پژوهشکده مهدویت
كوتاه و خواندني

بقية الله

واژه‏ى «بقيه‏» به معناى بازمانده و پاينده و آن‏چه كه از چيزى باقى گذاشته شود، است. تركيب «بقية‏الله‏» در قرآن مجيد و روايات خاندان عصمت و طهارت ( عليهم السلام) آمده است. از آن‏جايى كه مهدى موعود (عليه السلام) آخرين پيشوا و بزرگ‏ترين رهبر انقلاب پس از قيام پيامبر اسلام ( صلى الله عليه و آله و سلم) است، يكى از روشن‏ترين مصاديق «بقية‏الله‏» مى‏باشد و از همه به اين لقب شايسته‏تر است. به خصوص كه تنها باقيمانده بعد از پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم) وامامان ( عليهم السلام) است. بنابراين يكى از القاب حضرت مهدى (عليه السلام) بقية‏الله است كه خود آن حضرت هنگام آغاز ظهور، خود را با اين لقب معرفى خواهد كرد. وتوصيه شده در عصر غيبت و ظهور، هنگام سلام به آن حضرت چنين گفته شود: «السلام عليك يا بقية‏الله فى ارضه

جستجو در سايت
آنلاین
مهمان: 1
کاربر: 0
در این صفحه: 1
   صفحه اصلی > مطالب جدید

انصار الحسین علیه السلام

ارسال به یک دوست  نسخه مناسب برای چاپ home





حبیب ابن مَظاهر (مُظَهَّر) اَسَدی

«حبیب» فرزند «مظهر بن رئاب بن اشتر بن جخوان» است برخی به جای «مظاهر» او را «مظهّر» خوانده‎اند. ایشان از اشراف و چهره‎های سرشناس، مورد احترام و اعتماد کوفه و از قبیله «بنی اسد» بوده است. به گزارش کلبی «حبیب» صحابی رسول خدا صلی الله علیه و آله بوده و پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله را درک کرده است. همه تاریخ نگاران نگاشته‎اند که او در دوران امام علی علیه السلام مقیم کوفه شده است.

تاریخ نگاران گفته‎اند که حبیب در دوران امام علی علیه السلام در کوفه سکونت کرد و وی را همیشه همراهی کرده است. او از یاران امام علی علیه السلام بود و در تمام جنگ‎ها در خدمت حضرت مولی شمشیر می‎زده است. «حبیب» چنان به امام خود نزدیک بود که از اصحاب سرّ امیرالمومنین و از حاملان علوم آن بزرگوار به شمار آمده است.

حبیب بن مظاهر و دوست بزرگوارش مسلم بن عوسجه پیش از ماجرای کربلا در کوفه، برای یاری امام حسین علیه السلام از مردم بیعت می‎گرفتند. هنگامی که ابن زیاد به کوفه آمد و بر مردم سخت گرفت و مردم نیز مسلم را تنها نهادند و بیعت شکستند، قبیله بنی اسد حبیب و مسلم بن عوسجه را نزد خود پنهان کردند تا به آنها آسیبی نرسد، و هنگامی که امام به کربلا آمد، این دو دوست صمیمی به سوی حضرت رهسپار شدند. در آن اختناق، روزها از چشم جاسوسان و ماموران ابن زیاد پنهان می‎شدند و شب‎ها طی طریق می‎کردند تا به اردوی امام ملحق شدند.

در برخی از مقاتل آمده که هنگام شهادت حبیب، امام فرمود: آفرین برتو ای حبیب تو مردی فاضل بودی که دریک شب قرآن راختم می‎کردی.
ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ

ابوثمامة الصائدی

اسم او عمرو بن عبدالله صائدی و از دلاوران قبیله ی حمدان و سربازان شیعه ی امیر مومنان علیه السلام بود. پس از شهادت آن حضرت با امام حسن علیه السلام همراه بوده و تا هنگامی که معاویه هلاک گردید، در کوفه ساکن بود. خبر مرگ معاویه چون در کوفه منتشر گردید شیعیان در خانه ی سلیمان ابن صرد خزاعی اجتماع کردند که از جمله آنان ابوثمامه بود و نامه هایی به حضرت نوشتند تا مسلم بن عقیل علیه السلام به کوفه آمد.

و به روایت شیخ مفید در ارشاد: ابو ثمامة برای مسلم اسلحه می خرید و آلات حرب فراهم می نمود. اموالی را که برای مسلم می آوردند ابو ثمامة تحویل میگرفت و در خرید اسلحه بسیار ماهر بود.

و به روایت ابن اثیر در کامل: چون ابن زیاد وارد کوفه گردید واصحاب مسلم بر علیه او قیام کردند، مسلم بن عقیل ابوثمامه را به فرماندهی یک چهارم لشکر به طرف ابن زیاد روانه کرد و رایتی به نام او برپا کرد و او را سردار قبیله ی حمدان و تمیم گردانید. پس عبیدالله را در قصرش محاصره نمودند وچندان که قدرت داشت پافشاری کرد تا اینکه مردم کوفه از اطراف مسلم پراکنده شدند، و جناب مسلم خود را پنهان نمود و ابوثمامه به ناچار خود را بین قبیله ی خود پنهان کرد وابن زیاد اصرار بر پیدا کردن وی داشت تا اینکه او از راه و بی راه ها از کوفه خارج گردیده و با نافع ابن هلال در بین راه به سیدالشهدا علیه السلام ملحق شدند.

و به روایت طبری و دیگران: چون عمربن سعد با لشکر خود به کربلا رسید خواست کسی را خدمت سیدالشهدا علیه السلام بفرستدکه از ایشان بپرسید برای چه به این سرزمین آمده اند؟ به هر کس گفت آن شخص سرباز زد چرا که او نیز برای حضرت نامه نوشته بود تا این که کثیر ابن عبدالله شعبی با کمال رغبت بر خاست و گفت: مرا انتخاب کنید تا این پیغام را برسانم و اگر بخواهید سر حسین را برای شما بیاورم.

عمربن سعد گفت: من نمیخواهم سر او را بیاوری برو به نزد او و فقط این سوال را بپرس، پس آن ملعون حرکت کرد وچون ابو ثمامه آو را دید خدمت امام حسین علیه السلام عرض کرد: یا اباعبدالله همانا شرورترین خلق و بی باک ترین مردم به طرف شما می آید؟ این سخن را گفت و به سرعت بسوی وی روانه شد. راه اورا گرفت و به او گفت: شمشیر خود بگذار و نزدیک بیا،گفت نه،بخدا سوگند در شان تو نیست که اینگونه با من سخن گویی.

من هرگز اسلحه خود را از خود جدا نمیکنم؛ همانا من رسولی هستم و میخواهم پیغام خود را برسانم و اگر نمیگذارید مراجعت خواهم کرد. ابوثمامة فرمود پس من قبضه ی شمشیر تو را نگاه می دارم تا بر گردی آن ملعون گفت تو دست بر شمشیر من نخواهی گذاشت.

ابوثمامه فرمود:پس پیغام خود را به من بگو تا برایت جواب بیاورم چون من هرگز نگذارم با اسلحه نزد امام بروی چون مرد فاسق لا ابالی و خونریزی هستی؛آن ملعون در غضب شده دشنام داد و مراجعت کرد و ماجرای خود را به عمربن سعد خبر داد و او قرة بن قیس تمیمی را بر این کار فرمان داد و او بر سیدالشهدا علیه السلام وارد شد و پیغام خود را رسانید پس حضرت فرمودند:اهل کوفه نامه ها به من نوشتند و مرا دعوت کردند واکنون که نمیخواهند مراجعت خواهم کرد، چون خواست برگردد حبیب فرمود: وای بر تو ای قرة! از این امام به حق روی بر میگردانی و بسوی ظالمان واهل باطل میروی؟ همانا به برکت پدر ایشان هدایت یافته ای. اکنون حسین علیه السلام را یاری کن آن بی سعادت پاسخ داد:جواب پیغام ابن سعد را ببرم و سپس فکر خواهم کرد.

در اکثر مقاتل منقول است که در روز عاشورا هنگامی که لشکر دشمن آن حضرت را محاصره کرده بودند و اصحاب آن حضرت هر یکی پس از دیگری شهید می شدند و هر گاه یکی یا دو تا شهید می شد کم بودن جمعیت در آنها آشکار می شد و از لشکر ابن سعد هر چه کشته می شد معلوم نمی گردید. چون ابوثمامه آن منظره ی دلخراش را دید خدمت حضرت رسید و عرض کرد: یا اباعبدالله جان من فدای تو باد. به خدا سوگند که تو کشته نشوی مگر اینکه من در خون خود غلطان شوم؛ دوست دارم نماز دیگری با تو بخوانم و سپس به دیدار خدای خود بروم.

سیدالشهدا علیه السلام سر بر آسمان برداشت و نگریست که هنگام ظهر است فرمود: ای ابا ثمامة بلی هنگام ظهر است، خدا تو را از نماز گزاران به شما آورد که در این وقت، نماز را متذکر شدی. اکنون از این جماعت خواستار شو تا به ادای فریضه قیام بنماییم، پس از آن شروع به جنگ کنیم. در این وقت حبیب ابن مظاهر جلوی لشکر آمد و فریاد زد ای پسر سعد:آیا فراموش کردی شرایع اسلام را؟آیا از جنگ و قتال باز نمی ایستی تا ما نماز بگذاریم و شما هم نماز بگذارید. سپس شروع به قتال کنیم؟

حصین ابن نمیر فریاد داشت:یا حسین هر چه میخواهی نماز کن که نماز تو مقبول نیست. حبیب فرمود: یا ابن الخمارة! نماز تو قبول می شود ولی نماز فرزند رسول خدا قبول نمی شود؟بالاخره یاران حضرت پاسخ سختی  دادند و بر سر این گفتگو جنگی شد که حبیب ابن مظاهر در این درگیری به شهادت رسید.

ابوثمامه پس از بجا آوردن نماز خوف آماده ی جان فشانی شد و به خدمت آن حضرت رسید و عرض کرد یابن رسوال الله! بدرستی که من مهیا شده ام که خود را به دوستان خود برسانم و دوست ندارم که از آنها باز مانم و مرا طاقت نباشد که تو را چنین غریب و بی مددکار بنگرم یا تورا مقتول بینم؛آن حضرت فرمود قدم پیش گذار ای ابا ثمامة، که بزودی ما هم به شما ملحق خواهیم شد.

در این هنگام ابوثمامة چون سیل سراشیب و چون پلنگ مهیب خود را به لشکر دشمن رسانید و از چپ و راست بر دشمن می تاخت تا آن که غرق در جراحت شده و از پای در آمد وقیس ابن عبدالله که پسر عموی وی بود، اورا به شهادت رسانید.

در زیارت ناحیه ی مقدسه چنین مذکور است: ((السلام علی ابی ثمامة عمرو ابن عبدالله الصائدی...))

ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ

عابس ابن ابی شبیب شاکری

عابس از بزرگان شیعه، رئیس قبیله، شجاع به تمام معنی، خطیب، پارسا و شب زنده دار بود. وی از قبیله بنی شاکر بود؛ قبیله ایی که در دوستی با امیر المؤمنین از آنان به نیکی یاد می شود. حضرت امیر در مورد قبیله وی می فرماید: «اگر عده آنها به هزار نفر می رسید خدای هر آینه پرستش می شد، آنچنانکه سزاوار و شایسته بود.»[1]

وی بعد از ورود مسلم به کوفه و سکونتش در خانه مختار به همراه جمعی دیگر از شیعیان به خدمت مسلم رسید و بعد از آنکه مسلم نامه امام را برای شیعیان قرائت نمود، عابس برخواسته و نطق عجیبی سر داد:

«بعد از حمد و ثنای الهی! من نه از این مردان خبرت می دهم و نه از اندیشه شان آگاهی دارم و نه از طرف آنها وعده فریب آمیزت می دهم. ولی به خدا قسم! من خبری که از خود می دهم و می گویم، بر آن دل نهاده ام و آخرین تصمیم را گرفته ام، (به خدا قسم) هر گاه که مرا صدا زنید اجابتتان می کنم. به همراهتان با دشمنانتان می جنگم. در پیش رویتان شمشیر می زنم تا دم مرگ و نفس آخر که خدا را دیدار می نمایم و مقصودی هم ندارم و چیزی نمی جویم مگر آنچه پیش خداست.»[2]

از افتخارات دیگر عابس این بود که مسلم او را معتمد خود دانسته، نامه ایی را که برای امام نوشته بود، به وی داده و او را به همراه شوذب (که دوست و وابسته قبیله بنی شاکر بود) به سمت مکه برای رساندن نامه به امام فرستاد.[3]

در روز عاشورا عابس به پیش شوذب آمد و گفت: اى شوذب، تو چه كار خواهى كرد؟ گفت: چه می کنم! همراه تو برای زاده دختر رسول خدا می جنگم تا کشته شوم. عابس گفت: مرا در رابطه با تو همین گمان بود. به حضور امام حسين مشرف شو، تا تو را در رديف فدائيان خود بشمار آورد. چنان كه ديگران را آورد.

اگر من از تو نزدیک تری داشتم اورا پیش از خود به میدان می فرستادم تا در مرگ او سوگوار شوم و اجر بیشتری برم، امروز آخر کار ما است. امروز روزى است كه سزاوار است ما هر قدرى كه مقدور باشد طلب اجر كنيم، چه آنكه بعد از امروز عملى براى ما نخواهد بود. امروز روز حساب است.

شوذب پیش رفت و بر حسین سلام داد و رفت و جنگید تا کشته شد.

سپس عابس نزد امام آمد و پس از اينكه سلام كرد گفت: يا ابا عبد اللَّه! بخدا قسم در روى زمين احدى از خويشاوندان من و بيگانگان نيست كه نزد من از تو محبوب‏تر و عزيزتر باشد. اگر براى من مقدور بود ظلم و كشته شدن را بچيزى كه از جان و خونم عزيزتر باشد از تو دفع نمايم، دريغ نداشتم. السّلام عليك يا ابا عبد اللَّه. من شهادت ميدهم كه بدين تو و دين پدرت ميباشم. سپس با شمشير متوجه دشمن شد.

ربيع بن تميم ميگويد: وقتى من او را ديدم مى‏آمد، وى را شناختم. من او را در ميدان‏هاى جنگ ديده بودم. وى شجاع‏ترين مردم بود. لذا گفتم: ايها الناس اين شخص شير شيران است! اين پسر ابى شبيب ميباشد! مبادا احدى از شما به ميدان او قدم بگذارد! عابس همچنان فرياد ميزد آيا مردى هست، آيا مردى هست!؟

عمر بن سعد گفت: او را از همه طرف سنگباران نمائيد. وقتى عابس با اين منظره مواجه شد زره و كلاه‏خود خود را بدور انداخت و به آن لشكر ستم كيش حمله كرد.

جوشن زبر گرفت که ماهم نه ماهی ام                   مغفر ز سر فکند که بازم نیم خروس

بی خود و بی زره بدر آمد که مرگ را                  در بر برهنه می کشم اینکه چو نو عروس

ربیع بن تمیم ادامه می دهد: بخدا قسم ديدم بيشتر از دويست نفر از جلو خود فرار ميداد. سپس آن لشكر خونخوار از همه طرف او را محاصره و شهيد نمودند.

من سر او را در دست مردانى دلير ديدم كه هر كدام ميگفتند: من او را كشتم و ديگرى ميگفت: من وى را كشته ‏ام. ابن سعد گفت: راجع به اين موضوع نزاع نكنيد، زيرا او را يكنفر نكشته است.[4]

محدث سماوی می گوید: یکی از سرهای اصحاب که به سمت اباعبدالله پرتاپ گردید، سر مقدس عابس بود.[5]

در زیارتی که از ناحیه مقدس خارج گردیده آمده است «...السَّلَامُ عَلَى عَابِسِ‏ بْنِ شَبِيبٍ الشَّاكِرِي‏...»[6]



پی نوشت ها:

[1] . عنصر شجاعت، ج 1 ص 179.

[2] . تاریخ الطبری، ج 4 ص 264.

[3] . عنصر شجاعت، ج 1 ص182

[4] . بحار الانوار، ج 45 ص 29 و نفس المهموم (ترجمه محمد باقر کمره ایی) ص 255-256.

[5] . عنصر شجاعت، ج 1 ص 190.

[6] . المزار الکبیر، ص 495.