم. خدماتِ خاورشناسان را در شناسايى، گردآورى، فهرست نگارى و انتشار برخى نسخه‏هاى خطى اسلامى و خصوصا معجم نگارى الفاظ قرآن، پى‏ريزى شيوه‏هاى نوينِ پژوهش در متون دينى، كه محصولِ تجاربِ آنان در پژوهش‏هاى علوم انسانى است، بپذيريم و از خيانت برخى از آنان در تحريف، تدليس، تأويل، رستكارى، زشت‏سازىِ تعاليم قرآنى و استناد به روايات ضعيف، افسانه‏ها، خرافه‏ها، جعليّات، شايعات و گفته‏هاى احبار و رهبان، غافل نباشيم.(4)
در نهمين كنگره بين المللى خاورشناسان، كه در سال 1893 ميلادى در لندن برگزار گرديد، انديشه تدوينِ دائرة المعارف اسلام به تصويب رسيد و گلدزيهر، سرپرستى يك هيأت دوازده نفرى را براى انجام اين امر به عهده گرفت. اولين مجلّد اين مجموعه در سال 1913 م منتشر گرديد و چاپ دوم آن، با اصلاح، تكميل و افزوده‏هاى بى‏شمار، از سال 1960 م. آغاز شده و در ده جلد كامل مى‏شود.
نقص عمده اين دايرة المعارف، ناديده گرفتن فرهنگ تشيع و ايران است؛ به گونه‏اى كه درباره امام صادق (عليه‏السلام) تنها هجده سطر، درباره ابوذر غفارى، چهار سطر و درباره شيخ طوسى، از بزرگان علمىِ جهان تشيع، سخنى به ميان نيامده است.
ترجمه دائرة المعارف اسلام به زبان فارسى، توسط «بنگاه ترجمه و نشر كتاب» آغاز و نخستين دفتر آن در سال 1354 شمسى منتشر گرديدگ امّا پس از انتشار ده دفتر، در سال 1361 متوقف گرديد.(5)

ضرورت پژوهش

در ميان تعاليم جاودانى و جهانى اسلام، هيچ يك به اندازه حكومت فراگير مهدوى، قابليت ارائه به جهان پر غوغاى امروزى را ندارد. حكومتى كه حتى براى غير مسلمانان نيز عدالت و امنيت را به همراه دارد.
امّا جاى بسى تأليف است كه اين انديشه والا و گيراى مكتب اسلام، كمتر از ديگر موضوعات دينى، به انديشمندان امروزى معرفى گرديده است؛ البته آن هم به شكلى ناقص يا نادرست؛ زيرا آشنايى جهان غرب با اسلام، عموما به واسطه مقالات يا كتب مستشرقان بوده است؛ كه خود اطلاع درستى از اين مكتب آسمانى نداشته‏اند. با توجه به ضرورت عرضه انديشه مهدوى در جهان معاصر، هدفِ اين مقاله، باز كاوى ديدگاه مستشرقان در اين موضوع است؛ تا آنان كه قدم در اين مسير مى‏گذارند، با نگاه درستى به گذشته، آينده را رقم زنند.

مدخل

موضوع مهدويت، از زواياى مختلف مورد كاوش پژوهشگران غربى قرار گرفته است. برخى از آنان در بررسى تاريخ مسلمانان، از صدر اسلام تاكنون، به كسانى برخورده‏اند كه با نام مهدى قيام كرده و حكومت تشكيل داده‏اند؛ همچون حكومت فاطميون در مصر، كه سر سلسله آن المهدى باللّه است يا قيامِ مهدى سودانى در قرن نوزدهم ميلادى، در برابر سلطه انگليس بر اين كشور.
برخى ديگر در بررسى عقايد شيعه، به موضوع غيبت امام مهدى (عليه‏السلام) و انتظار ظهور او برخورده و اين موضوع را از جنبه‏هاى مختلف مورد بررسى قرار داده‏اند؛ مانند پروفسور كُربُن، كه بخشى از پرسش‏هاى او از مرحوم علامّه طباطبايى در اين باره است.
برخى نيز در مقام مقايسه ميان اديان آسمانى، موعود گرايى را يكى از وجوه مشترك اديان دانسته و از اين زاويه به بيان تفاوت‏هاى موعودِ اسلام با موعود ديگر اديان پرداخته‏اند.
بررسى همه موارد فوق، با توجه به اندك بودن منابع در دسترس، كارى دشوار است. در زبان فارسى تنها يك كتابِ صد صفحه‏اى به تحقيق در اين باره پرداخته است؛ كه متأسفانه نيمه اوّل آن هم، ربطى به موضوع ندارد.(6)
نويسنده اين سطور قصد دارد در حدّ توان و بضاعتِ خود، راهى گشوده و گوشه‏هايى از ديدگاه مستشرقان درباره مهدويت را براى خوانندگان عزيز باز نمايد.

قيام مهدى سودانى

در سال 1834 م. فردى به نام محمداحمد سودانى، خود را مهدى موعود خواند و با ارتش انگليس و مصر، كه كشور سودان را به اشغال خود در آورده بودند، به جنگ و مبارزه برخاست. حركت او نظر جهانيان را به خود جلب كرد و نام او را به اروپا و ديگر نقاط غرب رسانيد.
«دار مستتر»(7)، شرق‏شناسى يهودى الاصل فرانسوى، اين حركت را موضوع پژوهش خود قرار داد و اعتقاد به مهدويت در اسلام را بررسى نمود. او حاصل كار خود را طى كنفرانس‏هايى كه در تالار سور بن پاريس، در حضور جمع كثيرى از مردم فرانسه برگزار گرديد، عرضه داشت. بعدها گفتارهاى او به شكل كتابى مستقل با نام «مهدى از صدر اسلام تا قرن سيزدهم» منتشر شد، كه به فارسى نيز ترجمه شده است.(8)
او مى‏گويد:
«آيا مى‏دانيد كه محمّد (صلّى‏الله‏عليه‏وآله‏وسّلم)، شريعت خود را چگونه بنيان نهاد؟ هنگامى كه او ظهور كرد، در عربستان، علاوه بر شرك ملى باستانى، سه ديانت بيگانه موجود بود: آيين يهود، ديانت عيسوى و كيش زردشت.
نكته مشتركى كه در اين سه ديانت يافت مى‏شد. عبارت از اعتقاد به يك وجود مافوق الطبيعه بود، كه بايستى در آخر الزمان ظهور كند و نظم و عدالت از دست رفته را به جهان باز گرداند و مقدمه خلود و سعادتِ دائم انسان را فراهم سازد.»(9)
وى اضافه مى‏كند:
«اين اعتقاد كه نخست در ديانت يهود بوده و عيسويت را به وجود آورده است، فقط وقتى در ديانت يهودان و عيسويان به صورت نهايى درآمد كه تحت تأثير اساطير ايرانى واقع شد... مسلمانان در خصوص اعتقاد به ظهور منجى، اصول عيسويان را پذيرفته‏اند.»(10)
دار مستتر در مورد تولد اين موعود مى‏گويد:
«حسن (عليه‏السلام) كه امام يازدهم بود، پس از مرگ خود پسرى شش ساله باقى گذاشت، به نام محمد. خليفه آن پسر را در شهر حلّه، نزديك خود، به زندان افكنده بود، وى در 12 سالگى غايب شد. چون او تنها باقيمانده نسب مستقيم پيامبر بود، عامّه چنين نتيجه گرفتند كه اين كودك در ساعتى كه بخواهد ظهور خواهد كرد.»(11)
اين عبارات بيانگر آن است كه از ديدگاه اين مستشرق فرانسوى، مهدويت و موعودگرايى، افسانه و اسطوره‏اى است كه از آيين يهود و مسيحيت دارد. اسلام شده و شيعيان ايرانى، آن را با اساطير ايرانى بال و پر داده و بزرگ كرده‏اند.
در حالى كه امثال مهدى سودانى، كه در اين كشور ادعاى مهدويت داشته‏اند، نه شيعه بوده‏اند و نه ايرانى! بلكه رواياتى از رسول خدا (صلّى‏الله‏عليه‏وآله‏وسّلم) در باره ظهور فردى كه در آخرالزمان، به مبارزه با ظلم و ستم برخيزد و قسط و عدل را بر جهان حاكم گرداند، به قدرى در كتب روايى اهل سنّت وارد شده است، كه حتّى متعصّب‏ترين گروه‏هاى سنّى در برابر شيعه، يعنى وهّابيّت، روايات در اين باره را غير قابل انكار مى‏دانند.
شيخ عبدالعزيز بن باز، مفتى اعظم عربستان، در يك سخنرانى كه متن ان در مجلّه الجامعة الاسلامية به چاپ رسيده است، به دنبال سخنرانىِ شيخ عبدالمحسن العباد، قائم مقام رياست دانشگاه اسلامى مدينه، در موضوع مهدويّت، چنين مى‏گويد:
«همان طور كه اهل علم تبيين كرده‏اند، مسأله مهدى، آشكار و روشن و احاديث درباره آن، فراوان، بلكه متواتر و مستحكم است و از اهل علم افراد زيادى تواتر آن را بازگو كرده‏اند، به تواتر معنوى، كه دلالت دارد اين شخصِ موعود، مسأله‏اش ثابت و خروجش حقّ است. او از الطاف خداى عزوجل به اين امّت در آخر الزمان است، كه ظهور مى‏كند و داد و حقّ را بر پا مى‏دارد و از ظلم و بيداد جلوگيرى مى‏كند؛ و خداوند به وسيله او سايه لواى حق را بر اين امّت، در راه عدالت. هدايت و راهنمايى مردمان، مى‏گسترد.»(12)
البته بن باز در مورد اينكه مهدى (عليه‏السلام) يكى از دوازده خليفه پيامبر باشد، ترديد كرده و مى‏گويد:
«در مورد گفته حافظ اسماعيل بن كثير، در تفسير خود در سوره مائدة، هنگام بيان اسامى نُقَبا، و اينكه مهدى مى‏تواند يكى از امامان دوازده‏گانه باشد، جاى تأمل وجود دارد؛ زيرا پيامبر (صلّى‏الله‏عليه‏وآله‏وسّلم) فرمود: اين امّت مادام كه دوازده خليفه بر آنان حكومت دارند، كه همگى شان از قريش هستند، همچنان پايدار خواهد بود.
اين فرموده او دلالت دارد كه دين در زمان آنان استوار و احكام خدا جارى و حق فائق است و اين امر، فقط بيش از انقراضِ دولت امويان بود و پس از آنان اختلافاتى بروز كرد كه مردم دچار دو دستگى شدند و مصيبت بر سر مسلمانان فرود آمد...
به نظر من مراد از دوازده خليفه، خلفاى چهارگانه، معاويه و فرزندش يزيد و سپس عبدالملك مروان و چهار فرزندش و عمر بن عبدالعزيز مى‏باشد؛ كه اسلام در زمان آنان گسترش يافت و دين پايدار گرديد و حق آشكار شد.»(13)
با وجود اين، شايد مستشرقانى همچون دار مستتر در اين قضاوت خود معذور باشند؛ زيرا وقتى افرادى چون ابن خلدون، مهدويت را زير سؤال برده و در صحّت روايات آن شكّ مى‏كنند، ديگر از پژوهشگران غربى غيرمسلمان چه انتظار!
ابن خلدون در فصل پنجاه و دوّم از كتاب مقدمه خود، ذيل عنوانِ «فى امر الفاطمى و ما يذهب اليه الناس فى شأنه» ابتدا چنين مى‏گويد:
«اعلم انّ فى المشهور بين الكافة من اهل الاسلام على ممّر الاعصار انّه لابدّ فى آخر الزّمان من ظهور رجل من اهل البيت يؤيّد الدّين ويظهر العدل ويتبعه المسلمون ويستولى على الممالك الاسلاميّه ويسمّى بالمهدىّ ويكون خروج الدّجال وما بعده من اشراط السّاعة الثابته فى الصحيح على اثره وانّ عيسى ينزل من بعده فيَقتل الدّجال او ينزل معه فيساعده على قتله ويَأتمّ بالمهدىّ فى صلاته... (14)
بدان كه مشهور در ميان عموم مسلمانان در طول زمان اين بوده كه در آخر الزمان، مردى از اهل بيت ظهور مى‏كند كه دين را تأييد و عدالت را حاكم مى‏گرداند؛ مسلمانان از او پيروى مى‏كنند و او بر همه كشورهاى اسلامى مستولى مى‏شود.
نام او مهدى است و از شرايط ظهور او قيام دجّال است، كه در روايات، صحيحه مطرح شده است و عيسى نيز پس از او نازل مى‏شود و دجّال را مى‏كشد و يا در كشتن او مساعدت مى‏كند؛ و در نماز به مهدى اقتدا خواهد كرد.»
ابن خلدون، سپس روايات مربوط به مهدى (عليه‏السلام) را از كتب بزرگان اهل سنّت نقل نموده و يك يك آنها را مودر نقد و طعن قرار مى‏دهد؛ از مهم‏ترين دلايل طرد و ردّ روايت نزد او، حضور يكى از رجال شيعه در سلسله سند روايت است.
البته كسانى مانند احمد كسروى نيز مهدويت را زير سؤال برده‏اند. او در دو كتابِ «شيعى‏گرى» و «بهايى‏گرى» در اين باره مى‏نويسد:
«مهدى‏گرى افسانه است... اگر در اديان ديگر هم منتظر منجى هستند؛ آنها نيز افسانه است.»، «بى‏گمان در زمان بنيان گزار اسلام، سخنى از مهدى در ميان نبوده و نبايد مى‏بود.» «مهدويت را ايرانيان بين مسلمانان انداخته‏اند.» و «امام حسن عسكرى (عليه‏السلام) فرزندى نداشته؛ و چگونه مى‏شود كسى فرزندى داشته باشد، و كسى از آن آگاه نباشد.»(15).
گلدزيهر(16) نيز. كه از بنيان‏گذارانِ استشراق و بزرگان اين امر است، در كتابِ «العقيدة والشريعة فى الاسلام»، كه مبناى بسيارى از نوشته‏هاى مستشرقان پس از او قرار گرفته، چنين مى‏نويسد:
«انديشه مهدى، كه در اصل به عناصر يهودى و مسيحى بر مى‏گردد، بعضى ويژگى‏هاى سائوشيانت زردشتى به آن اضافه شد. چنانكه اذهان خيال پردازان نيز به آن مطالبى افزود؛ و عقيده به مهدى، مجموعه‏اى از اساطير شد...
آنان احاديثى را به پيامبر (صلّى‏الله‏عليه‏وآله‏وسّلم) نسبت دادند كه اوصافِ دقيق مهدى (عليه‏السلام) در آن تصوير شده بود؛ در حالى كه اين احاديث به هيچ وجه در تأليفاتى كه احاديث صحيح را جمع‏آورى كرده، نيامده است.»(17)
مارگلى يوت(18) نيز در مقاله‏اى تحت عنوانِ «مهدى»، در يكى از دائرة المعارف‏هاى غربى(19)، چنين مى‏نويسد:
«احاديث را هر گونه هم تفسير كنند، دليل قانع كننده در دست نيست كه تصور كنيم پيامبر اسلام، ظهور يك مهدى را براى احيا، تحقق، اكمال و تقويت اسلام، لازم و حتمى شمرده باشد.»(20).
در مقابل اين گروه از مستشرقان، كه مهدويت را اسطوره و افسانه پنداشته‏اند، برخى ديگر از مستشرقان، با نگاه مثبت به آن نظر كرده‏اند و نه تنها آن را اسطوره نمى‏خوانند، بلكه از نقاط مثبت تفكر اسلامى و خصوصا شيعى مى‏دانند؛ كه به دو نمونه از اين ديدگاه اشاره مى‏كنيم.
ماربين، مستشرق آلمانى، در كتاب خود «سياست اسلامى»، در پايان فصل هفتم، در مورد فلسفه مذهبِ شيعه مى‏گويد:
«از جمله مسائل بسيار مهم اجتماعى كه همواره مى‏تواند موجب اميدوارى و رستگارى گردد، همانا اعتقاد به وجود يك حجّت در هر عصر و انتظار ظهور اوست.
شيعه عقيده دارد كه انسان چون به هنگام شب در بستر مى‏رود، بايد به اين اميد بخوابد كه صبح هنگام، چون از خواب برخيزد و ببيند كه حجت عصر ظهور كرده است، در تأييد او آماده باشد؛ و عقيده دارند كه همه مردم و دولت‏هاى روى زمين تابع او و تحت حكومت آنها خواهند بود.
گويا فرد فرد شيعه، به اميد ترقى و عالم‏گيرى و اقتدار مذهب خود، هر صبح از خواب بر مى‏خيزد. شيعه، مجتهدين را نوّاب عام حجّت عصر مى‏دانند. و البته بر دانشمندان علوم اجتماعى روشن است كه اگر همچو عقيده‏اى در ميان فرد فرد ملّتى گسترش يافته و رسوخ كند، ناچار روزى اسباب طبيعى آن، براى آنان فراهم خواهد آمد.
يأس و حرمان، عامل همه گونه نكبت و ذلّت است و ضدّ آن، پشت‏گرمى. اميدوارى و قوّت قلب از روى اعتقاد، مايه فلاح و نجات مى‏گردد.»
اين مستشرق آلمانى، در ادامه نوشته خود، پيشكويى جالبى كرده و مى‏گويد:
اعتقادات مذهبى در ملل مشرق زمين، تا دو قرن ديگر كاملاً اثرات خود را خواهد بخشيد؛ و مى‏توان گفت كه در اين مدت و با اين همه جمعيت و اسباب طبيعى. شيعه پيشرفت محيّر العقولى نموده و از حيث عدّه، نيرو و قدرت، مقام اول را حائز خواهد شد؛ و حتى اگر آثار اعتقادات مذهبى را از بين برود. شيعه داراى آن سرمايه‏اى خواهد بود كه ماوراى قواى طبيعى، شوكت، اقتدار، قوت و حكومت خود را در عالم نگه دارد.»(21)
علاوه بر ماربين، ديگر مستشرقِ بزرگ آلمانى، فان فلوتن، در كتاب خود، تحت عنوان «تاريخ شيعه و علل سقوط بنى‏اميّه» در اين باره مى‏گويد:
«مسيح ناجى، در ميان شيعيان معروف و مشهور است. او ملقّب به مهدىّ است. البته اين لقب، در آغاز يكى از القاب شَرف بود؛ ولى ديرى نپاييد كه مخصوصِ آن ناجى از اهل بيت گرديد؛ چنانكه اعتقاد به ظهور مهدى و انتظار او، در بدو امر مختص به آل بيت نبود و فكر مهدىِ منتظر چنان در ميان اهل سنّت شيوع يافت كه فكر مهدى‏هاى ديگر را به كلّى از ذهن آنان خارج ساخت؛ و بدون شك، پيشگويى راجع به اين امر و انتظار ظهور ايشان. از نفوس مسلمانان بيرون نرفته است.»(22)
اكنون با نگاهى به مباحثاتِ پروفسور هانرى كربن، مستشرق بزرگ فرانسوى و استاد دانشگاه سور بن پاريس، با مرحوم علامه طباطبايى، با ديدگاه اين استاد فلسفه و كلام مسيحى در موضوع مهدويت آشناتر مى‏شويم. البته اين ديدگاه محصول سالها مراوده علمى و مجالست او با مرحوم علامه مى‏باشد؛ چنانكه دكتر سيد حسين نصر در مقدمه كتابِ «شيعه در اسلام»، تأليف مرحوم علامه، مى‏نويسد:
«ساليان دراز، هر پاييز، بين ايشان و استاد هنرى كربى، مجالسى با حضور جمعى از فضلا و دانشمندان تشكيل مى‏شد؛ كه در آن مباحثى حياتى درباره دين و فلسفه و مسائلى كه در جهان امروز با آن روبرو مى‏شود، مطرح مى‏شد و اين جلسات نتايج بسيار مهمى به بار آورده است... حتى مى‏توان گفت كه از دوره قرون وسطى، كه تماس فكرى و معنوى اصيل بين اسلام و مسيحيت قطع شد، چنين تماسى بين شرق اسلامى و غرب حاصل نشده است.»(23)
و در بخش ديگرى از اين مقدمه مى‏افزايد:
«غرب، تاكنون دو بار با اسلام تماس مستقيم داشته است؛ با اعراب در اندلس و با اَتراك در شرق اروپا؛ و در هر دو مورد، تماس با اسلام سنّى بوده است در برخى مواردِ محدود، با اسلام شيعى؛ آن هم از نوع اسماعيلى! مغرب زمين هيچ گاه با عالم تشيع، بخصوص ايران شيعى، تماسى نداشته است... و تشيّع، چنانكه هست، در خارج از جهان پيروان آن، شناخته شده نيست. از اين رو مستشرقان همواره تشيع را يك «بدعت» در اسلام و حتى برخى آن را اختراع عده‏اى از دشمنان اسلام دانسته‏اند.»(24)
مشروح مذاكراتِ دكتر كربن و مرحوم علامّه طباطبايى، هم در سالنامه مكتب تشيع سال 1339 به چاپ رسيده و هم به طور مستقل، تحت عنوانِ «ظهور شيعه»، منتشر گرديده است.
البته بايد توجه داشت كه پروفسور كربن، بيشتر به عرفان و حكمت اسلامى نظر كرده و موضوع مهدويت را نيز از ديدگاه معنوى آن مورد پرسش قرار داده است. از اين رو پرسش خود را از مرحوم علامه چنين مطرح مى‏كند:
«تصوّر امام غايب، چه اثرى در تفكر فلسفى و اخلاق و روى هم رفته زندگانى معنوى انسان دارد؟ آيا با تعمقى جديد در اين تصور اساسى، مذهب تشيّع نمى‏تواند به دنياى امروز يك غذاى جديد روحى، براى احياى فلسفه و مبدأ نيرومندى براى زندگى معنوى و اخلاقى ببخشد؟ نيرويى كه تاكنون در تقدير مانده است.»(25)
مرحوم علامه طباطبايى در پاسخ به چنين سؤالى، پاسخى مبسوط ارائه مى‏كنند، كه مقدمه آن بسيار جالب است. ايشان در ابتدا مى‏فرمايند:
«استفاده معنوى از «مهدى» (عليه‏السلام) پس از گذشت دو قرن و نيم از هجرت پيامبر (صلّى‏الله‏عليه‏وآله‏وسّلم) آغاز نمى‏شود؛ بلكه پيامبر اسلام با بيان صريح و اخبار قطعى به آمدن مهدى موعود، آن حالت معنوى را كه با اعتقاد به «مهدى» در باطن يك مسلمان واقع بين جلوه‏گر مى‏شود، در نفوس عموم اهل اسلام به وجود آورده است.
تصور ظهور مهدى، در رديف تصور وقوع قيامت مى‏باشد. چنانكه اعتقاد به پاداش عمل، يك نگهبان داخلى است؛ كه به هر نيكى امر و از هر بدى نهى مى‏كند. همچنين اعتقاد به ظهور مهدى، نگهبان ديگرى است. كه براى حفاظتِ حيات درونى پيروان واقع بين اسلام گماشته شده است.»(26)
پروفسور هانرى كربن، در كتاب خود تحت عنوان «تاريخ فلسفه اسلامى»، به اين مباحثاث و مذاكرات اشاره نموده و دريافت‏هاى خود را از نوع تفكر و فلسفه شيعه بيان داشته است.
او در باره فلسفه غيبت امام زمان (عليه‏السلام) چنين مى‏نويسد:
«جلوه ظهور او بر مردم، همان مفهوم تهذيب و تجديد عالم روحانى آنان است و در نتيجه همان مفهوم عميق انديشه‏اى است كه شيعه از غيبت و ظهور امام دارد.
مردم شايستگى خود را براى ديدن امام از دست مى‏دهند؛ آنگاه خود بين امام و خويشتن حجاب مى‏گردند؛ ز يرا وسيله تجلّى و مشاهده را؛ يعنى معرفتى كه از راه قلب حاصل مى‏شود، از دست مى‏دهند، يا آن را فلج ساخته و از كار مى‏اندازند. پس تا وقتى كه مردم مستعدّ شناسايى و معرفت امام نگردند، سخن گفتن از ظهور امام غايب، هيچ معنى نخواهد داشت.»(27)
اين فيلسوف فرانسوى، اعتقاد شيعه به مهدويت و تفاوت آن از ديگر موعود گرايى‏ها در مكاتب ديگر را چنين بيان مى‏دارد:
«به عقيده من، مذهب تشيع تنها مذهبى است كه رابطه هدايت الهى را ميان خدا و خلق هميشه زنده نگه داشته و به طور مستمر و پيوسته ولايت را زنده و پا بر جا مى‏گذارد. مذهب يهود، نبوت را، كه رابطه‏اى است واقعى ميان خدا و عالم انسانى، در حضرت كليم ختم كرده و پس از آن به نبوت حضرت مسيح و حضرت محمّد (صلّى‏الله‏عليه‏وآله‏وسّلم) اذعان ننموده و رابطه مزبور را قطع مى‏كند و نيز مسيحيان در حضرت عيسى متوقف شدند و اهل سنّت از مسلمانان نيز در حضرت محمّد (صلّى‏الله‏عليه‏وآله‏وسّلم) توقف نموده و با ختم نبوت در ايشان، ديگر رابطه‏اى ميان خالق و خلق، موجود نمى‏دانند.
تنها مذهب تشيع است كه نبوت را با حضرت محمد (صلّى‏الله‏عليه‏وآله‏وسّلم) ختم شده مى‏داند؛ ولى ولايت را، كه همان رابطه هدايت و تكميل مى‏باشد، بعد از آن حضرت و براى هميشه زنده مى‏داند؛ رابطه‏اى كه از اتصال عالم انسانى به عالم الوهى حكايت مى‏كند؛ به واسطه دعوت‏هاى دينى قبل از موسى و دعوت دينى موسى و عيسى و محمّد (صلوات‏اللّه‏عليهم‏اجمعين)؛ و بعد از حضرت محمّد (صلّى‏الله‏عليه‏وآله‏وسّلم) به واسطه همين رابطه ولايت، جانشين وى (به عقيده شيعه) زنده بوده و هست و خواهد بود و اين حقيقتى است زنده؛ كه هرگز نظر علمى نمى‏تواند آن را از خرافات شمرده و از ليست حقايق حذف نمايد.
به عقيده من، همه اديان بر حق بوده و يك حقيقت زنده را دنبال مى‏كنند و همه اديان در اثبات وجود اين حقيقت زنده مشتركند. ارى! تنها مذهب تشيع است كه به زندگى اين حقيقت، لباس دوام و استمرار
پوشانده است.»(28)
شايد مهم‏ترين انتقاد به تحقيقات كربن، عدم توجه او به بُعد اجتماعى ظهور حضرت حجّت (عليه‏السلام) و قرار گرفتنِ دوران، غيبت ميان دو حادثه بزرگ عاشورا و ظهور و قيام بالسيّف مهدى (عليه‏السلام) است. بى‏ترديد نمى‏توان در كنار عروج عرفانى شيعيان، كه كربن بدرستى از آن به عنوان يكى از شروط اساسى توفيق ديدار معصوم ياد مى‏كند، از وجه اجتماعى و مبارزه فراگير آن امام با ظلم سياسى، اقتصادى و فرهنگى صاحبان، زور و زر و تزوير چشم پوشيد و خروج عاشقانه ابا عبداللّه (عليه‏السلام) را براى اصلاح اجتماعى امّت جدّش، كه فرهنگى فاسد در كالبد آن دميده شده بود، به فراموشى سپرد و از عنصر سياسى اين هر دو قيام صدور ذيل اسلام، چشم به غفلت پوشيد.(29)

پي‌نوشتها:

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

1. بهاء الدّين خرمشاهى، دانشنامه قرآن و قرآن پژوهى، ج 2، ص 2046، چاپ اول، تهران، 1377.
2. محمد ابراهيم روشن ضمير، درآمدى بر معرفى مستشرقان و قرآن‏پژوهى، مجلّه پژوهش‏ها، شماره ـ ص 191.
3. دانشنامه قرآن و قرآن پژوهى، ج 2، ص 2048.
4. مجلّه پژوهش‏ها، شماره ـ، ص 197.
5. دائرة المعارف تشيع، مقدمه ج 1، ص 15، تهران بنياد طاهر، 1366. (به نقل از مجله پژوهش‏ها، ص 205).
6. عنوان اين كتاب، «ذهنيّت مستشرقين، پژوهش در اصالت انديشه مهدويت و نقد گفتار شرق شناسان» مى‏باشد، كه پيش از انقلاب، با نام مستعار «حسين منتظر» و پس از انقلاب. با نام عبدالحسين فخّارى، توسط نشر آفاق منتشر گرديده است.
7. .Darmesteter
8. ترجمه محسن جهانسوز، كتاب‏فروشى ادب، خرداد 1317.
9. مهدى در سيزده قرن، تأليف‏دار مستتر، ترجمه محسن جهانسوز، صص 5 و 6. (به نقل از مصلح جهانى، تأليف سيد هادى خسروشاهى، ص 58).
10. همان، ص 6، (به نقل از كتاب ذهنيت مستشرقين، ص 58).
11. همان، ص 37.
12. سيدهادى خسروشاهى، مصلح جهانى و مهدى موعود از ديدگاه اهل سنّت، ص 151، انتشارات اطلاعات، چاپ دوم، 1374.
13. همان، ص 154.
14. ابن خلدون، مقدمه، ص 311، دارالكتب العلميّه، چاپ چهارم، بيروت.
15. ذهنيت مستشرقين، ص 55.
16. Goldziher، (1921 ـ 1850).
17. گلدزيهر، العقيدة و الشريعة فى الاسلام، ترجمه محمد يوسف موسى، على حسن عبدالقادر، عبدالعزيز عبدالحق، چاپ دوم، 1959، مصر، دارالكتب الحديثه و بغداد، مكتبة المثنّي، ص 93. (به نقل از ذهنيت مستشرقين، ص 60).
18. .Margoliought
19. Encyclo Paedia of Reliqion and Ethies, Vol. VIII Edit by: S.Hasting. Latest edit, Edinbougn, New York, 1964, P337.
20. ذهنيت مستشرقين، ص 59.
21. مصلح جهانى، ص 77.
22. همان، ص 65.
23. شيعه در اسلام، علامه سيدمحمد حسين طباطبايى، دارالكتب الاسلاميه، 1348، ص ز.
24. همان، ص ب.
25. مجله مكتب تشيع، سالانه 2، ص 72.
26. همان، ص 88.
27. امين ميزرايى، امام عصر از منظر پروفسور هانرى كربن، موعود شماره 14، ص 40.
28. ظهور شيعه، مجموعه مصاحبه‏هاى استاد علامه طباطبايى و پروفسور هانرى كربن، ص 7.
29. موعود شماره 14، ص 41.