پژوهشکده مهدویت
كوتاه و خواندني

وقتى آقا بيايد... !

همه‏ى شعرهاى ناگفته‏ى شاعران در مقدمش مى‏شكفند و پنجره‏هاى خاموش، در تجلى شال سبز او ستاره باران خواهند شد.... به تمام جاده‏ها حس رسيدن مى‏بخشد. به تمام انديشه‏ها پرواز مى‏دهد و به جوانه‏ها اذن قيام و به ابرها شوق گريستن مى‏بخشد. وقتى او بيايد، دنيا جاى بهترى براى زندگى مى‏شود. قفس‏ها باز مى‏شوند، بال‏هاى بسته از جرأت پرواز سرشار، آيينه‏ها زنگار مى‏شويند و چشم‏ها در عطر حضور تطهير مى‏شوند.... با طلوع خويش، از كوچه پس كوچه‏هاى افسرده‏ى دل‏هاى بى قرار منتظران خواهد گذشت و تمام فصل‏هاى پاييزى قلب‏هاى ماتم زده را بهار خواهد دميد.... نفحات نفسش، اثرات نگاهش، جذبات وجودش و فضاى پرجاذبه‏ى حضورش انفجارى است، درهزار توى وجودمان، انقلابى به سوى حيات طيبه.

جستجو در سايت
آنلاین
مهمان: 3
کاربر: 0
در این صفحه: 3
   صفحه اصلی > پژوهشکده مهدویت > امامت، ولايت، رهبري

ضرورت وجود امام از حيث عقل و نقل

ارسال به یک دوست  نسخه مناسب برای چاپ home


كتاب: بررسى مسائل كلى امامت صفحه 123
نويسنده: ابراهيم امينى
براى ضرورت وجود امام از راه عقل به دو وجه مى‏توان استدلال كرد:

دليل اول

در طى مباحث گذشته به اثبات رسيد كه افراد انسان در طريق حركت و استكمال هستند و بالفطره به سوى آخرين مرتبه كمال انسانى رهسپارند. بايد يك مسير حقيقى و تكوينى را طى كنند تا به عالم سرور و نورانيت و كمال رجوع نمايند.
آن راه، راه تكوينى و داراى درجات و مراتبى است. هر مرتبه فوق غايت مرتبه ناقص‏تر بوده و بين درجاتش پيوند و اتصال ناگسستنى برقرار است. غايت حركت استكمالى قافله انسانيت همان مرتبه عالى است، جميع افراد انسان به سوى غايت و آخرين مرتبه كمال توجه دارند صراط مستقيم يك حقيقت بيش نيست و با مراتب و درجاتش اتصال و پيوند ناگسستنى برقرار است. مادام كه نوع انسان باقى است بايد مسير تكوينى و راه تكامل انسانيت و غايت نوع نيز موجود باشد و بين عالم غيب و نوع انسان ارتباط و اتصاف برقرار باشد.
بايد فرد كاملى در بين بشر باشد كه تمام كمالات ممكنه انسانيت در او به فعليت و تحقق رسيده و به باطن احكام و قوانين شريعت متحقق باشد، حامل مجموع مراتب كمالى باشد كه به وسيله نبى اكرم نازل شده است. آن فرد برگزيده در متن صراط تكامل انسانيت واقع شده و از جاده كمال منحرف نيست. زيرا كسى كه به پاره‏اى از كردارهاى نيك نائل شده ولى از ساير آنها بى‏بهره باشد در متن صراط نبوده و از جاده حقيقت منحرف است. و اگر دقت بيشترى به عمل آيد، راه و راه پيما دراينجا يك حقيقت بيش نيست.
چنين فرد برگزيده‏اى در اصطلاح شرع، امام ناميده مى‏شود. امام فرد كاملى است كه به تمام عقائد حقه الهيه عقيده‏مند است و به تمام اخلاق و صفات نيك آراسته مى‏باشد، و تمام احكام و قوانين شريعت را به كار بسته است. امام شخصى است كه كمالاتى كه از جانب خدا نازل شده و ممكن است در افراد انسان تحقق يابد در شخص او فعليت و تحقق يافته است، امام جايگاه افاضات الهى و واسطه بين انسان و عالم غيب است، امام پيشرو و امام قافله انسانيت و غايت تكامل نوع انسان است. بايد هميشه در بين نوع انسان فرد كاملى باشد كه همواره مورد هدايت و تأييدات و افاضات خداى متعال بوده و به واسطه افاضات معنوى و جذبه‏هاى باطنى، هر فردى از انسان ها را بر طبق استعدادش به كمال مطلوب برساند.
وجود مقدس امام بدون واسطه با عالم ربوبى ارتباط داشته و درهاى كمالات غيبى به رويش گشوده شده و تحت هدايت و ولايت مستقيم پروردگار جهان زندگى مى‏كند.
آرى بايد چنين انسان برگزيده‏اى هميشه در بين بشر وجود داشته باشد و الا لازم مى‏آيد كه حركت استكمالى افراد انسان بى‏غايت باشد و بين عالم ربوبى و نوع انسان ارتباط نباشد. درصورتى كه نوع بى‏غايت، انقراض برايش ضرورى است.
گمان مى‏كنم دليل مذكور براى همه خوانندگان قابل فهم نباشد و به عمق و روح مطلب پى نبرند . البته حق دارند زيرا اثبات مطلق احتياج دارد به يك سلسله مباحث دقيق عقلى كه در علوم عالى مورد بحث قرار گرفته است و تفصيل آنها در اينجا مناسب نيست. از خوانندگان محترم خواهش مى‏كنم مطالب نبوت عامه را يك مرتبه ديگر با دقت بخوانند آنگاه اين دليل را به خوبى مطالعه نمايند و در مطالب آن كاملا دقت و كنجكاوى كنند شايد مطلب روشن گردد.

دليل دوم

در طى مباحث سابق به اثبات رسيد كه خداوند حكيم كه انسان را به نيروى استكمال مجهز نموده و براى ترقى و تكامل آماده‏اش ساخته است ممكن نيست راه رسيدن به كمال را در اختيارش قرار ندهد. لطف بى‏پايانش اقتضا دارد كه يك برنامه كامل و قوانين جامعى در اختيار بشر قرار دهد كه اگر بدان ها عمل كردند امور دنياى آنان به بهترين وجه ممكن اداره شود و به سعادت و آسايش جاويدان آخرت نيزنائل گردند.
برنامه زندگانى آنان جورى تنظيم شود كه به زندگى روحانى لطمه نزند، محيط صالحى به وجود آيد كه براى پرورش روح و روان و كسب فضائل و كمالات انسانيت آماده باشد، بر خداوند حكيم لازم است چنين برنامه‏اى را توسط پيمبران برگزيده‏اش براى بشر بفرستد.
در صورتى منظور حق تعالى تأمين مى‏شود كه اولا تمام احكام و قوانين دين، بدون كم و زياد، در بين بشر محفوظ بماند و هميشه در دسترس آنان باشد. و ثانيا چون دين از دنيا جدا نيست و تكامل و سعادت روحانى را نمى‏شود از زندگى دنيوى جدا دانست و در بين آنها كمال ارتباط برقرار است بدين جهت احكام خدايى بايد ضامن اجرا داشته باشد. بايد هميشه شخصى در بين بشر باشد كه در حفظ قوانين دين كوشش كند و برنامه‏ها و طرح هاى آسمانى را به اجرا گذارد .
در زمانى كه رسول خدا زنده بود خودش حافظ و مجرى قوانين دين بود. ليكن چون پيغمبر نمى‏تواند هميشه باقى بماند ناچار بايد بعد از او شخصى باشد كه عهده‏دار حفظ و اجراى قوانين الهى باشد. بر خداوند حكيم لازم است كه بعد از پيغمبر شخصى را تعيين كند كه صد در صد مورد اعتماد باشد تا در غياب پيغمبر حافظ و خزينه‏دار احكام الهى باشد. با اين فرض، مى‏توان گفت: احكام و قوانين شريعت كه بر پيغمبر نازل شده هميشه در بين بشر محفوظ است و مردم اگر بخواهند مى‏توانند از آنها استفاده نمايند. با اين فرض مى‏توان گفت كه راه تكامل انسانيت و صراط مستقيم ديانت كه يك راه بيش نيست همواره در بين بشر برپا خواهد بود. زيرا آن فرد برگزيده در گرفتن احكام و ضبط و ابلاغ و اجراى آنها از خطا و اشتباه معصوم است.
چون به تمام احكام دين عمل مى‏كند و از حيث عمل، از گناه و عصيان و خطا معصوم است در متن صراط ديانت واقع شده و به حقيقت و باطن احكام متحقق بوده و فرد نمونه‏اى است كه تمام كمالات انسانيت در وى تحقق يافته است. بدين جهت، مى‏تواند امام و پيشواى مردم باشد، مردم مى‏توانند از اخلاق و اعمال و گفتارش سرمشق گيرند و در طريق كمال سير كنند. او در تعليم و تربيت از ما سوى الله بى‏نياز و به باطن و جان احكام نايل شده و در مدارج كمال سير مى‏كند و به واسطه ارشاد و افاضه و جذبه‏هاى معنوى، هر فردى را به كمال لايق مى‏رساند. به علاوه، آن فرد معصوم در اجراى برنامه‏هاى اجتماعى و سياسى ديانت كوشش مى‏كند، محيط صالح و پاكى را طبق خواسته خدا، به وجود مى‏آورد تا اجتماعشان با بهترين وجه اداره شود و به سعادت دنيوى و اخروى نائل گردند. محيطى كه براى پرورش روح و روان و تحصيل فضائل و كمالات و سير در معارف و معنويات آماده باشد.
خدايى كه مى‏داند: دين از دنيا جدا نيست و نمى‏توان بين برنامه‏هاى مربوط به زندگى جسمانى و برنامه‏هاى مربوط به زندگى نفسانى حد فاصل و مرز مشخصى تعيين كرد و براى هر يك از آنها مسؤول معينى قرار داد، دو فرد مسؤول و زمامدار براى مردم تعيين نخواهد كرد. بلكه لطف بى‏پايان و مقام پروردگاريش اقتضا دارد كه زمامدار معصوم و مورد اعتمادى تعيين كند و زمام امور دنيا و آخرت مردم و حفظ و اجراى قوانين را در اختيارش قرار دهد. تا جامعه را در همان مسيرى كه خودش خواسته رهبرى نمايد. چنين فرد ممتاز و معصومى در اصطلاح شرع امام ناميده مى‏شود.

اشكال

ممكن است كسى بگويد: ما مى‏توانيم تصور كنيم كه امام معصوم در بين مردم نباشد در عين حال، احكام و قوانين شريعت در بين بشر محفوظ بماند. ممكن است چنين باشد كه مجموع قوانين دين در بين مجموع ملت باقى بماند. يعنى هر دسته‏اى حافظ يك سلسله معين از احكام باشند، آنها را بدانند و مورد عمل قرار دهند. با اين فرض، نيز تمام احكام دين از حيث علم و عمل در بين نوع انسان باقى مى‏ماند و صراط مستقيم ديانت و ربط بين عالم غيب و جهان شهود برقرار خواهد ماند.

پاسخ

چنانكه قبلا گفته شد، احكام و قوانينى كه از جانب خداوند متعال براى هدايت مردم نازل شده بايد هميشه در بين آنان محفوظ و ثابت باشد، به طوري كه تمام راه هاى تغير و تبدل و تحريف و نابودى بر آنها مسدود و از هر خطرى در امان باشند، تا مردم در مورد احتياج بدان ها مراجعه و استفاده كنند، و به بركت وجود آن قوانين راه تكامل انسانى و نيل به صلاح و سعادت حقيقى باز و در اختيار انساها باشد. اين مطلب در صورتى امكان پذير است كه حافظ و نگهدار آنها شخصى باشد كه از سهو و نسيان و فراموشى و گناه معصوم و در امان باشد.
اما بنابر فرض مذكور چنين موضوعى تحقق ندارد، زيرا هر يك از افراد ملت جايز الخطا است . براى هر كدام از آنان امكان دارد كه در ياد گرفتن يا عمل كردن به احكام مرتكب اشتباه و فراموشى و معصيت شود. مجموع ملت هم جز آحاد و افراد وجودى ندارد بنابراين، وقتى هر فردى از آنان جايز الخطا و غير معصوم شد مجموع هم جايز الخطا و غير معصوم خواهد بود . در اين صورت چنان نيست كه احكام الهى بطور قطع از تغير و تبدل و تحريف و نابودى در امان باشد. علاوه بر اين، اگر افراد ملت خواستند قوانين حقيقى شريعت را پيدا كنند و از آنها متابعت نمايند، برايشان مقدور نيست زيرا فرد معصومى را كه مورد اعتماد همگانى و از خطا و اشتباه معصوم باشد و حافظ و خزينه‏دار احكام الهى باشد سراغ ندارند. بنابراين، نمى‏دانند حق مورد نظرشان را از كجا و به چه وسيله‏اى بدست آورند، درنتيجه، از مخالفت احكام معذور خواهند بود و راه رسيدن به كمال برايشان مسدود خواهد بود.
به علاوه، با اين فرض هيچ يك از افراد ملت در متن صراط مستقيم ديانت كه يك راه بيش نيست واقع نشده و به جان و باطن احكام نائل نشده‏اند. كمالات ممكنه انسانى به فعليت نرسيده و حركت تكاملى افراد بى‏غايت خواهد بود، صراط مستقيم ديانت مسدود، و بين جهان غيب و عالم شهود ربطى باقى نخواهد ماند.

اشكال دوم

شما مى‏گوييد: وجود امام براى بشر ضرورى و لازم است، و خداوند متعال زمامداران معصومى را براى مردم تعيين كرده تا طرح و نقشه‏ها و برنامه‏هاى دين را به اجرا گذارند و به وسيله قوانين الهى جوامع بشرى را با بهترين وجه اداره كنند، در حفظ نگهدارى احكام و قوانين خدايى كوشش نمايند. بنابر گفته شما كه خدا على بن ابى طالب (عليه السلام ) و يازده فرزندش را به عنوان زمامدار مسلمانان تعيين نموده، خدا كار لغو و بي فايده‏اى انجام داده است . زيرا از اين دوازده نفر جز على بن ابى طالب ( عليه السلام ) كسى در مسند حكومت و زمامدارى قرار نگرفت على (عليه السلام ) هم بعد از پيغمبر تا مدت ها از خلافت محروم بود، بعدا هم حكومتش چندان دوامى نداشت.
آيا مى‏توان گفت: خدا دوازده نفر امام براى زمامدارى مردم تعيين كرده كه يازده نفرشان اصلا به حكومت نرسيدند، و تنها يك نفرشان در مدت محدودى در مسند خلافت نشست؟ ! آيا عقلا يك چنين عملى را مى‏پسندند؟ ! آيا حاضرند چنين كارى را به خدا نسبت دهند؟ !

پاسخ

در طى مباحث گذشته اين مطلب به اثبات رسيد كه بر خداوند حكيم لازم است براى ارشاد و تكميل نوع انسان نهايت لطف را بعمل آورد و زمامداران معصومى را برگزيده و به آنان معرفى كند تا به زمامدار معصوم دسترسى داشته باشند و برايشان عذرى باقى نماند. ما مى‏گوييم : خدا اين كار را انجام داده و افرادى را كه از هر گونه خطا و اشتباه و گناه معصوم و صد در صد بيمه بوده‏اند به عنوان امام و زمامدار به مردم معرفى نموده است. بعد از پيغمبر مردم مى‏توانستند از آن افراد برگزيده الهى استفاده كنند. براى تشكيل حكومت عدل و داد كوشش و فداكارى كنند و زمينه را فراهم سازند تا آن افراد برگزيده را در رأس كار قرار دهند، در تأييد و تقويت حكومتشان سعى و كوشش نمايند آنگاه از نتايج درخشان حكومت معصوم برخوردار گردند. اما اگر مردم در انجام وظيفه كوتاهى كردند تقصير از جانب خدا و رسول نيست. كارها بايد بر طبق جريان عادى و از روى علل و اسباب انجام گيرد. خدا وظيفه ندارد كه ناموس كلى علل و اسباب را برهم بزند و بطور خرق عادت حكومت معصوم را بر مردم تحميل كند.
بعلاوه، در مباحث گذشته اثبات شد كه امام داراى چندين مزيت و شان است:
1 ـ نمونه كامل انسانيت است كه همه شؤون دين به نحو اكمل در او تجلى نموده و محل فيوضات الهى است.
2 ـ حافظ احكام و قوانين دينى است كه به وسيله پيغمبر تلقى شده است. مبلغ و مروج احكام و دستورات شريعت است.
3 ـ به خلافت پيغمبر و زمامدارى مسلمانان از جانب خدا برگزيده شده است.
گيرم كه مسلمانان به علت سستى و عدم استعداد و بعضى علل ديگر، موفق نشدند از فايده سوم كاملا بهره‏مند گردند، ليكن از فايده اول و دوم بدون ترديد برخوردار شدند. زيرا فايده اول كه يك امر تكوينى و واقعى است بر وجود امام مترتب مى‏شود چه در مسند حكومت بنشيند، چه از حق مشروعش محروم گردد.
در مورد فائده دوم نيز فوائد بي شمارى از ناحيه ائمه اهل بيت به اسلام و مسلمين عائد شد. به واسطه راهنمايي هاى سودمند و فداكاري هاى آنان بود كه اصل ديانت باقى ماند و نقشه‏هاى سوء دشمنان نقش بر آب شد. به بركت وجود آنان بود كه هزاران حديث درباره معارف اسلام و تفسير قرآن در بين مسلمانان پخش شد. توسط آنان بود كه هزاران حديث اخلاقى و سير و سلوك روحانى در دسترس علاقه‏مندان قرار گرفت. به وسيله آنان بود كه هزاران حديث در ابواب مختلف فقه در اختيار دانشمندان گذاشته شد. شما اگر كتاب هاى حديث عامه را با كتاب هاى حديث خاصه در مقابل هم قرار دهيد و هر بابى از آنها را با هم مقايسه كنيد مى‏توانيد به خدمات علمى و دينى اهل بيت پى ببريد. لازم نيست زياد زحمت بكشيد، همان كتاب نهج البلاغه على بن ابى طالب عليه السلام را يك مرتبه بخوانيد و در معانى دقيق آن غور و دقت كنيد تا مقدار خدمات علمى ائمه اطهار عليهم السلام برايتان واضح شود.
اگر اهل تحقيق و مطالعه باشيد و با يك نظر عميق كتاب هاى عامه و خاصه را بررسى كنيد اين مطلب برايتان روشن مى‏شود كه دانشمندان و فقهاى عامه نيز بسيارى از مطالب علمى را مستقيم يا غير مستقيم از ائمه اهل بيت استفاده نموده و از گنجينه دانش خدا داده آنان بهره‏مند شده‏اند. ما اكنون نمى‏توانيم اين موضوع را بطور كامل بررسى و تحقيق كنيم ليكن براى اينكه اجمالا نمونه‏اى در دست داشته باشيد به كلام ابن ابى الحديد كه يكى از دانشمندان اهل سنت است توجه فرماييد.
درباره على بن ابى طالب (عليه السلام ) چنين مى‏نويسد: من چه بگويم درباره كسى كه همه فضائل به او نسبت داده مى‏شود، همه فرقه‏ها به او منتهى مى‏شوند، هر دسته‏اى او را از خودش محسوب مى‏دارد. پس او رئيس كليه فضائل و سرچشمه آنهاست. تمام علوم و دانش ها به او منتهى مى‏شود . فلسفه الهى كه اشرف علوم است از كلمات على گرفته شده به او منتهى مى‏شود.
معتزله كه اهل توحيد و عدل هستند از شاگردان مكتب على (عليه السلام ) بوده‏اند زيرا رئيس آنان واصل بن عطا بوده و او شاگر عبد الله و عبد الله شاگر محمد بن حنفيه و محمد بن حنفيه از محضر پدر بزرگوارش على بن ابى‏طالب (عليه السلام ) استفاده نموده است.
علم اشاعره نيز به على بن ابى‏طالب (عليه السلام ) منتهى مى‏شود زيرا استاد آنان ابو الحسن اشعرى بوده و او شاگرد ابو على جبائى است. ابو على جبائى يكى از بزرگان معتزله بوده و قبلا دانسته شد كه علم معتزله بالاخره به على بن ابى‏طالب (عليه السلام ) منتهى مى‏شود.
منتهى شدن كلام و فلسفه اماميه و زيديه به على عليه السلام نيز از واضحات است.
در علم فقه نيز على بن ابى طالب (عليه السلام ) استاد جميع فقهاء است، زيرا فقه حنفى به ابو حنيفه مى‏رسد و ابو حنيفه شاگرد جعفر بن محمد (عليه السلام ) بوده و جعفر بن محمد شاگرد پدرش محمد بن على و محمد بن على شاگرد پدرش على بن الحسين و على بن الحسين شاگرد پدرش حسين بن على و حسين بن على علمش را از پدرش على بن ابى طالب (عليه السلام ) ياد گرفته است.
فقه مالكى به مالك بن انس مى‏رسد.مالك شاگرد ربيعه و ربيعه شاگرد عكرمه و عكرمه شاگرد ابن عباس بود و ابن عباس از شاگردان على (عليه السلام ) بود.
و همچنين عمر بن خطاب و ابن عباس كه از فقهاى اصحاب شمرده مى‏شوند از محضر على (عليه السلام ) كسب فيض مى‏نمودند. شاگردى ابن عباس كه روشن است، اما درباره عمر همه مى‏دانند كه در بسيارى از مسائل مشكل به على (عليه السلام ) مراجعه مى‏كرد. چندين مرتبه گفت: لولا على لهلك عمر. و مى‏گفت : لا بقيت لمعضلة ليس لها ابوالحسن. و پيغمبر درباره‏اش مى‏فرمود: اقضاكم على.
فقه اماميه هم بدون ترديد به على (عليه السلام ) منتهى مى‏شود.
در علم تفسير نيز على استاد همه بود، زيرا اگر به كتاب هاى تفسير مراجعه نماييد خواهيد ديد كه اكثر مطالب از على نقل شده و ابن عباس. ابن عباس هم كه شاگرد على (عليه السلام ) بود. به ابن عباس گفتند: علم تو با علم پسر عمويت چه نسبتى دارد؟ پاسخ داد: نسبت قطره بارانى است به درياى محيط.
علم طريقت و عرفان نيز به على (عليه السلام ) منتهى مى‏شود. ارباب اين فن خودشان را به آن حضرت منسوب مى‏دارند.
واضع علم نحو نيز على (عليه السلام ) بود، او بود كه براى نخستين بار قواعد كلى علم نحو را به ابوالاسود القاء كرد. (1)
يك مطالعه عميق درزندگى حضرت صادق (عليه السلام ) و علومى كه از آن جناب در بلاد و كشورهاى اسلامى پخش شده و دانشمندانى كه از محضرش استفاده نموده‏اند بر اثبات مطلب كافى است.
ابن شهر آشوب مى‏نويسد: احاديثى كه از امام صادق (عليه السلام ) نقل شده از هيچ كس نقل نشده است، در حدود چهار هزار شاگرد از محضرش استفاده نمودند. جماعتى از پيشوايان دين و علماى بزرگ مانند مالك بن انس، شعبة بن حجاج، سفيان ثورى، ابن جريح، عبد الله بن عمرو، روح بن قاسم، سفيان بن عيينه، سليمان بن بلال، اسماعيل بن جعفر، حاتم بن اسماعيل، عبد العزيز بن مختار، وهب بن خالد، ابراهيم بن طحان از محضر آن جناب كسب دانش نمودند. شافعى و حسن بن صالح و ابوايوب سجستانى و عمر بن دينار و احمد بن حنبل از علوم آن جناب استفاده نمودند. (2)
ابن صباغ مى‏نويسد: علوم بسيارى از حضرت صادق (عليه السلام ) در بين مسلمانان پخش شد، احاديثى كه از آن جناب روايت شده از ساير اهل بيت نقل نشده است. گروهى از بزرگان اسلام مانند: يحيى بن سعيد، ابن جريح، مالك بن انس، ثورى، ابو عيينه، ابو حنيفه، شعبه، ابو ايوب سجستانى از محضر آن حضرت كسب دانش نموده‏اند. (3)
جاحظ درباره‏اش مى‏گويد: علم جعفر بن محمد دنيا را پر كرده و سفيان ثورى و ابو حنيفه از جمله شاگردانش بودند. (4)
از ابن حجر هيثمى نقل شده كه درباره‏اش نوشته: علوم بسيارى از جعفر بن محمد در بلاد و شهرهاى اسلامى منتشر شده است. دانشمندان بزرگى مانند يحيى بن سعيد و ابن جريح و مالك و سفيان ثورى و سفيان بن عيينه و ابو حنيفه و شعبه و ابو ايوب سجستانى از محضر آن حضرت كسب دانش نمودند. (5)
از محمد بن طاهر نقل شده كه نوشته است: عبد الوهاب ثقفى و حاتم بن اسماعيل و وهب بن خالد و حسن بن عياش و سليمان بن بلال و ثورى و داروردى و يحيى بن سعيد و حفص بن غياث و مالك بن انس و ابن جريح از كسانى هستند كه از علوم امام صادق (عليه السلام ) استفاده نمودند. (6)

اشكال سوم

خليفه بايستى بكوشد و خود را به مردم بپذيراند. بايستى با گمراهان آن رفتار را كند كه پيغمبر كرده و آنان را براه آورده بود. آن خليفه خدايى كه خود را پنهان دارد و گاهى نيز به يكبار انكار كند گناه مردم در نپذيرفتن او چه مى‏بوده است؟ شگفت است كه از يازده تن امام كه بوده‏اند كسى جز امام على بن ابى طالب خلافت نكرده و كسى جز حسين بن على به طلب آن نكوشيده از بازمانده، حسن بن على كسى است كه به خلافت رسيد و آنرا نگه نداشت . على بن الحسين چندان گوشه گير آسايش خواه و چندان گريزان از اين كار مى‏بود كه چون در سال 63 هجرى مردم مدينه به يزيد شوريدند او خود را كنار كشيده از شهر بيرون رفت. (7)

پاسخ

درست است كه خليفه خدا بايستى كوشش كند تا به مقامى كه برايش تعيين شده دست يابد، ليكن اقدامات او در اين راه بايد بر طبق موازين عقل و احتياط كامل و با حفظ مصالح واقعى اسلام باشد. بايد اوضاع و احوال را كاملا بررسى كند، حدود آمادگى ملت را بسنجد آنگاه هر اقدامى را كه براى رسيدن به هدف يا نزديك شدن به مقصد تشخيص داد، انجام دهد. دور از انصاف است كه از پيشوايان دين انتظار داشته باشيم براى رسيدن به مقام خويش كارهاى حادى را انجام دهند كه نزد عقلا پسنديده نيست و موفقيت ندارد.
حضرت على (عليه السلام ) با اينكه خليفه بلافصل رسول خدا صلي الله عليه و آله بود و حق خويش را مغصوب مى‏دانست حاضر نبود براى نيل به خلافت، در قبال دستگاه خلافت اقدام حادى انجام دهد، نه تنها به اقدام تند دست نزد بلكه در مواقع ضرورى از هرگونه كمك و راهنمايى دريغ نمى‏كرد. زيرا بقاى اصل ديانت و مصالح عاليه اسلام را ترجيح مى‏داد.
ليكن درعين حال، گاه و بيگاه از حق خويش دفاع مى‏كرد، با استدلال و برهان و ايراد خطبه و سخنرانى افكار تخدير شده ملت را بيدار مى‏ساخت و زمينه خويش را آماده مى‏نمود، تا اينكه عثمان كشته شد و حضرت على (عليه السلام ) به خلافت رسيد.
امام حسن (عليه السلام ) بعد از پدر بزرگوارش به خلافت رسيد ليكن معاويه كه از مدت ها پيش طرح حكومت خويش را در شام ريخته بود و با صدها حيله و نيرنگ زمينه را آماده ساخته بود به مخالفت و دشمنى برخاست. امام حسن (عليه السلام ) براى حفظ مقام الهى آماده جنگ شد، خطبه‏ها خواند، سخنراني ها كرد و مردم را به جنگ و جهاد تشويق نمود، سپاه انبوهى فراهم شد و در مقابل سپاه شام صف كشيد، ليكن وقتى اوضاع عمومى سپاهيان و نقشه‏هاى معاويه را بررسى كرد وبه خيانت جمعى از سران سپاه پى برد صلح را بر جنگ ترجيح داد.
امام حسن (عليه السلام ) متوجه شد كه گرچه عده سپاه زياد است ليكن متفرق و غير منظم هستند، افراد زيادى در بين آنان هست كه طرفدار معاويه مى‏باشند. حتى به معاويه قول داده‏اند كه امام حسن را دستگير كرده، تحويل او دهند. ديد اگر با اين سپاه درهم و برهم منافق وارد جنگ شود شكست حتمى است، بعلاوه بواسطه جنگ هاى شديد داخلى و كشمكش هاى پى در پى گروهى از شيعيان با وفا و حاملان علوم اهل بيت كشته مى‏شوند.
امام حسن (عليه السلام ) متوجه بود كه معاويه با ظاهر سازى و حيله و نيرنگ مردم را فريب داده و خودش را به عنوان طرفدار دين و حامى مظلومين معرفى نموده است؛ با اينكه جز رياست و مقام هدفى نداشت. ليكن مردم اغفال شده بودند. بدين جهات و جهات ديگر امام حسن (عليه السلام ) صلاح ديد با معاويه پيمان صلح منعقد كند و به طور موقت تحت شرائط معينى حكومت را به او واگذارد، تا شخصيت پليد معاويه و نقشه‏هاى شومش را به مردم معرفى كند و زمينه را براى انقلاب اساسى آماده گرداند. هر كس داستان صلح امام حسن (عليه السلام ) رابا دقت بخواند تصديق مى‏كند كه براى حفظ مقام الهى نهايت جديت و كوشش را به عمل آورده و با توجه به اوضاع بهترين راه همان صلح بود. (8)
آيا بى‏انصافى نيست كه نويسنده مغرض، اوضاع و احوال روز را ناديده بگيرد و بگويد: حسن بن على بن خلافت رسيد و آنرا نگه نداشت؟ !
معاويه با قتل و كشتار شيعيان و ترور شخصيت هاى بزرگ اسلام نفس ها را قطع كرده بود. بعد از او فرزندش يزيد كه جوانى خودخواه و مغرور و مست جاه و مقام بود با كشتن امام حسين (عليه السلام ) و اصحاب و جوانانش و اسير كردن اهل بيتش عملا به جهانيان اثبات كرد كه دستگاه جبار حكومت بنى اميه حاضر است براى حفظ رياست خويش به ننگين‏ترين جنايات حتى كشتن جگر گوشه رسول خدا اقدام كند. امام سجاد (عليه السلام ) در آن محيط ترور و وحشت و با آن اوضاع خطرناك چه اقدام حادى مى‏توانست انجام دهد؟ درعين حال تا حدودى كه شرائط عمومى اجازه مى‏داد با ظلم و بيدادگرى مبارزه كرد. بعنوان نمونه به نامه زير توجه بفرماييد:
امام سجاد (عليه السلام ) به يكى از دانشمندان عصر به نام ابن شهاب زهرى نوشت: بنگر فرداى قيامت كه در مقابل خدا قرار گرفتى چگونه مردى خواهى بود آن روزى كه خدا از تو بپرسد نعمت هاى مرا چگونه رعايت كردى؟ حجت هاى مرا چگونه ابلاغ كردى؟ گمان مبر كه خدا عذر تو را قبول كند و به تقصير تو راضى باشد. هيهات هيهات چنين نيست، خدا علما را در كتاب خويش مسؤول دانسته و مى‏فرمايد: بايد آنرا براى مردم بيان كنيد و كتمان ننماييد.
بدانكه كمترين حقى كه كتمان نمودى و سبكترين بارى كه بر دوش گرفتى اينست كه با وحشت ظالم انس گرفتى، با نزديكى به او و اجابت دعوتش راه گمراهى را برايش هموار نمودى. مى‏ترسم فرداى قيامت به همراه خائنان به گناه خويش اعتراف كنى، و در مقابل چيزى كه براى اعانت ستمكاران گرفته‏اى مسؤول باشى، اموالى را گرفتى كه حقت نبود، بكسى نزديك شدى كه حق كسى را نداده، و با نزديك شدن به او باطلى را رد نكردى، كسى را دوست داشتى كه با خدا مى‏جنگد، آيا چنان نيست كه تو را دعوت نموده و قطب اداره مظالم آنان شدى؟
پلى شدى كه از آن به بلا عبور كنند. نردبان گمراهى آنان شدى. مبلغ ضلالت آنها و پيروشان شدى. تو را درباره علماء آل محمد صلي الله عليه و آله به شك انداختند، و به وسيله تو دل جهال را به سوى خودشان متمايل ساختند. اخص وزيران و نيرومندترين يارانشان به اندازه تو روپوش بر مفاسدشان نشد و دل خاصه و عامه را به سوى آنان جلب نكرد. چه مزد ناچيزى دادن در مقابل آنچه از تو گرفتند. آنچه برايت تعمير كردند كم و ناچيز بود اما چگونه باشد آنچه برايت خراب كردند . مواظب خويشتن باش زيرا ديگرى از تو مواظبت نخواهد كرد. مانند مرد مسؤولى به حساب خودت رسيدگى كن. (9)
چنان نبود كه امام سجاد (عليه السلام ) در قبال ستمكاران سكوت نمايد يا گوشه ‏گيرى اختيار كند بلكه تا حدودي كه اوضاع و شرائط محيط مساعد بود انجام وظيفه مى‏نمود. از اين قبيل نامه‏ها و احاديث مى‏توان به حقيقت نائل شد. همان كارى را كه ساير ائمه انجام مى‏دادند حضرت سجاد (عليه السلام ) با ايراد دعا و مناجات انجام مى‏داد. به صحيفه سجاديه مراجعه نماييد تا حقيقت برايتان روشن گردد، آيا دور از انصاف نيست كه يك نوسنده مغرض درباره‏اش بنويسد: على بن الحسين چندان گوشه‏گير و آسايش خور و گريزان از اين كار مي بود كه چون در سال 63 هجرى مردم مدينه به يزيد شوريدند او خود را كنار كشيده از شهر بيرون رفت؟ !
اگر ائمه اطهار با دستگاه خلافت كار نداشتند پس چرا عبد الملك مروان امام سجاد را با غل و زنجير به شام جلب كرد؟
و چرا هشام بن عبدالملك امام محمد باقر (عليه السلام ) را از مدينه به دمشق احضار نمود و مورد توبيخ قرار داد؟
و چرا منصور دوانيقى امام صادق (عليه السلام ) را از مدينه به عراق جلب كرد و مورد عتاب و خطاب قرار داد و چندين مرتبه به قتلش تصميم گرفت ولى بعدا منصرف شد؟
و چرا موسى بن جعفر (عليه السلام ) مدت زيادى از عمر شريفش را در زندان هاى مهدى عباسى و هادى و هارون الرشيد زندانى بود و عاقبت در زندان هارون مسموم شد؟
و چرا مأمون حضرت رضا (عليه السلام ) را به ظاهر محترمانه به مرو احضار نمود و با آن ظاهر سازي ها عاقبت مسموش كرد؟
و چرا مأموران متوكل عباسى شبانه از ديوار خانه امام على نقى (عليه السلام ) بالا رفته و منزل آن جناب را تفتيش نموده و او را به بغداد بردند. و در حدود يازده سال يا نوزده سال در سامرا تحت نظر بود و متوكل بارها به قتل ايشان تصميم گرفت ولى بعدا منصرف مى‏شد. تا بالاخره به وسيله معتمد عباسى مسموم شد؟
و چرا امام حسن عسكرى (عليه السلام ) در سامرا كه يك پايگاه نظامى بود تحت نظر دستگاه خلافت زندگى كرد، گاهى هم زندانى مى‏شد و در همانجا مدفون شد؟ و بعد از فوت آن حضرت به دستور خليفه خانه‏اش را تفتيش كردند؟ !
آيا شما چنين مى‏پنداريد كه خلفاى وقت، امامان شيعه را براى بيان احكام و مسأله گفتن تحت فشار قرار مى‏دادند حتى گاهى به قتل و حبس آنان اقدام مى‏كردند؟ گمان نكنم مطلب چنين باشد، شما اگر شرح حال امامان شيعه و رفتار خلفاى عصرشان را با دقت بخوانيد برايتان روشن مى‏شود كه آنان راحت طلب و آسايش خواه نبودند و در انجام وظيفه هرگز سستى نكردند . در نشر احكام و معارف دين كوشش مى‏كردند و در مواقع مقتضى به بيدار ساختن افكار عمومى و مبارزه با ستمگرى مى‏پرداختند.


اشكال چهارم

براى وجود امام دوازدهم كه از اول غايب بود، چه فائده‏اى مى‏توانيد ذكر كنيد؟
چه مشكلى را حل كرد؟ چه حلال و حرامى را بيان نمود؟ امام اگر پيشواست بايد در ميان مردم باشد و آنان را راه برد. امام ناپيدا چه معنا تواند داشت؟ (10)

پاسخ

چنانكه قبلا اشاره شد از دليل امامت استفاده مى‏شد كه امام داراى سه جهت است و سه فائده بر وجودش مترتب مى‏شود.
1 ـ فرد كاملى است كه همه فضائل و كمالات انسانيت در او فعليت يافته و واسطه فيوضات الهى است.
2 ـ حافظ و مروج احكام و قوانين الهى است.
3 ـ زمامدار و اداره كننده امور اجتماعى مسلمانان است.
فائده اول بدون ترديد بر وجود امام زمان كه غايب است مترتب است.
از برهان عقلى امامت و احاديثى كه در اين باب وارد شده استفاده مى‏شود كه وجود مقدس امام فرد اكمل انسان ها و نمونه كامل دين مى‏باشد كه همه حقائق و كمالات ديانت بطور كامل در او تجلى نموده و به حقيقت و باطن احكام متحقق است، غايت نوع انسان و طريق ترقى و تكامل انسان ها است. محل فيوضات الهى و مربى افراد انسان است، كاملترين فرد انسان است كه ميان جهان مادى و عالم ربوبى رابطه برقرار مى‏كند. اگر وجود مقدس امام نباشد بين عالم مادى و دستگاه آفرينش ارتباطى باقى نمى‏ماند با اينكه نوع بى‏غايت انقراض برايش حتمى است. معلوم است كه در ترتب اين اثر مهم بين حضور و غياب امام فرقى نيست.
اما راجع به فوائد ديگر كه ذكر نموديد گو اينكه عامه مردم در زمان غيبت از آنها محرومند ليكن از جانب خدا و وجود امام منع فيضى نيست، خدا كارش را انجام داده و زمامدار معصوم را آفريده و او را به مردم معرفى نموده است. امام زمان هم براى هر گونه فداكارى و اصلاحات عمومى آماده است ليكن كوتاهى از ناحيه انسان هاست اگر موانع ظهور را بر طرف مى‏ساختند و مقدمات حكومت قوانين الهى را فراهم مى‏نمودند و افكار جهانيان را براى پذيرفتن قوانين آسمانى آماده مى‏كردند، ارزش و مزاياى برنامه‏هاى خدايى را براى بشريت اثبات مى‏كردند، امام زمان ظاهر مى‏شد و جامعه انسانيت را از فوائد بي شمارى بهره‏مند مى‏نمود و نتائج درخشان حكومت معصوم را به آنان ارائه مى‏داد. (11)

اشكال پنجم

شما مى‏گوييد: مردم در زمان غيبت امام دوازدهم، راجع به تشكيل حكومت و تعيين زمامدار هيچ نوع مسؤوليتى ندارند. بايد بدون حكومت زندگى كنند و هيچ حكومتى را به رسميت نشناسند . آيا يك چنين مطلب نامعقولى را مى‏توان قبول كرد؟ !

پاسخ

ما بيش از اين نگفتيم كه خداوند حكيم افرادى را كه از هرگونه خطا و اشتباه و گناهى معصوم بوده‏اند، بالخصوص براى زمامدارى تعيين نموده و به مردم سفارش كرده كه اسباب و وسائل تأسيس حكومت آنان را فراهم سازند و از آنان اطاعت نمايند. ليكن هرگز نگفته و نمى‏گوييم كه در زمان غيبت امام زمان كه مردم به وجود معصوم دسترسى ندارند و در زمانى كه افكار مردم براى پذيرفتن حكومت معصوم آمادگى ندارد و اسباب و وسائل آن فراهم نيست، مردم بايد بطور كلى پشت پا به هر حكومتى بزنند و زير بار هيچيك از آنها نروند و بدون زمامدار و حكومت زندگى كنند، و در اين باره هيچ نوع مسؤوليتى ندارند. ابدا چنين مطلبى را نگفته‏ايم و نمى‏توان گفت، همه اقوام و ملل اتفاق دارند كه با هرج و مرج و بدون وجود حكومت نمى‏توان زندگى كرد. هر عاقلى مى‏داند اگر حاكم و زمامدارى در بين ملت نباشد كه نظم و امنيت عمومى را برقرار سازد و جلو تعديات را بگيرد و امور اجتماعى را اداره كند نظم اجتماع مختل مى‏شود و زندگى غير ممكن مى‏گردد.
از سوى ديگر، هر كس اندكى فكر و تأمل كند اين مطلب را مى‏فهمد كه انسان ها آزاد آفريده شده‏اند، هيچكس حق ندارد در شؤون فردى و اجتماعى ديگران دخل و تصرف كند و درباره آنان تصميم بگيرد و امر و نهى كند. هيچكس صاحب اختيار و ولى ديگران نيست. كسى حق ندارد با زور و قلدرى بر ديگران مسلط شود آنگاه بگويد: من صاحب اختيار شما هستم، مصالح و مفاسد شما را تنها من بايد معلوم كنم، نبايد از حكم و دستور من سرپيچى كنيد. عقل انسان مى‏گويد : تنها كس كه حق دارد درباره ديگران تصميم بگيرد و امر و نهى كند، خداوند بزرگ است، او چون خالق و مالك همه انسان هاست حق دارد در شؤون آنان دخالت كند و فرمان دهد.
اگر خدا اين حق را به ديگرى واگذار كرد او هم صاحب اختيار و نافذ الحكم مى‏شود، و حق دارد درباره ديگران تصميم بگيرد و امر و نهى كند. و قبلا اثبات شد كه خداوند حكيم حق فرماندهى را به امامان معصوم واگذار نموده و آن افراد برگزيده زمامدار و حاكم رسمى مسلمانان هستند و حق دارند در تمام شؤون فردى و اجتماعى ملت دخالت نمايند.
از سوى ديگر، انسان خودش را نيز صاحب اختيار و مالك خودش مى‏داند و اين حق را به خودش مى‏دهد كه بر طبق ميل و اراده هر كارى را خواست انجام دهد و راجع به شؤون فردى و اجتماعى خويش تصميم بگيرد و در اين باره اگر كسى مزاحم وى شد او را ظالم و متعدى مى‏شمارد. و باز خودش را در اين جهت ذي حق مى‏داند كه در مورد كارهايى كه از عهده خودش ساخته نيست نايب بگيرد. و در واقع حق امر و نهى و دخل و تصرف به او بدهد.
و چون وجود حكومت يكى از لوازم ضرورى زندگى اجتماعى است انسان ها وجدانا حق دارند براى اداره امور اجتماعى‏شان زمامدار و حاكمى انتخاب كنند و خودشان را ملزم بدانند كه بر طبق صلاحديد و دستورات او رفتار نمايند افراد اجتماع اگر عاقل باشند هرگز اين حق را از دست نمى‏دهند.
آرى اين مطلبى است كه عقل بشر بدان حكم مى‏كند و همه اقوام و ملل بر آن اتفاق دارند، اسلام هم به اين سنت عمومى و درك عقلائى پشت پا نزده و هرگز راضى نيست ملت مسلمان بدون حكومت زندگى كند يا درباره آن بى‏قيد و شرط و لاابالى باشد و اجازه بدهد هر شخص ناشايسته و ستمكارى به حكومت برسد و زمام امور مردم را در دست گيرد. اسلام داراى احكام و قوانين سياسى، اجتماعى است و حكومت در متن دين قرار دارد. و اجراى احكام و قوانين شريعت بر عهده مسلمانان نهاده شده است. مسلمانان مانند ساير ملل هيچگاه نمى‏توانند بدون حكومت زندگى كنند. اگر به امام معصوم دسترسى دارند بايد در تأسيس و تقويت حكومت او كوشش و جديت نمايند. تا در سايه رهبري هاى او احكام و قوانين نورانى اسلام به اجرا گذاشته شود . و چنانچه به امام و پيشواى معصوم دسترسى ندارند باز هم نمى‏توانند بى‏حكومت صالح باقى بمانند بلكه وظيفه دارند فردى اسلام شناس و پرهيزكار و آشناى با سياست و كشور دارى، و علاقه مند به اجراى احكام دين، را به پيشوايى و زمامدارى انتخاب كنند و در تأسيس و تقويت حكومت او بكوشند تا در سايه رهبري هاى او احكام و قوانين شريعت به اجرا گذاشته شود و عدل و داد برقرار گردد. و از اين طريق نمونه‏اى از حكومت صالحان را بوجود آورند و مردم را هر چه بيشتر به اسلام علاقه‏مند و اميدوار سازند. و زمينه حكومت معصوم را فراهم سازند.
بحث حكومت اسلامى بحث گسترده و دشوارى است كه در اين اوراق كوتاه نمى‏توان آن را بررسى كرد. نياز به تأليف كتاب جداگانه‏اى دارد.

لزوم امام از نظر حديث

بر طبق احاديث زيادى كه از پيغمبر اكرم و اهل بيت عليهم السلام صادر شده وجود امام براى باقى ماندن نوع انسان ضرورت دارد. هر وقت نسل بشر روى زمين باشد امام و حجت نيز بايد در ميانشان موجود باشد. احاديث به قدرى زياد است كه مى‏توان آنها را از حيث معنا متواتر و قطعى الصدور شمرد. از باب نمونه:
1 ـ سليمان اعمش مى‏گويد: امام صادق (عليه السلام ) به وسيله پدرانش از حضرت سجاد (عليه السلام (  روايت نموه كه فرمود: از هنگامى كه خدا آدم را آفريد هرگز زمين از حجت خالى نبوده است، يا ظاهر و مشهور بوده يا غايب و مخفى، تا قيامت نيز از وجود حجت خالى نخواهد شد. اگر امام نباشد خدا پرستش نمى‏شود، اعمش مى‏گويد به حضرت صادق (عليه السلام ) عرض كردم: مردم چگونه از وجود امام غايب منتفع مى‏شوند؟ فرمود: چنانكه از خورشيد پشت ابر سود مى‏برند از امام غايب نيز منتفع مى‏شوند. (12)
2 ـ عبدالله بن سليمان عامرى از حضرت صاق (عليه السلام ) روايت كرده كه فرمود: زمين هيچگاه از حجت خالى نمانده كه حلال و حرام را به مردم ياد دهد و آنان را به سوى راه راست هدايت كند . (13)
3 ـ ابوبصير از امام صادق (عليه السلام ) روايت كرده كه فرمود: خدا بزرگتر از آنست كه زمين را بدون وجود امام عادل رها كند. (14)
4 ـ ابوالعلا مى‏گويد: به حضرت صادق (عليه السلام ) عرض كردم: آيا ممكن است زمين بدون وجود امام عادل باقى بماند؟ فرمود: نه. (15)
5 ـ ابو بصير از امام صادق يا باقر (عليه السلام ) نقل كرده كه فرمود: خدا زمين را بدون وجود عالم نگذاشته. اگر چنين نباشد حق از باطل تميز داده نمى‏شود. (16)
6 ـ ابو حمزه از حضرت باقر (عليه السلام ) نقل كرده كه فرمود: به خدا سوگند: خدا ازهنگامى كه آدم را قبض روح نمود، هيچگاه زمين را بى‏امام نگذاشته است. امام، مردم را به جانب خدا هدايت مى‏كند و بر بندگانش حجت است. در آينده نيز زمين بدون امام باقى نخواهد ماند تا حجت باشد بربندگانش. (17)
7 ـ ابو حمزه مى‏گويد: به حضرت صادق (عليه السلام ) عرض كردم: آيا ممكن است زمين بدون وجود امام باقى بماند؟ فرمود: اگر زمين بدون اما باشد فرو خواهد رفت. (18)
8 ـ محمد بن فضيل مى‏گويد به حضرت رضا (عليه السلام ) عرض كردم: آيا زمين بدون وجود امام باقى مى‏ماند؟ فرمود: نه. گفتم: از حضرت صادق براى ما روايت شده كه زمين خالى از وجود امام نمى‏شود مگر وقتى كه اهل زمين مورد غضب خدا واقع شوند. فرمود: زمين بى‏امام نمى‏شود. اگر امام نباشد زمين فرو خواهد رفت. (19)
9 ـ ابو حمزه نقل كرده كه حضرت باقر (عليه السلام ) فرمود: اى ابا حمزه! هر كس قصد سفر داشته باشد چندين فرسخ مى‏رود تا براى خودش راهنمايى پيدا كند. در صورتى كه شما از راه هاى آسمان بى‏اطلاع‏تر از راه هاى زمين هستيد. پس براى خودت راهنمايى طلب كن. (20)
10 ـ حسن بن على (عليه السلام ) مى‏فرمايد: خدا از هنگامى كه آدم را آفريد، تا قيامت، زمين را خالى از حجت نمى‏گذارد. به بركت وجود امام بلا از زمين دفع مى‏شود
و باران رحمت نازل و بركات زمين خارج مى‏گردد (21)
11 ـ ابن طيار مى‏گويد: از حضرت صادق (عليه السلام ) شنيدم كه فرمود: اگر در زمين بيش از دو نفر نباشد يكى از آنان حتما امام خواهد بود (22)
12 ـ كرام مى‏گويد: حضرت صادق (عليه السلام ) فرمود: اگر در زمين بيش از دو نفر نباشد يكى از آنان امام خواهد بود. آخرين فردى كه از دنيا مى‏رود امام است، تا هيچكس نتواند در مقابل خدا احتجاج كند كه مرا بدون امام گذاشتى (23)
13 ـ يونس بن يعقوب مى‏گويد از حضرت صادق (عليه السلام ) شنيدم كه فرمود: اگر در زمين بيش از دو نفر نباشد يكى از آنان حتما امام خواهد بود (24)
14 ـ فضيل مى‏گويد: تفسير آيه «و لكل قوم هاد» را از حضرت صادق (عليه السلام ) پرسيدم، فرمود: هر امامى هدايت كننده مردم عصر خودش مى‏باشد (25)
15 ـ ابو محمد مى‏گويد: به حضرت صادق (عليه السلام ) عرض كردم: معناى آيه «انما انت منذر و لكل قوم هاد» چيست؟ فرمود: رسول خدا صلي الله عليه و آله منذر بود و على عليه السلام هادى، اى ابا محمد! آيا امروز هم هدايت كننده‏اى (هادى) هست؟ عرض كردم: آرى همواره هدايت كننده‏اى از شما بوده است و اكنون اين مقام در اختيار شما است. فرمود: خدا تو را رحمت كند اى ابا محمد! اگر آيه‏اى بر شخصى نازل شود آنگاه آن شخص بميرد آيه هم بميرد كتاب مرده است، نه، چنين نيست بلكه قرآن زنده است، چنانكه در گذشتگان جارى بود در آيندگان نيز جريان دارد (26) .
16 ـ ابو بصير مى‏گويد: حضرت صادق (عليه السلام ) فرمود: اوصياى پيغمبر درهاى ارتباط با خدا هستند، اگر آنان نباشند خدا شناخته نمى‏شود. به واسطه آنان خدا بر بندگانش احتجاج مى‏كند (27)
17 ـ ابو خالد كابلى مى‏گويد تفسير آيه «فامنوا بالله و رسوله و النور الذى انزلناه» را از حضرت باقر سؤال نمودم. فرمود: اى ابا خالد؟ به خدا سوگند آن نور امام است، اى ابا خالد نور امام در قلب مؤمنان از نور خورشيد تابنده‏تر است، امامان هستند كه قلب هاى مؤمنين را نورانى مى‏گردانند خدا نور ائمه را از قلب هر كس كه بخواهد پوشيده مى‏دارد در نتيجه قلب هايشان تاريك مى‏گردد (28)
18 ـ حرث بن مغيره از حضرت صادق (عليه السلام ) روايت كرده كه فرمود: زمين بدون وجود عالمى كه مردم به او احتياج دارند ولى او به مردم احتياج ندارد و حلال و حرام را به آنان ياد مى‏دهد باقى نخواهد ماند (29)
19 ـ اسحاق بن غالب از حضرت صادق (عليه السلام ) روايت كرده كه فرمود: خدا و رسول امام را تعيين نمودند تا بر مردم حجت باشد. به واسطه وجود امام ارتباط بين زمين و آسمان برقرار است و فيوضات خدا قطع نمى‏شود. خدا اعمال بندگان را جز به ولايت امام قبول نمى‏كند. خدا بعد از آنكه مردم را هدايت نمود در سرگردانى قرار نمى‏دهد. تا اينكه راه تقوى را به آنان نشان دهد و حجت بر آنان تمام گردد (30)
20 ـ زراره و فضيل از حضرت باقر عليه السلام روايت كرده‏اند كه فرمود: علمى كه بر آدم نازل شد از بين نمى‏رود، بلكه به ارث به دست مردم مى‏رسد. على بن ابى طالب عالم اين امت بود، هيچ عالمى از ما از دنيا نمى‏رود جز اينكه عالم ديگرى جانشينش مى‏گردد (31)
21 ـ محمد بن مسلم از حضرت صادق عليه السلام روايت كرده كه فرمود: قبل از آفرينش انسان و با او و بعد از او بايد حجت موجودباشد (32)
22 ـ علاء بن سيابه از حضرت صادق (عليه السلام ) روايت كرده كه در تفسير آيه «ان هذا القرآن يهدى للتى هى اقوم» فرمود: قرآن مردم را به سوى امام هدايت مى‏كند (33)
23 ـ ابوبصير از حضرت باقر عليه السلام روايت كرده كه در تفسير آيه «فأقم وجهك للدين حنيفا» فرمود: دين يعنى ولايت (34)
24 ـ عمار ساباطى مى‏گويد: از حضرت صادق عليه السلام پرسيدم معناى آيه «افمن اتبع رضوان الله كمن باء بسخط من الله و مأواه جهنم و بئس المصير هم درجات عند الله»
چيست؟ فرمود: كسانى كه از رضايت خدا پيروى نمودند امام هستند. به خدا سوگند امامان درجات مؤمنين مى‏باشند. به واسطه ولايت آنان با ما و معرفتشان نسبت به ما خدا اعمالشان را مضاعف مى‏كند و درجاتشان را بالا مى‏برد (35)
25 ـ حضرت صادق (عليه السلام ) خطبه‏اى خواند و فرمود: خدا به وسيله امامان اهل بيت دين را روشن نمود، و چشمه‏هاى علومش را آشكار ساخت. هر كس حق واجب امام را بشناسد شيرينى ايمان را خواهد چشيد و حسن و زيبايى اسلام را درك خواهد نمود، زيرا خدا امام را راهنما و حجت مردم قرار داده است. تاج عظمت را بر سرش نهاده و نور جبار وجودش را فرا گرفته است. توسط يك سبب و نيروى آسمانى كه مواد آن تمام نمى‏شود تأييدش مى‏كند. فيوضات حق تعالى به بندگان نمى‏رسد جز به وسيله اسباب خدا معرفت بندگان را قبول نمى‏كند مگر به معرفت امام. امام، به مشكلات وحى و معضلات سنن و مشتبهات آراء عالم است. خدا همواره امامان را از بين فرزندان حسين عليه السلام انتخاب مى‏كند. هر امامى بميرد خدا از صلب او امام ديگرى را براى مردم منصوب مى‏كند تا براى آنان راهنماى روشن و مناره درخشانى باشد. پيشوايانى هستند از جانب خدا كه مردم را به سوى حق و حقيقت هدايت مى‏كنند و با حق قضاوت مى‏نمايند. برگزيده فرزندان آدم و نوح و ابراهيم و اسماعيل مى‏باشند، افراد ممتاز عترت پيغمبر هستند. خدا پيش از آنكه جسم آنان را بيافريند گوهر وجودشان را در عالم ذر و در طرف راست عرش ايجاد نمود و در جهان غيب مخفى بودند. خدا آنان را حيات انسان ها و ستون هاى اسلام قرار داد (36)
26 ـ ابوصلت هروى از امام رضا (عليه السلام ) روايت كرده كه فرمود: امام يگانه دهر است و هيچكس به مقام و منزلت او نمى‏رسد، و هيچ دانشمندى با او برابرى نمى‏كند، بدلى برايش پيدا نمى‏شود و مثل و نظيرى ندارد. تمام فضائل در وى جمع است ليكن نه به واسطه طلب و اكتساب بلكه از جانب خدا بدان فضيلت اختصاص يافته است. چه كسى مى‏تواند امام را بشناسد و انتخابش كند؟
هيهات، هيهات، عقل ها متحير و خردها پريشان و انديشه‏ها حيران و ديده‏ها نابينا و بزرگان كوچك و حكما قاصر و سخنگويان و شعرا ناتوان و ادبا عاجز و بلغاء جاهلند كه بتوانند شأنى از شؤون يا فضيلتى از فضائل امام را بيان كنند، هرگز نمى‏توانند بلكه همه خردها به عجز و ناتوانى اعتراف مى‏نمايند. چگونه مى‏توان امام را توصيف نمود يا به كنه وجودش پى برد يا امرى از امورش را ادراك كرد؟ !
كجا بدلى برايش يافت مى‏شود؟ چگونه و كجاست كه ستايش ستايشگران و توصيف وصف كنندگان بتواند به او برسد؟ با چنين مقام و منزلتى كه امام دارد كجا مى‏توان او را شناخت و انتخاب نمود؟ خردها چگونه مى‏توانند در اين موضوع دشوار دخالت كنند و كجا مثل امام پيدا مى‏شود؟ (37)
27 ـ حضرت على (عليه السلام ) فرمود: مثل آل محمد مثل ستارگان آسمان است هرگاه ستاره‏اى غروب كند ستاره ديگرى طلوع مى‏كند (38)
28 ـ عمر بن ثابت از پدرش و او از حضرت باقر عليه السلام روايت كرده كه فرمود: اگر زمين يك روز از وجود امام خالى شود اهلش را فرو مى‏برد و خدا به سخت‏ترين عذاب ها گرفتارشان مى‏كند. زيرا خدا ما را حجت زمين و امان اهل زمين قرار داده است. مادام كه ما در بينشان باشيم از فرو رفتن در امانند و هنگامى كه خدا بخواهد آنان را به هلاكت رساند و مهلتشان ندهد ما را از ميانشان مى‏برد آنگاه هر چه خواهد بسرشان مى‏آورد (39)
29 ـ على بن ابى طالب (عليه السلام ) فرمود: زمين از وجود قائمى كه براى خدا قيام كند و حجت حق را بر پا دارد خالى نمى‏گردد. يا ظاهر و مشهور است يا ترسان و مخفى، براى اينكه حجت هاى خدا باطل نگردد. عددشان كم و كجا هستند؟ به خدا سوگند از حيث عدد كم‏اند ليكن از جهت قدر و مقام بزرگند. خدا به وسيله آنان حجت و براهين خودش را حفظ مى‏كند تا هنگامى كه آن براهين را در نزد امثال خودشان وديعه گذارند و در قلوبشان نشو و نما دهند. علم، آنان را به حقيقت بصيرت و بينائى رسانده است و به روح يقين واصل شده‏اند. آنچه را شيفتگان مال و ثروت، دشوار مى‏شمارند در نظر آنان سهل و آسان است. به چيزى كه جهال از آن وحشت دارند مأنوسند. به واسطه بدن هايى كه ارواحش به محل اعلا مربوط است در دنيا زندگى مى‏كنند . آنان در زمين خليفه‏هاى خدا و دعوت كنندگان به دين هستند (40)
30 ـ جابر مى‏گويد به حضرت باقر (عليه السلام ) عرض كردم: به چه علت مردم احتياج به پيغمبر و امام دارند؟ فرمود: وجود پيغمبر و امام براى بقاء و صلاح عالم لازم است. زيرا در صورتى كه پيغمبر يا امام در بين بشر موجود باشد خدا عذاب را از آنان برطرف مى‏سازد.
خدا در قرآن مى‏فرمايد: «اى محمد صلى الله عليه و آله مادام كه تو در ميان مردم باشى عذاب بر آنان نازل نمى‏شود» . و رسول خدا فرمود: چنانكه ستارگان براى اهل آسمان امانند اهل بيت من نيز براى اهل زمين امان مى‏باشند. وقتى ستارگان نابود شوند براى اهل آسمان پيش آمد ناگوارى رخ مى‏دهد. و هنگامى كه اهل بيت من در ميان مردم نباشد پيش آمد بدى براى اهل زمين فرا خواهد رسيد.
مراد از اهل بيت امامانى است كه خدا اطاعتشان را در رديف اطاعت خود قرار داده و مى‏فرمايد : اى كسانى كه ايمان آورده‏ايد، از خدا اطاعت كنيد و از پيغمبر و اولى الامر نيز اطاعت نماييد.
اهل بيت پيغمبر كه اولى الامر هستند معصوم و پاك مى‏باشند، مرتكب گناه و عصيان نمى‏شوند، از جانب خدا تأييد مى‏شوند، به كارهاى نيك موفق و در راه راست قرار دارند، به بركت وجود آنان خدا به بندگانش روزى مى‏دهد و بلاد را آباد مى‏كند و از آسمان باران نازل مى‏شود، و بركات زمين خارج مى‏گردد و بر گناهكاران عذاب نازل نمى‏شود.
روح القدس از آنان مفارقت نمى‏كند، آنان از قرآن و قرآن از آنان جدا نمى‏گردد. (41)
31 ـ ذريح محاربى مى‏گويد از حضرت صادق (عليه السلام ) شنيدم كه فرمود: به خدا سوگند! از هنگامى كه آدم قبض روح شد خدا زمين را از وجود امام خالى نگذاشته است او مردم را به سوى خدا هدايت مى‏كند و حجت بر بندگان مى‏باشد. هر كس او را رها كند به هلاكت مى‏رسد، و هركس از او اطاعت نمايد رستگار مى‏گردد (42)
32 ـ حضرت امام رضا عليه السلام مى‏فرمايد: خداوند متعال، به چند علت، صاحبان امر را قرار داد و به مردم دستور داد از آنان اطاعت نمايند: يكى از علل اينست كه: چون براى مردم قوانين و دستورات معينى تعيين شده و مأمورند از حدود شرعى تجاوز ننمايند، اين موضوع امكان نداشت مگر اينكه شخص امينى بر آنان گمارده شود تا برنامه‏هاى عملى را اجرا سازد و ايشان را از كارهاى حرام باز دارد، زيرا افراد ملت اگر مراقبى نداشته باشند، هيچكس حاضر نمى‏شود براى جلوگيرى از فساد ديگران از لذائذ و منافع خودش صرف نظر كند، به همين جهت، خدا سرپرستى براى مردم تعيين فرمود تا از فساد جلوگيرى كند، و حدود و احكام الهى را برپا دارد.
علت ديگر: هيچ فرقه و ملتى را پيدا نمى‏كنيم كه بتواند بدون وجود زمامدار و رئيس زندگى نمايد، بلكه همه مردم در امور دنيوى و دينى احتياج به رئيس دارند. بدين جهت، از حكمت خدا دور است كه مردم را بدون وجود زمامدار رها سازد با اينكه مى‏داند بدون او امورشان اصلاح و اداره نمى‏شود. بايد برايشان زمامدارى تعيين كند تا به واسطه او با دشمنان جنگ كنند و اموال عمومى را تقسيم نمايند. نماز جمعه و جماعت را برپا سازد و از ستمديدگان دفاع كند.
علت ديگر: اگر امامى كه سرپرست و امين و حافظ احكام الهى باشد براى مردم تعيين نشود آثار ملت از بين مى‏رود، دين نابود مى‏گردد، سنت و احكام دين تحريف و تغيير مى‏يابد، بدعتگذاران بدعتهايى در دين مى‏گذارند و بى‏دينان احكامى را از دين پايمال مى‏كنند، آنگاه امر را بر مسلمانان مشتبه مى‏سازند زيرا ما مى‏بينيم كه مردم ناقص و محتاجند، اختلاف عقيده دارند، هواهاى گوناگون و حالات مختلف دارند، از اين رهگذر است كه اگر خدا سرپرستى را كه دستورات پيغمبر را نگهدارى كند براى مردم تعيين نكند فاسد مى‏شوند و شرايع و سنن احكام الهى تحريف مى‏شود. در نتيجه، تمام خلق فاسد مى‏شوند (43)
33 ـ فضيل بن يسار مى‏گويد از حضرت صادق و باقر عليهما السلام شنيدم كه مى‏فرمودند: علمى كه از جانب خدا بر آدم نازل شده از بين نمى‏رود بلكه از راه توارث در بين بشر باقى مى‏ماند. علوم و آثارى كه منسوب به پيامبران باشد و از طريق اهل بيت نباشد باطل است و على عليه السلام عالم اين امت بود. هيچ عالمى از ما از دنيا نمى‏رود مگر اينكه كسى را جانشين خويش قرار مى‏دهد كه مثل علوم او را داشته باشد (44)
34 ـ يونس بن يعقوب مى‏گويد: گروهى از اصحاب نزد حضرت صادق عليه السلام بودند، مانند حمران پسر اعين و محمد پسر نعمان و هشام فرزند سالم و طيار و جماعتى ديگر، از جمله كسانى كه خدمت حضرت صادق عليه السلام حضور داشت جوانى بود به نام هشام بن حكم، امام صادق عليه السلام به او فرمود: اى هشام! آيا داستان مناظره‏اى را كه با عمرو بن عبيد داشتى براى ما تعريف نمى‏كنى؟ عرض كرد: يابن رسول الله! از عظمت و بزرگى شما خجالت مى‏كشم و زبانم قدرت ندارد كه در مقابل شما سخن بگويم.
امام صادق (عليه السلام ) فرمود: وقتى به شما دستورى داديم اطاعت كنيد.
هشام گفت: به من خبر رسيد كه عمرو بن عبيد در مسجد بصره مى‏نشيند و براى مردم سخن مى‏گويد . اين موضوع برمن گران آمد. تصميم گرفتم براى مناظره به بصره بروم، روز جمعه بود كه داخل بصره شدم، به مسجد رفتم. عمرو بن عبيد را ديدم كه گروهى زياد اطرافش نشسته‏اند. مردم سؤال مى‏كنند و او پاسخ مى‏دهد.
صفوف مردم را شكافتم و در گوشه‏اى نشستم. سپس به عمرو گفتم اى مرد دانشمند! شخص غريبى هستم، اجازه مى‏دهى سؤالى بكنم؟ گفت: آرى سؤال كن. گفتم: آيا چشم دارى؟ گفت: پسرك من ! اين چه سوال است؟ چيزى را كه خودت مى‏بينى چگونه سؤال مى‏كنى؟ گفتم: پرسش هاى من از همين قبيل است. گفت: گرچه سؤال هايت احمقانه است ليكن مانع ندارد سؤال كن پاسخ مى‏دهم . پس من گفتم آيا چشم دارى؟ جواب داد: آرى. گفتم با چشم هايت چه كارهايى را انجام مى‏دهى؟ گفت: به وسيله آنها رنگ ها و اشخاص را مى‏بينم.
آنگاه گفتم: آيا بينى دارى؟ پاسخ داد: آرى، گفتم: به وسيله آن چه كار مى‏كنى؟ پاسخ داد : بوها را درك مى‏كنم. گفتم: آيا دهان و زبان دارى؟ پاسخ داد: آرى، گفتم: با آن چه مى‏كنى؟ پاسخ داد: به وسيله آن مزه و طعم غذاها را درك مى‏كنم. گفتم آيا گوش دارى؟ پاسخ داد : آرى، گفتم با گوش چه مى‏كنى؟ پاسخ داد: صداها را مى‏شنوم.
بعدا گفتم: آيا قلب دارى؟ جواب داد آرى. گفتم: با قلب چه مى‏كنى؟ گفت: به وسيله قلب مدركات حواس را درك مى‏كنم و در بين آنها تميز مى‏دهم. گفتم: مگر اين حواس تو را از قلب بى‏نياز نمى‏كنند؟ پاسخ داد: نه، گفتم: با اينكه اعضاء و حواس تو سالم و بى‏عيب هستند، چه احتياجى به قلب دارى؟ جواب داد: اعضاء و جوارح وقتى در چيزى شك كردند آنرا به قلب ارجاع مى‏دهند تا شك زائل گردد و يقين حاصل شود.
هشام مى‏گويد: به عمرو گفتم: پس خدا قلب را بدان جهت آفريده كه شكوك حواس را برطرف سازد و تحصيل علم نمايد؟ گفت: آرى، گفتم: پس بدون وجود قلب يقين و علم حاصل نمى‏شود؟ گفت : نه، آنگاه گفتم: اى عمرو خدايى كه اعضاء و حواس تو را بدون وجود امام، رها نكرده آيا ممكن است انسان ها را در حيرت و شك و اختلاف بگذارد و برايشان امام و پيشوايى قرار ندهد كه بتواند مشكلاتشان را حل كند؟
هشام مى‏گويد: عمرو ساكت شد و نتوانست پاسخ مرا بدهد، سپس به من متوجه شد و گفت: تو هشام بن حكم هستى؟ گفتم: نه، گفت: آيا از همنشينان او هستى؟ گفتم: نه، گفت: كجايى هستى؟ گفتم: اهل كوفه، گفت: پس تو خود هشام هستى. سپس مرا در بغل گرفت و در جاى خويش نشانيد، و تا نشسته بودم سخن نگفت.
وقتى امام صادق (عليه السلام ) داستان را شنيد تبسم نمود و فرمود: اينگونه مباحثه را از كه آموختى؟ گفت موادش را از شما شنيدم و خودم تنظيمش نمودم. فرمود: به خدا سوگند همين مطلب در كتاب ابراهيم و موسى وجود دارد (45)
35 ـ ابو عبيده مى‏گويد: به حضرت صادق عليه السلام گفتم: سالم ابن ابى حفصه مرا ملاقات نمود و گفت: آيا شما روايت نمى‏كنيد كه هر كس بميرد در حالى كه امامى نداشته باشد به مرگ جاهليت مرده است؟ پاسخ دادم: آرى، گفت: امام شما حضرت باقر وفات نموده اكنون امامتان كيست؟ چون دوست نداشتم شما را به امامت معرفى كنم، در پاسخ او گفتم: امامان من هميشه از آل محمد بوده و هستند، او به من گفت: كار خوبى انجام نداده‏اى.
حضرت صادق عليه السلام فرمود: واى به حال سالم، از رحمت خدا دور باد آيا سالم از درجه و مقام امام خبر دارد؟ مقام و منزلت امام بزرگتر از آنست كه سالم و ساير مردم مى‏پندارند . هيچ امامى از ما وفات نمى‏كند مگر اينكه كسى را باقى مى‏گذارد كه علوم او را داشته باشد و به سيره و كردار او عمل كند و مردم را به سوى همان چيزى كه او دعوت مى‏كرد دعوت كند. خدا علوم و كمالاتى را كه به حضرت داود عطا كرده بود، حضرت سليمان را از آنها و افضل آنها محروم نساخت (46)

پى‏نوشت‏ها :


.1 شرح ابن ابى الحديد ج 1 ص .18
.2 مناقب ابن شهر آشوب ج 4 ص .247
.3 الفصول المهمه ص 204
.4 الامام الصادق و المذاهب الاربعه ج 1 ص .55
.5 الامام الصادق ج 1 ص .56
.6 الامام الصادق ج 1 ص .57
.7 كتاب داورى نوشته احمد كسروى ص .28
.8 به كتاب صلح الحسن ترجمه مقام معظم رهبري مراجعه نمائيد.
.9 تحف العقول چاپ تهران سال 1384 هجرى ص .281
.10 داورى ص .53
.11 براى توضيح بيشتر مى‏توانيد به كتاب دادگستر جهان نوشته مؤلف مراجعه نماييد.
.12 ينابيع المودة ص .23
.13 اصول كافى ج 1 ص .178
.14 اصول كافى ج 1 ص .178
15 و .16 اصول كافى ج 1 ص .178
17 و 18و .19 اصول كافى ج 1 ص .179
.20 اثبات الهداة ج 1 ص .155
.21 اثبات الهداة ج 1 ص .218
.22 اصول كافى ج 1 ص .179
23 و .24 اصول كافى ج 1 ص .180
.25 اصول كافى ج 1 ص .191
.26 اصول كافى ج 1 ص .192
.27 اصول كافى ج 1 ص .193
.28 اصول كافى ج 1 ص .195
.29 اثبات الهداة ج 1 ص .245
.30 اثبات الهداة ج 1 ص .247
.31 اصول كافى ج 1 ص .222
.32 اكمال الدين صدوق ج 1 ص 343 چاپ اسلاميه.
.33 اصول كافى ج 1 ص .216
.34 اصول كافى ج 1 ص .418
.35 اصول كافى ج 1 ص .430
.36 ينابيع الموده ص 26 و .574
.37 ينابيع الموده ص .574
.38 نهج البلاغه ج 1 ص 194 خطبه .96
.39 دلائل الامامة ص .231
.40 ينابيع الموده ص .624 نهج البلاغه ج 3 خطبه .147
.41 بحار الانوار ج 23 ص .19
.42 بحار ج 23 ص .23
.43 بحار الانوار ج 23 ص .32
.44 بحار الانوار ج 23 ص .39
.45 اصول كافى ج 1 ص .169
.46 اكمال الدين ج 1 ص .340