پژوهشکده مهدویت
كوتاه و خواندني

وقتى بيايى...

جاده‏ها خود را آماده مى‏كنند، براى قدم‏هاى استوار تو و فرشى از زيارت «السلام عليك يااباصالح‏» را برخود مى‏گسترند. تو كه مى‏آيى، سنگ‏ها غزل مى‏خوانند و نگاهشان معنا مى‏گيرد. تو كه مى‏آيى، برآسمان تاريك دل‏ها مى‏تابى و به آن‏ها فانوس‏هايى از ستاره هديه مى‏دهى. تو سرشارى از غزل‏هاى سبز. تو كه مى‏آيى، طوفان با دريا آشتى مى‏كند و نور در رگ‏هاى زمين جارى مى‏شود. آرى، تو كه مى‏آيى، روشنى را به شب‏هاى تاريك هديه مى‏كنى و دل‏هاى شكسته را با مهربانى و لبخند پيوند مى‏زنى و پشت پنجره، نشستن و زيبا ديدن را براى چشم‏ها معنا مى‏كنى. تو كه بيايى، كوير معنا ندارد. همه جا سبز است، چون متن بهار! تو كه بيايى...

جستجو در سايت
آنلاین
مهمان: 2
کاربر: 0
در این صفحه: 2
   صفحه اصلی > مطالب جدید

کرامات الحسینیه (قسمت اول)

ارسال به یک دوست  نسخه مناسب برای چاپ home





عنایت به کودک مسیحی

جناب حجت الاسلام و المسلمین آقای حاج شیخ حسین اثنی عشری، مروّج و حامی مکتب اهل بیت عصمت و طهارت علیهم السلام طی نامه ای از تهران، عاصمه ی تشیّع نوشته اند:

صبح روز هشتم محرم الحرام سال 1415هـ ق، بعد از خواندن روضه در منزلی که در خیابان دولت تهران بود، هنگامی که به طرف ابتدای خیابان می رفتم آقا و خانم جوانی گریه کنان نزد من آمدند و از من خواستند برای خواندن روضه به مجلسی که روز نهم ( تاسوعا) دارند بروم. آنان گفتند که ما جزو اقلیّت های دینی هستیم و از گروه ارامنه می باشیم.

از ایشان سوال کردم که شما به چه علت تصمیم به برگزاری چنین مجلسی گرفته اید؟ گفتند: ماپسری داریم که پنج سال دارد.مدتی بود که وی مبتلا به بیماری خونی شده بود.

معالجات فراوانی برای او انجام شدولی نتیجه نگرفتیم . چندی پیش اطبّا به ما گفتندکه این مریض خوب شدنی نیست، و ما را کاملاً از بهبودی وی ناایمد کردند.

چند روز قبل، با همسایه منزلمان که مسلمان است در این موضوع صحبت می کردیم. او گفت: امروز روزاول محرم است . شما نذر کنیدکه اگر فرزندتان شفا گرفت یک مجلس روضه حضرت ابالفضل العباس علیه السلام با سفره اطعام بگیرید، اگر تا تاسوعای امسال حاجتتان را گرفتید همین امسال و گرنه سال آینده نذرتان را ادا کنید.

صبح روز پنجم محرم بود که دیدم فرزندم بعد از بیدار شدن نشاط و هیجان خاصی دارد از او سوال کردم که چه شده است ؟ گفت: نزدیک صبح بود که خواب سیّدی را دیدم. پرسیدم اسم شما چیست؟

شخص دیگری گفت که این آقا قمر بنی هاشم علیه السلام هستند. ( البته خواب طولانی بود که درآنجا مجال نبود که همه اش را بشنوم) و من الان احساس می کنم که شفا گرفته ام و حالم کاملا خوب است.

ظاهر او هم به نظر ما تغییر کرده بود و حالات سابق را نداشت. لذا ما همان روز او را جهت انجام آزمایشات به بیمارستان بردیم. جواب آزمایشات تماما سالم بود، برای اطمینان به بیمارستان دیگری نیز مراجعه کردیم جواب آنها همین بود، پس از مراجعه به دکتر معالج و نشان دادن جواب آزمایشات با حالت تعجب به ما گفت که این غیر از معجزه چیز دیگری نمی تواند باشد.

حال تصمیم به ادای نذر گرفته ایم. ضمنا همان همسایه به من گفت که چون تو ارمنی هستی و مسلمانان ممکن است در مجلستان شرکت نکنند و از اطعام شما نخورند، لذا شما وسائل پذیرایی فراهم کن و به منزل ما بیاور، ما آنها را آماده می کنیم و مجلس را هم در منزل ما بگیر و باز به من گفت که برای روضه خواندن هم خودت شخصی را دعوت کن.

پرسیدم از کجا؟ گفت به درب حسینیه ها و یا مساجد برو،آنجا شخصی را پیدا خواهی کرد.

ماهم بعد از مراجعه به دو یا سه حسینیه یا مسجد، به شما برخوردیم؛ لذا اگر ممکن است فردا به مجلس ما تشریف بیاورید و روضه حضرت ابوالفضل را بخوانید.

من نیز قبول کردم و فردای آن روز که تاسوعا بودبه منزلی در حدود دو راهی قلهک بود رفتم و بحمدلله مجلس برقرار شد.

بعد از مجلس، خانم صاحب خانه که همسایه آن خانم ارمنی بودبه من گفت که در این مجلس حدود ده زن ارمنی حضور دارند که بقصد شرکت در مجلس روضه حضرت ابالفضل العباس علیه السلام  آمده اند.

ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ

امام حسین هر شب جمعه به جوانی که پدر و مادرش را به کربلا آورده، با لبخند جواب می دهد

عالم زاهد و وارسته، مرحوم شیخ حسین بن شیخ مشکور قدس سره فرمود:

در عالم رویا دیدم در حرم مطهر حضرت اباعبدالله مشرف هستم و آن حضرت نیز در آنجا تشریف دارند. در این اثنا یک نفر جوان عرب معدی ( دهاتی) وارد حرم شد و با لبخند به آن حضرت سلام کرد و حضرت نیز با لبخند جوابش دادند.

فردای آن شب که شب جمعه بود، به حرم امام حسین مشرف شدم و در گوشه حرم توقف کردم، ناگهان آن جوان عرب معدی را که در خواب دیده بودم وارد حرم شد وچون مقابل ضریح مقدس رسید، بالبخند به آن حضرت سلام کرد! ولی حضرت سیدالشهدا را ندیدم.

و مراقب آن جوان عرب بودم تا ازحرم خارج شد.

به دنبال او رفتم و سبب لبخندش را در هنگام سلام دادن به امام پرسیدم و تفصیل خواب خود را نیز برای او نقل کردم و سپس گفتم چه کرده ای؟ که امام با لبخند به تو جواب می دهند؟

جوان گفت: من پدر و مادر پیری دارم و در چند فرسخی کربلا زندگی می کنیم ، شبهای جمعه که برای زیارت می آمدم، یک هفته پدرم را سوار بر الاغ می کردم و می آوردم و یک هفته هم مادرم را می اوردم.

تااینکه شب جمعه ای نوبت به پدرم بود، چون او را سوار بر الاغ کردم، مادرم گریه کرد و گفت: مرا هم باید ببری! شاید تا هفته ی دیگر زنده نباشم.

به مادرم گفتم امشب باران می بارد و هوا سرد است و بردن دو نفر مشکل است. اما نپذیرفت! ناچار پدرم را سوار کردم و مادرم را بر دو ش کشیدم و با زحمت بسیار آنها را به حرم امام حسین رسانیدم.

چون در آن حالت همراه با پدر و مادرم وارد حرم شدم، حضرت سید الشهدا رادیدم و سلام کردم. آن بزرگوار نیز به من لبخند زدند و جوابم را دادند و از آن وقت تا به حال هر شب جمعه که به کربلا مشرف می شوم، حضرت امام حسین را می بینم و ایشان با تبسم جوابم را می دهند.



آثار و برکات امام حسین ص 227