پژوهشکده مهدویت
كوتاه و خواندني

خورشيد فروزان

امروز وجود مقدس حضرت حجت - ارواحنا فداه - در ميان انسان‏هاى روى زمين، منبع بركت، علم، درخشندگى، زيبايى و همه ي خيرات است. براى انسانى كه داراى معرفت‏باشد، موهبتى از اين برتر نيست كه احساس كند، ولى خدا، امام بر حق، عبد صالح، بنده ي برگزيده در ميان همه ي بندگان عالم و مخاطب به خطاب خلافت الهى در زمين، با او و در كنار او است؛ او را مى‏بيند و با او مرتبط است. مهدى موعود (عجّل الله تعالي فرجه الشريف)، مظهر رحمت و قدرت حق و مظهر عدل الهى است و كسانى كه بتوانند با اين كانون شعاع رحمت و تفضلات الهى، ارتباط روحى و معنوى برقرار كنند، در تقرب به خداوند، توفيق بيشترى مى‏يابند؛ زيرا نفس توسل و توجه و ارتباط قلبى با آن حضرت، موجب عروج و رشد روحى و معنوى انسان مى‏شود.

جستجو در سايت
آنلاین
مهمان: 2
کاربر: 0
در این صفحه: 1
   صفحه اصلی > پژوهشکده مهدویت > دانشنامه موعود

دفاع از روايات مهدويّت (3)

ارسال به یک دوست  نسخه مناسب برای چاپ home


 

مهدى حسينيان قمى

 

اشاره :

در اين شماره به چند شبهه در ارتباط با روايات سيره حضرت مهدى ارواحنافداه پاسخ مى‏دهيم. مؤلف محترم «شميم رحمت» به سيره حكومتى امام زمان عليه‏السلام و روايات آن نگاهى افكنده مواردى را مورد مناقشه قرار داده‏اند.
از ديدگاه ايشان رواياتى كه قهر و خشم و جنگ و كشتار حضرت را بازگو مى‏كند جعلى معرّفى شده است. در ارتباط با روايات داورى داودى نيز مناقشه دارند كه اوّلاً: حضرت داود يك بار حكم به واقع كرد و ثانيا: داورى داودى و حكم به واقع بر خلاف سيره پيامبر است كه بر پايه بيّنه و سوگند داورى مى‏كردند و هرگز امام زمان عليه‏السلام سيره‏اى بر خلاف روش پيامبر اكرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله نخواهد داشت.
با ما همراه شويد تا از روايات سيره دفاع كنيم و قهر حضرت را در كنار مهر وى نگاه كنيم و داورى به واقع و قضاوت داودى را به عنوان حكم اوّلى اسلام بنگريم.

روايات سيره

الف: مهر و قهر

در كتاب شميم رحمت چاپ دوّم، ص 11 آمده است:
سوگمندانه، ذهنيّت رايج مسلمانان آن است كه امام مهدى«عج» با چهره‏اى خشن ظهور مى‏كند و با تكيه بر شمشير و قتل و كشتار مخالفان خود، موفّق به تشكيل حكومت و به دست آوردن قدرت مى‏شود. اين ذهنيّت ريشه در رواياتى دارد كه در اين‏باره موجود است و در كتاب‏ها و بر روى منبرها براى مردم بازگو مى‏گردد. به موجب پاره‏اى از اين روايات، امام مهدى(عج) به هنگام ظهور چنان با خشونت و درشتى با مردم رفتار مى‏كند كه بيش‏تر آنان آرزو مى‏كنند كه كاش هرگز او را نبينند و عدّه زيادى از آنان در نسب او به ترديد مى‏افتند و او را از آل محمّد عليهم‏السلام نمى‏دانند.
در كتاب شميم رحمت پس از طرح بحث، آن گونه كه در بالا مشاهده شد، به تفصيل بيش‏تر وارد روايات مى‏شود و درباره روايات قهر و جنگ چنين اظهار نظر مى‏كند:

روايات دروغين و محّمدبن على الكوفى

تعداد اين روايات به بيش از پنجاه مورد مى‏رسد. از اين تعداد، سند نزديك به سى مورد از آن‏ها به شخصى به نام محمّد بن الكوفى مى‏رسد كه فردى بدنام و دروغگو است و تمام علماى رجال بر بى‏اعتبارى روايات او حكم كرده‏اند. اين شخص در زمان امام حسن عسكرى عليه‏السلام مى‏زيسته و از معاصران فضل بن شاذان بوده است. و فضل بن شاذان از اعاظم روات و بزرگان شيعه است كه هيچ شكى در جلالت قدر و منزلت وى وجود ندارد تا جايى كه امام حسن عسكرى عليه‏السلام در مدح و توصيف او مى‏فرمايد: «انّى أغبط اهل الخراسان لمكان الفضل به خاطر آن كه فضل خراسانى است من آرزو داشتم كه از اهل خراسان بودم». فضل بن شاذان در وصف محمّد بن على كوفى مى‏گويد: «رجلٌ كذّاب؛ مردى بسيار دروغگوست» و در جايى ديگر اظهار داشته است «كدت أقنت عليه؛ نزديك بود در قنوت نماز لعن و نفرينش كنم.»
آن‏گاه در شميم رحمت شش روايت در اين ارتباط آورده و در نهايت چنين مى‏نويسد: اين‏ها تنها چند نمونه از رواياتى است كه در اين زمينه وارد شده است. صرف نظر از محمّد بن على كوفى عدّه‏اى از راويان ديگر اين روايات نيز به هيچ وجه مورد اعتبار نبوده و رواياتشان قابل پذيرش نيست.
گذشته از اشكالات سندى، اين دسته از روايات از جهت دلالت نيز ناتمام‏ند و قابل پذيرش نيستند؛ زيرا مفاد بسيارى از آن‏ها با ضروريّات مذهب و شريعت در تعارض است و به هيچ عنوان نمى‏توان آن‏ها را توجيه كرد.
اصولاً امام مهدى عجّل اللّه تعالى فرجه مى‏آيد كه عدالت را بياورد و بساط جور و جفا و ستم را برچيند. بنابراين، امكان ندارد كه بخواهد از راه ظلم به عدل برسد و يا از طريق ايجاد بدعت، سنّت جدّش حضرت محمد صلى‏الله‏عليه‏و‏آله و اميرالمؤمنين على عليه‏السلام را احيا كند.
آن‏گاه در كتاب شميم رحمت بر ادلّه خويش چنين مى‏افزايد كه:
دليل ديگر بى‏اعتبارى اين گونه روايات، احاديث صحيح و معتبرى است كه بر مفهوم مقابل آن‏ها دلالت دارد و به روشنى گوياى اين مطلبند كه روش حكومتى حضرت ولىّ عصر عجّل اللّه فرجه همانند همان روش حكومتى رسول خدا صلى‏الله‏عليه‏و‏آله و اميرمؤمنان عليه‏السلام است.
سپس به چهار روايت در اين باره اشاره مى‏كند، آنگاه درمقام جمع، روايات قهر را مرجوح مى‏شناسد و مى‏نويسد: در جمع بين روايات متعارض خود ائمه عليهم‏السلام توصيه‏هاى لازم را فرموده‏اند. البته دو روايت مخالف وقتى با هم در تعارض قرار مى‏گيرند كه شروط لازمِ تعارض را داشته باشند. به اين صورت كه اولاً سند هر دو معتبر باشد نه آن كه يك طرف محمّد بن على الكوفى دروغگو باشد و طرف ديگر على بن ابراهيم و محمّد بن مسلم كه از ثقات و معتمدان ائمّه عليهم‏السلام هستند.
مقايسه بين اين دو عقلاً و شرعا جايز نيست. پس ما در همين پلّه اوّل كه بحث سند باشد مشكل داريم؛ چرا كه رواياتى كه از محمّدبن على كوفى نقل شده، امام زمان را يك آدم كش معرّفى مى‏كند كه در زمان او هرج و مرج خواهد بود؛ در حالى كه فقها مى‏گويند حتّى اگر احكام شرعى، باعث هرج و مرج شوند، ساقط مى‏گردند و ديگر واجب نخواهند بود. حال آيا امام زمان عجّل اللّه فرجه كه صاحب اين دين و احكام آن هستند، باعث هرج و مرج خواهد بود؟!پس در همين مرحله اوّل بحث، تعارض منتفى است؛ چرا كه يك آدم درغگو نمى‏تواند معارض بزرگان حديث و ثقات باشد.
از اين مرحله كه بگذريم، بر فرض صحّت سند، نوبت به بررسى تراجيح بين دو روايت متعارض مى‏رسد. در اين مرحله، احاديث ياد شده با روايات صحيح ديگر و سنت و سيره و كتاب (قرآن) مقايسه مى‏شوند و هر كدام موافق آن‏ها بود معتبر است.
از اين جهت نيز رواياتى كه تشابه سيره امام زمان عجّل اللّه فرجه با سيره اميرمؤمنان عليه‏السلام و رسول خدا صلى‏الله‏عليه‏و‏آله را بيان مى‏كند داراى رجحان هستند؛ چرا كه با سيره معصومين عليهم‏السلام سازگار است و قرائن صدق بسيار دارد.

دفاع ما

اين پذيرفته شده است كه بايد مهر و قهر در كنار هم مطرح شود و در چهره‏اى كه از زمان ظهور و حكومت حضرت و شخصيّت بى‏مانند آن امام عليه‏السلام ترسيم مى‏گردد، مهر و قهر كنار هم بنشيند و تنها چهره‏اى قهرآميز، جنگ‏آور و منتقم تصوير نشود. اگر كسانى كه با طرح قهر حضرت مخالفند، منظورشان اين است ما به آنان حقّ مى‏دهيم.
بايد سيماى حكومت حضرت آن گونه كه هست ترسيم شود نه اين‏كه تنها از قهر بگوييم و مهر حضرت را از ياد ببريم و در نتيجه در ذهن برخى افراد، امام، خشونت طلب معرّفى شود.
اين سخن كاملاً صحيح است؛ لذا ما در اين نوشته مهر را در كنار قهر و قهر را در كنار مهر و هر كدام را در جايگاه ويژه‏اش مطرح ساخته‏ايم.

روايات مهر

درباره مهر حضرت سخن بسيار مى‏توان گفت؛ چه رواياتى كه مهر امامان را به طور عموم بازگو مى‏كند و چه رواياتى كه در ارتباط با مهر شخص حضرت مهدى ارواحنافداه رسيده است. بايد در اين دو بخش تأمّل كرد تا ژرفاى مهر امام را شناخت.

مهر امامان عليهم‏السلام

در بخش اوّل بنگريد به روايتى كه از حضرت رضا عليه‏السلام درباره خصلت‏هاى امامان عليهم‏السلام رسيده است در آن‏جا مى‏خوانيم:
الامام الانيس الرفيق والوالدالشفيق والاخ الشقيق والاُمّ البرّة بالولد الصغير و مفزع العباد في الداهية الناد.(1)
امام هم‏دمى سازگار، پدرى مهربان، برادرى تنى، مادر خوش‏رفتار با كودك خردسال و پناه مردم در پيش‏آمدها و كارهاى بزرگ است.
دقّت در تعابير آمده در اين متن كوتاه، عمق رأفت، مهر، دلسوزى و محبّت امام را نسبت به مردم مى‏رساند. نگاه كنيد: همدمى سازگار، پدرى مهربان، برادرى تنى، مادرى خوش رفتار با كودك خردسال و ملجأ و پناهگاه مردم در امور بزرگ و پيش‏آمدها.
در روايتى مهر پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله اين‏گونه بازگو شده است:

«و كان اشفق الناس على الناس و ارأف الناس بالناس...(2)؛ با محبّت‏ترين و پر مهرترين فرد نسبت به مردم بود.»

در روايتى مى‏خوانيم:

عن عبداللّه بن ابان الزّيات و كان مكينا عندالرضا عليه‏السلام قال:

قلت للرضا عليه‏السلام ادع اللّه لى و لأهل بيتى فقال: اولست افعل؟ واللّه انّ أعمالكم لتعرض عليّ في كلّ يوم وليلة قال فاستعظمت ذلك فقال لي: أما تقرء كتاب اللّه عزّوجلّ «وقل اعملوا فسيرى اللّه عملكم و رسوله والمومنون» قال: هو واللّه عليّ بن أبي طالب عليه‏السلام .(3)

عبداللّه بن ابان زيّات كه موقعيّت ويژه‏اى نزد حضرت رضا عليه‏السلام داشت، گويد:
از امام رضا عليه‏السلام خواستم كه براى من و اهل بيتم دعا كنيد، حضرت فرمود: آيا مگر دعا نمى‏كنم؟ به خدا سوگند اعمال و رفتار شما در هر روز و شب بر من عرضه مى‏شود. راوى گويد: اين گفته امام برايم بزرگ جلوه كرد، امام فرمود: آيا كتاب خدا را نمى‏خوانى (كه مى‏گويد): «بگو عمل كنيد. خدا و رسول او و مؤمنان اعمال شما را مى‏بينند». امام افزودند كه به خدا سوگند منظور علىّ بن ابى‏طالب عليه‏السلام است.
از اين روايت به دست مى‏آيد كه به هنگام ارائه اعمال به امام عليه‏السلام ، امام عليه‏السلام براى مردم هر روز و شب دعا مى‏كند.
در روايتى ديگر آمده است: «جعلهم اللّه حياة للانام و مصابيح للظلام...(4) خداوند امامان را مايه حيات مردم و چراغ‏هايى براى تاريكى‏ها قرار داده است».
در ديگر روايت آمده است:

انّ الامامة لاتصلح إلاّ لرجل فيه ثلاث خصال ورع يحجزه عن المحارم وحلم يملك به غضبه و حسن الخلافة على من ولّى عليه حتى يكون له كالوالد الرحيم.(5)

امامت جز براى فردى كه سه خصلت در او باشد شايسته نيست: ترس از خدا كه او را از همه حرام‏ها باز دارد و بردبارى‏اى كه با آن بر غضب خويش مسلّط باشد و نيكو امامت كردن بر كسى كه در زير سرپرستى و ولايت اوست، تا آن اندازه كه چون پدرى مهربان براى او باشد.

در روايات ما، والدين بر پيامبر و امام عليه‏السلام تطبيق داده شده است و از ديگر سو امام عليه‏السلام مصداق «ماء معين» (آب گوارا) و تعابيرى از اين دست قرار گرفته است كه اين‏ها، همه مهر امام و سودمندى وى را در راستاى منافع مردم بازگو مى‏كند.

مهر امام زمان عليه‏السلام

در بخش دوّم بنگريد كه امام چگونه حكومتى برپا مى‏سازد.
در روايت آمده است:

يرضى في خلافته اهل الأرض و أهل السماء والطير في الجوّ(6)

زمينيان و آسمانيان در زمان حكومت وى خشنود مى‏گردند و پرندگان فضا شاد مى‏شوند.

در روايتى ديگر آمده است:

...فطوبى لمن أدرك أيّامه و به يفرّج اللّه عن الامّة حتّى يملأها قسطا و عدلاً...(7)

خوشا به حال آن كه زمان حكومت اين امام را درك كند. خداوند به واسطه وى براى امّت فرج و گشايشى پديد مى‏آورد تا آن‏جا كه زمين را از قسط و عدل پر مى‏سازد.

و باز آمده است كه پيامبر مى‏گويد:

يتنعّم امّتي في زمانه نعيما لم يتنعّموا مثله قط البرّ والفاجر يرسل السماء عليهم مدرارا ولاتدّخر الأرض شيئا من نباتها(8)

امّت من در زمان مهدى عليه‏السلام از چنان نعمتى بهره‏مند مى‏گردند كه مانندش را هيچ‏كس نديده است نه خوبان و نه بدان. نعمت‏هاى آسمانى به وفور بر آنان فرو مى‏ريزد و زمين هر چه دارد مى‏روياند.

و براى همين است كه پيامبر اكرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله مسلمانان را به ظهور حضرت مهدى عليه‏السلام در آينده بشارت مى‏دهد.
گاه مى‏گويد «ابشّركم بالمهدى»(9) و گاه سه بار تكرار مى‏كند كه: «ابشروا بالمهدى»(10) و مى‏افزايد:

يخرج على حين اختلاف من الناس و زلزال شديد. يملأ الأرض قسطا و عدلاً كما ملئت ظلما و جورا يملأ قلوب عباده عبادة و يسعهم عدله.(11)

هنگامى كه مردم در اختلاف شديدى به سر مى‏برند و زلزله شديدى زمين را فراگرفته است، او از راه مى‏رسد و زمين را از قسط و عدل پر مى‏سازد؛ آن گونه كه از ظلم و جور پر شده است. دل‏هاى مردم را مالامال از بندگى خدا مى‏كند و عدالتش فراگير مى‏گردد و مردم را در گشايش قرار مى‏دهد.

در روايت ديگرى آمده است: «يرضى عنه ساكن السماء و ساكن الأرض...(12)؛ ساكنان زمين و ساكنان آسمان از امام مهدى عليه‏السلام در رضايت و خشنودى‏اند».
در روايت ديگرى پس از آن كه امام عليه‏السلام ارزش زمان غيبت را بازگو مى‏كند، به شيعيان يادآور مى‏شود كه در چنين زمان سختى اگر پاى بند باقى بمانند و در راه خدا گام بردارند به ارزش‏هاى بسيارى دست مى‏يابند.
راوى مى‏گويد: بنابراين ما آرزو نمى‏كنيم كه زمان غيبت سپرى گردد و در زمان ظهور حق و از اصحاب حضرت قائم عليه‏السلام باشيم؛ چرا كه در زمان شما بودن فضيلت بيش‏ترى خواهد داشت.
حضرت در پاسخ با تعجب مى‏فرمايد:

سبحان اللّه أما تحبّون أن يظهر اللّه عزّوجلّ الحق و العدل فى العباد و يحسن حال عامّة الناس و يجمع اللّه الكلمة و يؤلّف بين القلوب المختلفة و لايعصى اللّه في أرضه و يقام حدوداللّه في خلقه و يردّ الحق الى أهله...

سبحان اللّه، آيا دوست نمى‏داريد كه خداوند حقّ و عدل را آشكار سازد و حال عموم مردم بهبود يابد و مردم متحد گردند، دل‏ها به هم پيوند خورد و در روى زمين معصيت خدا نشود و حدود الهى در ميان مردم اجرا گردد و حقّ به اهلش برگردد...

بنگريد، چه زمانى مى‏شود و چه رفاه و راحتى و رضايتى براى عموم مردم پديد مى‏آيد، درگيرى حضرت به جاست؛ چرا كه نتيجه‏اش مطلوب است. شمشير او درست عمل مى‏كند؛ چرا كه در راه بهسازى حال عموم مردم است.
به هنگامى كه فردى چاقوى جرّاحى را در دست جراح مى‏بيند، شايد خيال كند كه اين جراح بى مهر و عطوفت است كه چنين مى‏برد و مى‏دوزد، ولى وقتى كه جان سامان يافته بيمار را در لحظاتى بعد مى‏نگرد، مى‏فهمد كه چه مهرى وجود اين دكتر جراح را گرفته بود.
قهر حضرت براى مهر است و آغشته به مهر. مهر اوست كه او را چنين قهرآميز مى‏سازد و قهر اوست كه مهر مردمان را در پى دارد. به گفته علامه طباطبايى رحمه‏الله درباره خداوند، اقتضاى رحمت در وجود مقدّس خداوند است و اقتضاى قهر در زمينه‏ها. در ارتباط با حضرت مهدى ارواحنافداه نيز چنين است؛ نقص در قابل است. معاندان و معارضان و سركشان و متمرّدان زمينه قهر حضرت را فراهم مى‏آورند و گرنه در وجود مقدّس حضرت جز مهر نيست.
قهر حضرت نيز رحمت است؛ هم براى مجرم و هم براى ديگران. براى مجرمان مهر است؛ چرا كه از استمرار جرمشان جلوگيرى مى‏كند و براى ديگران مهر است؛ چون با نفى مجرم زمينه تعالى و پرورش براى مردمان بهتر فراهم مى‏گردد.
راوى گويد: امام به من فرمود:

يا ابا ابراهيم هوالمفرّج للكرب عن شيعته بعد ضنك شديد و بلاء طويل وجور فطوبى لمن أدرك ذلك الزمان...(13)

اى ابا ابراهيم، حضرت مهدى عليه‏السلام رنج و غم شيعه را پس از يك دوره سخت و بلايى طولانى و ستمى دراز مى‏زدايد و گشايش مى‏آفريند. خوشا آنان كه آن زمان را درك كنند...

آرى، «طوبى لمن أدرك زمانه و لحق اوانه و شهد ايّامه»(14) خوشا آنان كه زمانش را درك كنند، به آن زمان دست يابند و شاهد آن روزها باشند.
در تشرّفى كه ابراهيم بن مهزيار داشته است، در آغاز گفت‏وگو امام به او مى‏گويد:

مرحبابك يا أبا اِسحاق لقد كانت الأيّام تعدني و شك لقائك والمعاتب بيني و بينك على تشاحط الدار و تراخى المزار تخيِّل لي صورتك حتّى كأن لم نخل طرفة عين من طيب المحادثة و خيال المشاهدة و أنا أحمداللّه ربّي وليّ الحمد على ماقيّض من التلاقي و رفّه من كربة التنازع والاستشراف ثمّ سألني عن اِخواني متقدّمها و متأخرها.(15)

خوش آمدى اى ابا اسحاق. روزها نزديكى ديدارت را به من نويد مى‏داد و امور رضايت بخش ميان من و تو با اين كه از هم دور بوديم و ديدارت به تأخير افتاده بود، ولى سيمايت را در خيال برايم به تصوير مى‏كشيد تا آن‏جا كه گويا لحظه‏اى بدون لذّت گفت‏وگوى با تو و تصوّر ديدار تو نبوده‏ام و من خدايم را كه ولىّ حمد است براى فراهم سازى ديدارت و گشايش بخشى از سختى درگيرى و ستم سپاس مى‏گويم.

ابن مهزيار گويد: آن‏گاه امام عليه‏السلام از دوستان و برادرانم در گذشته و حال پرسيدند.
در نقل ديگرى آمده است كه امام به او فرمود: «كنّا نتوقّعك ليلاً و نهارا»(16)؛ ما شب و روز در انتظار ديدارت بوديم.
اين است مهر امام و چنين است رأفت امامت و اين‏گونه است دلسوزى و محبّت حجّت خدا؛ قهر او از مهرش نشأت مى‏گيرد و جنگ او براى صلح است. كشتار وى براى ايجاد حيات و زندگى در جامعه، تندى‏اش نشان محبّت و ترش رويى‏اش از روى دلسوزى، نهيبش براى آرام سازى و فريادش براى آرامش دهى است.
در نامه حضرت به شيخ مفيد آمده است:

انّا غير مهملين لمراعاتكم و لاناسين لذكركم ولولا ذلك لنزل بكم اللأواء واصطلمكم الأعداء.(17)

ما نسبت به شما بى‏توجه نيستيم و شما را از ياد نبرده‏ايم و اگر چنين نبود، رنج و سختى برايتان مى‏آمد و دشمنان شما را از ريشه در مى‏آوردند.

بنابراين، اگر در روايات، قهر بى بديل حضرت مطرح است، اين خود نشانى از مهر بى بديل اوست. نفى قهر نفى مهر است. ما نبايد در نفى روايات قهر حضرت شتاب كنيم و پنداريم كه اين روايات چهره خشنى از حضرت مى‏سازد و مهر حضرت را نفى مى‏كند. اين دو در كنار هم در جايگاه ويژه خود دو روى يك سكّه است و اصلاً تعارضى در كار نيست.
رها كنيد كسانى را كه مى‏پندارند قصاص و اجراى حد الهى و مانند آن با مهر و محبّت ناسازگار است. بنگريد كه خداوند چگونه قصاص را مطرح مى‏سازد: «ولكم فى القصاص حيوة يا اولى الالباب؛(18) اى عاقلان، قصاص مايه زندگى و حيات شماست.»
روايات قهر
هم اكنون با ما همراه شويد تا آمارى از روايات قهر ارائه دهيم و به بخشى از اين روايات بنگريم.
البته ما انكار نمى‏كنيم كه شايد برخى از روايات به دليل موجّهى اگر ثابت شود جعلى و غيرواقعى، باشد ولى اين بدان معنى نيست كه قهر حضرت را انكار كنيم و به روايات قهر بى‏اعتنا شويم.
روايات قهر بسيار است آن گونه كه روايات مهر نيز فراوان بود. ما در اين مقاله به نمونه‏هايى اشاره مى‏كنيم.
الف: رواياتى كه قهر حضرت را در كنار مهر نشانده است:

فياطوبى لمن ادركه و كان من انصاره والويل كلّ الويل لمن ناواه و خالفه و خالف أمره و كان من أعدائه.

خوشا آنان كه حضرت را درك كنند و از ياران وى گردند و واى و بسيار واى بر كسانى كه با وى دشمنى كنند، دستور وى را سر ننهند و از دشمنان وى باشند

ب: رواياتى كه هشدار مى‏دهد اگر خواهان ظهور و حضور حضرت هستيد، از خدا بخواهيد كه با عافيت او را ببينيد، چرا كه حضرت مى‏خواهد از دشمنان خدا انتقام گيرد، در برابر دشمنان و كارشكنان بى‏مهابا و بدون تقيّه ايستادگى مى‏كند و آنان را امان نمى‏دهد. او براى دشمنان عذابى دردناك است.
بنگريد:

اِذا تمنى أحدكم القائم فليتمنّه في عافية فإنّ اللّه بعث محمّدا صلى‏الله‏عليه‏و‏آله رحمة و يبعث القائم نقمة.

در روايت ديگرى در پاسخ به تأخير اجراى بعضى از حدود تا زمان حضرت آمده است:

...اِنّ اللّه تبارك و تعالى بعث محمّدا صلى‏الله‏عليه‏و‏آله رحمة‏و بعث القائم عليه‏السلام نقمة.

پ: رواياتى كه از خروج، قيام به سيف (انقلاب قهرآميز)، لشكر، زره، اسب، پرچم و نام قائم عليه‏السلام سخن مى‏گويد، نيز نشان قهر حضرت است.
بنگريد:

فقال له اُبّي و ما دلائله و علاماته يا رسول اللّه قال:

له عَلَمٌ اِذا حان وقت خروجه انتشر ذلك العلم من نفسه و أنطقه اللّه عزّوجلّ فناداه العلم: اخرج يا وليّ اللّه فاقتل أعداء اللّه و هما آيتان و علامتان و له سيف مغمد فإذا حان وقت خروجه اقتلع ذلك السيف من غمده وأنطقه اللّه عزّوجلّ فناداه السيف اخرج يا وليّ اللّه فلا يحلّ لك أن تقعد عن أعداء اللّه فيخرج ويقتل أعداء اللّه حيث ثقفهم و يقيم حدود اللّه و يحكم بحكم اللّه يخرج و جبرئيل عن يمينه و ميكائيل عن يسرته...(19)

أبىّ از پيامبر خدا صلى‏الله‏عليه‏و‏آله پرسيد نشانه‏هاى امام چيست؟ حضرت فرمود:

پرچمى دارد آن زمان كه وقت خروج نزديك گردد آن پرچم خود به خود باز مى‏شود و خداوند پرچم را به زبان مى‏آورد و امام را ندا مى‏دهد كه: «اى ولىّ خدا خروج كن و دشمنان خدا را بكش.» اين دو نشانه و علامت است.

و باز شمشيرى در غلاف دارد كه تا زمان خروج نزديك شود از غلاف در آيد و خداوند شمشير را گويا سازد و شمشير به امام عليه‏السلام ندا دهد كه اى ولىّ خدا خروج كن جايز نيست كه بنشينى. امام خروج مى‏كند و هر جا كه دشمنان خدا را بيابد مى‏كشد، حدود الهى را به پا مى‏دارد و بر طبق حكم خدا داورى مى‏كند. او خروج مى‏كند در حالى كه جبرئيل سمت راست او و ميكائيل در سمت چپ اوست...

و در روايتى آمده است:

يا عليّ اِنّ قائمنا اِذا خرج يجتمع اِليه ثلاثمأة و ثلاثه عشر رجلاً عدد رجال بدر فاذا حان وقت خروجه يكون له سيف مغمود ناداه السيف: قم يا وليّ اللّه فاقتل أعداء اللّه.(20)

على جان، قائم ما آن زمان كه خروج كند سيصد و سيزده نفر به تعداد لشكر بدر با او همراه مى‏شوند و آن زمان كه ظهورش فرا رسد شمشير غلاف شده به او ندا مى‏دهد كه‏اى ولىّ خدا به پا خيز و دشمنان خدا را بكش.

ت: رواياتى كه از ثواب كشتن و كشته شدن در كنار آن حضرت سخن مى‏گويد:

من أدرك قائمنا فقتل معه كان له أجر شهيدين و من قتل بين يديه عدوّا لنا كان له أجر عشرين شهيدا.

هر كس كه قائم ما را درك كند و در كنار او كشته شود، پاداش دو شهيد و هر كس كه در پيش روى حضرت دشمن ما را بكشد، پاداش بيست شهيد را دارد.

در همين جا مناسب است اشاره كنيم به دعاهايى كه درخواست شهادت در ركاب حضرت را از خداوند مى‏نمايد. بنگريد به دعاى عهد در آن‏جا كه از خدا مى‏خواهيم ما را از كسانى قرار دهد كه در پيش روى حضرت به شهادت برسيم و ادامه مى‏دهيم:
اللّهم اِن حال بيني و بينه الموت الّذى جعلته على عبادك حتما مقتضيّا فأخرجني من قبري مؤتزرا كفني شاهرا سيفي مجرّدا قناتي ملبيّا دعوة الداعي في الحاضر والبادي پروردگارا اگر مرگى كه بر بندگانت حتم كرده‏اى بين من و ديدار حضرت فاصله شد، مرا در زمان ظهور حضرت از قبر زنده كن و بيرون آور در حالى كه كفنم را چون ازارى بر خود گرفته‏ام و شمشيرم را از نيام بيرون كشيده‏ام و نيزه‏ام را لخت كرده‏ام و در شهر و روستا به دعوت امام عليه‏السلام پاسخ مثبت مى‏دهم.
ث: رواياتى كه مى‏گويد پس از شهادت امام حسين عليه‏السلام آن‏گاه كه فرشتگان ضجّه كردند و از خداوند خواستند تا صفحه زمين را از لوث وجود مردمان پاك سازند؛ چرا كه مردم حرمت خدا را نگه نداشتند و برگزيده خدا را كشتند، خداوند پرده‏اى را كنار زد و سيماى امامان عليهم‏السلام را نشان داد و اشاره كرد كه با اين قائم عليه‏السلام انتقام مى‏گيرم.
اين روايات بازگو مى‏كند كه قائم عليه‏السلام منتقم است و اين خود نشان دهنده چهره قهرآميز امام عليه‏السلام است و اساسا يكى از القاب معروف حضرت، همين لقب منتقم است:
قال أبوعبداللّه لمّا كان من أمرالحسين بن عليّ عليه‏السلام ما كان ضجّت الملائكة اِلى اللّه تعالى و قالت:
يا ربّ يفعل هذا بالحسين صفيّك و ابن نبيّك قال: فأقام اللّه لهم ظلّ القائم عليه‏السلام و قال بهذا أنتقم له من ظالميه.(21)
چون سيّدالشهدا به شهادت رسيد، فرشتگان به درگاه خدا ضجّه زدند و ناليدند و عرضه داشتند: خدايا با برگزيده تو و فرزند پيامبرت، حسين عليه‏السلام چنين مى‏كنند. حضرت فرمود: آن گاه خداوند ظلّ قائم عليه‏السلام را برايشان برپا ساخت و فرمود: با اين فرد از كسانى كه به امام حسين عليه‏السلام ظلم كرده‏اند انتقام مى‏گيرم.
در روايت ديگر آمده است:

عن الثمالي: قال قلت لأبي جعفر عليه‏السلام يابن رسول اللّه ألستم كلّكم قائمين بالحق قال بلى قلت فلم سمّي القائم قائما قال: لمّا قتل جدّى الحسين ضجّت الملائكة اِلى اللّه عزّوجلّ بالبكاء والنحيب و قالوا: الهنا و سيّدنا اتغفل عمّن قتل صفوتك وابن صفوتك و خيرتك من خلقك فأوحى اللّه عزّوجلّ اليهم قرّوا ملائكتي فوعزّتي و جلالي لأنتقمن منهم ولو بعد حين ثمّ كشف اللّه عزّوجلّ عن الائمة من ولد الحسين عليهم‏السلام للملائكة فسرّت الملائكة بذلك فاذا أحدهم قائم يصلّي فقال اللّه عزّوجلّ: بذلك القائم أنتقم منهم.(22)

باز هم بنگريد:...

فإنّ الحسين عليه‏السلام لمّا قتل عجّت السماوات والارض و من عليهما والملائكة فقالوا: يا ربّنا إئذن لنا في هلاك الخلق حتّى نجدهم من جديد الأرض بما استحلوا حرمتك و قتلوا صفوتك فأوحى اللّه إليهم: يا ملائكتي و يا سماواتي و يا أرضي اسكنوا ثمّ كشف حجابا من الحجب فإذا خلفه محمّد و اثنى عشر وصيّا له عليهم‏السلام ثم أخذ بيد فلان القائم من بينهم فقال: يا ملائكتي و يا سماواتي و يا أرضي بهذا أنتصر لهذا قالها ثلاث مرآت.(23)

و نيز روايات ديگرى داريم كه از انتقام‏گيرى و تسلط حضرت سخن مى‏گويد. بنگريد:

«اِذا قام قائمنا انتقم اللّه ولرسوله و لنا اجمعين(24)؛ آن زمان كه قائم، قيام كند او براى خدا و رسول و براى ما انتقام مى‏گيرد».

ج: رواياتى كه حضور حضرت را عذاب و انتقام (البته براى دشمنان و سركشان) مى‏داند. بنگريد:
عن مفضّل بن عمر قال:
سألت أبا عبداللّه عليه‏السلام عن قول اللّه عزوّجلّ: ولنذيقنّهم من العذاب الأدنى دون العذاب الأكبر قال: الأدنى غلاء السعر والأكبر المهدي بالسيف.
مفضل بن عمر گويد
از امام صادق عليه‏السلام درباره اين آيه كه به آنان از عذاب كمتر پيش از عذاب بزرگتر مى‏چشانيم، پرسيدم حضرت فرمود: عذاب كمتر گرانى قيمت‏هاست و عذاب بزرگتر حضور مهدى عليه‏السلام با شمشير است.
در روايت ديگرى در پاسخ به تأخير اجراى بعضى از حدود تا زمان حضرت قائم عليه‏السلام آمده است:

فكيف أخرّه اللّه للقائم عليه‏السلام فقال له: اِنّ اللّه تبارك و تعالى بعث محمّدا صلى‏الله‏عليه‏و‏آله رحمة و بعث القائم عليه‏السلام نقمة.

چون پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله پيامبر رحمت است و امام قائم عليه‏السلام براى انتقام‏گيرى مى‏آيد اين تأخير انجام گرفته است.

در ديگر روايت آمده است:

«... قوله تعالى «هل ينظرون اِلاّ أن تأتيهم الملائكة أو يأتي ربّك أو يأتي بعض آيات ربّك يخبر محمّدا صلى‏الله‏عليه‏و‏آله عن المشركين والمنافقين الذين لم يستجيبوا للّه و لرسوله فقال: هل ينظرون الاّ أن تأتيهم الملائكة أو يأتي ربّك او يأتى بعض آيات ربّك يعنى بذلك العذاب تأتيهم في دار الدنيا كما عذّب القرون الاولى فهذا خبر يخبر به النبى صلى‏الله‏عليه‏و‏آله عنهم ثم قال: يوم يأتى بعض آيات ربّك لاينفع نفسا اِيمانها لم تكن آمنت من قبل الآية يعني لم تكن آمنت من قبل أن تجييء هذه الآية و هذه الآية هي طلوع الشمس من مغربها.(25)»

و در روايت ديگر مى‏خوانيم...

بعد طلوع شمس من مغربها فعند ذلك ترفع التوبة فلا توبة تقبل ولاعمل يرفع ولاينفع نفسا اِيمانها لم تكن آمنت من قبل أو كسبت في اِيمانها خيرا...(26)

همانگونه كه مى‏بينيد در اين روايات نيز منظور از بعضى از آيات، عذاب دنيوى است و آن نيز بر طلوع خورشيد از مغرب كه همان ظهور حضرت مهدى ارواحنافداه است تطبيق گرديده است.

باز در روايت معروفى آمده است:

...فيفيض العلم منه (قم) اِلى سائر البلاد فى المشرق والمغرب فيتم حجة‏اللّه على الخلق لايبقى أحد على الأرض لم يبلغ اِليه الدين والعلم ثمّ يظهر القائم عليه‏السلام و يصير سبيا لنقمة اللّه و سخطه على العباد لانّ اللّه لاينتقم من العباد اِلاّ بعد انكارهم حجّة.(27)

علم از قم به ديگر بلاد در شرق و غرب جارى مى‏گردد و در نتيجه حجّت خدا بر خلقش تمام مى‏شود تا آن جا كه بر روى پهنه زمين كسى نمى‏ماند كه دين و علم به او نرسيده باشد.

آن گاه حضرت قائم عليه‏السلام آشكار مى‏گردد. او سبب انتقام خدا و خشم وى بر مردمان است؛ چرا كه خداوند از مردمان انتقام نمى‏گيرد مگر پس از آن كه حجت را نپذيرند.

چ: رواياتى كه دستور مى‏دهد براى قيام حضرت آماده شويد و حتّى اگر شده يك تير فراهم سازيد.

«ليعدّنّ أحدكم لخروج القائم و لو سهما(28)؛ براى خروج حضرت قائم عليه‏السلام اگر شده حتّى يك تير آماده كنيد».

ح: رواياتى كه مى‏گويد به راحتى حكومت جهانى حضرت پديد نمى‏آيد و با رفاه به اين هدف بزرگ نمى‏توان رسيد و بايد رنج كشيد، عرق ريخت و خون داد. بنگريد:

... قلت اِنّهم يقولون اِنّه اِذا كان ذلك استقامت له الامور فلا يهرق محجمة دم فقال: كلاّ والذي نفسي بيده حتّى نمسح وأنتم العرق والعلق و أومأ بيده اِلى جبهته.(29)

راوى گويد
به امام گفتم مى‏گويند در آن زمان كارها براى حضرت و به نفع حضرت راست مى‏آيد و پا مى‏گيرد و به اندازه يك حجامت هم‏خونى ريخته نمى‏شود؟ حضرت فرمود: نه، سوگند به كسى كه جانم در دست اوست كارها پا نمى‏گيرد تا آن كه ما و شما عرق و خون از پيشانى پاك كنيم.
در بحارالانوار، در احاديث 123، 124 و 126 نيز پيوسته بر همين حقيقت تأكيد مى‏شود. آرى، اگر بنا بود انسان معاند به راحتى به عدالت تن دهد و زير بار حكومت حق و حرف حق و عدالت برود و از ظلم و ستم دست بردارد، اين امر تا به امروز اتفاق مى‏افتاد. چه اندازه پيامبران آمدند و فرياد كردند و مردم را با زبان و قدرت محدود دعوت كردند ولى كجا سركشان پذيرفتند و زير بار رفتند و از ظلم دست كشيدند.
خ: رواياتى كه قدرت شگرف حضرت و اصحاب وى را بيان مى‏كند. اين دسته از روايات نيز قهر حضرت، خشم و غضب به‏جاى حضرت را عنوان مى‏سازد.
بنگريد:

فإنّ الرّجل منهم يعطى قوّة أربعين رجلاً و اِنّ قلبه لأشدّ من زبر الحديد ولومرّوا بجبال الحديد لقطعوها لايكفّون سيوفهم حتّى يرضى اللّه عزّوجلّ.(30)

هر فرد از ياران حضرت قدرت چهل نفر را پيدا مى‏كند و دلش سخت‏تر و محكم‏تر از پاره‏هاى درشت آهن است و اگر آنان به كوه‏هاى آهن گذر كنند، آن را تكه تكه مى‏سازند و شمشير خويش را باز نمى‏گيرند تا خداوند راضى شود.

د: رواياتى كه مى‏گويد در رسيدن به ظهور و حكومت حق شتاب نكنيد؛ چرا كه چندان راحت هم به دست نمى‏آيد. آيا مى‏دانيد كه بايد خون دل بخوريد رنج بريد و بجنگيد، كشته شويد و بكشيد.

و ما يستعجلون بخروج القائم واللّه ما طعامه اِلاّ الشعير الجشب ولالباسه اِلاّ الغليظ و ما هو اِلاّ السيف والموت تحت ظل السيف.(31)

چرا براى خروج حضرت قائم عليه‏السلام شتاب مى‏كنند؟ به خدا سوگند غذاى او جز نان جوى سخت و لباس وى جز لباس خشن نيست. خروج حضرت چيزى جز شمشير و مرگ در سايه شمشير نيست.

ذ: رواياتى كه از جنگ‏ها و درگيرى‏هاى حضرت با دشمنان و معاندان سخن مى‏گويد. اقوامى كه درگير مى‏شوند و گروه‏هايى كه به جنگ با امام بر مى‏خيزند و...
در اين باره بايد گفت: در بسيارى از روايات ما آمده است كه امام با كسانى كه با او مى‏جنگند، جنگ مى‏كند. با مخالفان سركش درگير مى‏شود. در دعاى ندبه مى‏خوانيم: «أين مبيدالعتاة والمردة أين مستأصل أهل العناد والتضليل والاِلحاد؛ كجاست هلاك كننده سركشان و متمردان؟ كجاست از بن بركن معاندان و گمراه سازان و ملحدان».
در برخى از روايات آمده: «فيقتل المقاتلة(32)؛ با گروهى كه جنگ را آغاز مى‏كنند مى‏جنگد».
در روايت ديگرى آمده است: «فيقتل مقاتليها حتى يرضى اللّه عزّوعلا؛ كسانى را كه در كوفه با او مى‏جنگند، مى‏كشد تا خداوند خشنود گردد».
در بعضى از روايات آمده: «فتقاتلونه فيقاتلكم فيقتلكم(33)؛ شما با او مى‏جنگيد در نتيجه او با شما جنگ مى‏كند و شما را مى‏كشد».
در روايتى آمده:

ثلاثة عشر مدينة و طائفة يحارب القائم أهلها و يحاربونه...(34)

امام با سيزده شهر و طائفه مى‏جنگد و آنان با امام مى‏جنگند.

در ديگر روايت آمده است:

أما اِنّه لايبدأ الاّ بقريش فلا يأخذ منها اِلاّ السيف ولايعطيها اِلاّ السيف(35)

او از قريش آغاز مى‏كند و جز شمشير از آنان به او نمى‏رسد و او هم جز شمشير براى آنان ندارد.

و باز مى‏خوانيم:

لم يكن بينه و بين العرب و الفرس اِلاّ السيف لايأخذها اِلاّ بالسيف ولايعطيها اِلاّ بالسيف(36)

و روشن است كه پاسخ شمشير تنها شمشير خواهد بود.

ر: رواياتى كه در يك حصر اضافى مى‏گويد امام كارى جز جنگ و كشتار ندارد.

«و ليس شأنه اِلاّ القتل(37)؛ كارى جز جنگ ندارد.»

«و ليس شأنه اِلاّ بالسيف(38) جز با شمشير كارى ندارد.»

رواياتى كه قهر حضرت را توضيح مى‏دهد، چنان گسترده و زيادند كه به شمارش درنمى‏آيند. در جاى جاى روايات، اين قهر بر آمده از مهر را مى‏توان نشان داد و روايات سيره به اين حقيقت پرداخته است، تنها، اين مجموعه گسترده را بايد فهميد و دريافت كرد. حقيقت اين قهر را بايد ديد كه مهر است. بايد تأمل كرد، دقّت كرد، آموخت و فهميد وگرنه نفى سريع چه سودى دارد؟
آيا مى‏توانيد اين مجموعهگسترده را كه به صدها روايت مى‏رسد، نفى كنيد؟ آيا بدون شمشير قيام مى‏كند؟ آيا لشكر فراهم نمى‏سازد؟ آيا نمى‏جنگد؟ آيا انتقام نمى‏گيرد؟ آيا پرچم ندارد؟ آيا قدرت جنگى‏اش چنين و چنان نيست و آيا يارانش با آن قدرت رزمى قهرآميز همراه نيستند؟
آيا مى‏توان اين همه را ناديده گرفت و گفت: اين روايات از جهت دلالت ناتمام‏ند و پذيرفتنى نمى‏باشند يا اين مجموعه را در تعارض با روايات مهر ديد.
گفتنى است، قهر حضرت كه مدلول اين مجموعه گسترده از روايات است، اصولاً به ماه‏هاى اوّل حكومت ايشان برمى‏گردد او در اين ماه‏ها درگيرى دارد و مقاومت‏هاى مخالفان را سركوب مى‏كند، ولى پس از گذشت اين دوره، ديگر جنگ و خونريزى، درگيرى و كشتار در كار نيست و بر اين وجه جمع روايات بسيارى دلالت دارد؛ رواياتى كه جنگ و قهر را در ماه‏هاى نخست مطرح مى‏سازد و از پايان يافتن آن پس از مدتى خبر مى‏دهد.
به علاوه كسى چه مى‏داند كه در نزديكى ظهور چه مى‏گذرد؟ چه اقوامى بر سر كارند و چه احزابى فعّال. چه مى‏كنند و چه مى‏خواهند بكنند؟ اگر آن زمان را به چشم ببينيد ـ آن گونه كه در برخى روايات اشاره‏هايى ديده مى‏شود ـ حقّ مى‏دهيد كه امام بايد اين‏گونه با آنان رفتار كند، به آنان امان ندهد و از آنان عذرى نپذيرد.
تحولات و پيامدهاى زمان ظهور را ما درست درك نمى‏كنيم. بنابراين، چرا بايد اين‏گونه از اين روايات شانه خالى كنيم و آن‏ها را نپذيريم.
اصولاً ادله‏اى كه از برپايى حكومت و حاكميت سخن مى‏گويد، تنها براى ارائه يك فرهنگ و مكتب نيست و مسلّما حاكميت و حكومت بدون درگيرى با مخالفان شدنى نيست، بنگريد:

هوالذى أرسل رسوله بالهدى و دين الحق ليظهره على الدين كلّه ولو كره المشركون(39)

او كسى است كه رسولش را با هدايت و آيين حق فرستاد تا آن را بر همه آيين‏ها غالب گرداند، هر چند مشركان كراهت داشته باشند.

جمله «ولوكره المشركون» اشاره‏اى عميق به درگيرى‏ها، جنگ‏ها، كشت و كشتارها و خونريزى‏ها دارد آن گونه كه در زمان پيامبر اكرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله گوشه‏اى از آن اتفاق افتاد.
بايد صريحا بگوييم كه هرگز دست به شمشير بودن و در برابر دشمن سركش ايستادن، معنايش خشونت نيست و تسليم دشمن شدن معنايش مهر و محبّت نيست. اين چه اشتباهى است كه هنوز در گوشه و كنار ديده مى‏شود؟ چرا مفاهيم عوض شده و حقيقت‏ها واژگون گرديده است.
آيا جنگيدن امام معنايش اين است كه با جنگ، حكومت خويش را بر پا مى‏سازد و به مردم تحميل مى‏كند؟ همان شبهه‏اى كه برخى درباره پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله مطرح مى‏كردند و بر شيوه حكومتى او خرده مى‏گرفتند.
اين روشن است كه در يك دست حضرت شمشير است كه سمبل مقاومت، جنگ، درگيرى و خونريزى است و در دست ديگر، مهر و محبّت، دعوت، ارشاد و هدايت و با هر دو، مبناى حكومتش پا مى‏گيرد و زمينه‏هاى عدالت گسترى فراهم مى‏آيد.
بگذريم كه پيش از ظهور و هم زمان با ظهور و پس از ظهور حضرت، بر همه مردمان اتمام حجّت مى‏شود و حق آشكار مى‏گردد. در واقع، حضرت تنها با كسانى كه به حق تن نمى‏دهند و حجت آشكار حق را نمى‏پذيرند مى‏جنگد و به شدت برخورد مى‏كند. هم چنين با توجه به گستره حكومت كه جهانى است و نيز با توجه به جهات بسيار ديگر در سال اوّل، درگيرى‏ها بسيار فراوان است.
ما بيش از اين به اين مسئله نمى‏پردازيم و مطمئن هستيم كه هر كس اين روايات را با تأمّل مطالعه كند و با درايت ويژه روايت فهمى در آن‏ها بنگرد، چنين شبهه‏اى براى او پديد نمى‏آيد. آرى، اگر تنها از دور دستى بر آتش داشته باشد، شبهه‏ها پيرامونش را فرا مى‏گيرند.
در پايان اين بخش بايد گفت كه اگر بيش از اين نياز به دفاع باشد، مى‏توان اساسى‏تر به اين موضوع پرداخت. در ارتباط با اعتبار روايات مبناى ما حجيت و اعتبار خبر موثوق به مى‏باشد و تنها خبر واحد ثقه را حجّت نمى‏دانيم و در اين مبنا با اكثريت قاطع عالمان و فقيهان شيعه موافقيم
اين روايات اگر متواتر نباشد كه هست در موثوق به بودن آن حرفى نيست و حجيت و اعتبار آن بى‏حرف است.
روايات
سيره پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله و سيره امام عليه‏السلام
درباره رواياتى كه سيره امام عليه‏السلام را در اين زمينه بازگو مى‏كند، بايد گفت كه روايات بسيار متعدد و متنوع است و براى بررسى بايد به دقّت در دسته‏هاى مختلف بنگريم.
الف: دسته‏اى از روايات سيره حضرت را همان سيره پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله مى‏داند.مانند: روايات 108، 112، 192 از بحارالانوار، ج 52 باب سيره.
ب: دسته‏اى از روايات مى‏گويد كه سنّت او سنّت پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله است.(40)
پ: دسته‏اى از روايات سيره حضرت را غير از سيره پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله و امام على عليه‏السلام معرفى مى‏كند.
مانند: ح 109، 110، 111 و 7 از بحارالانوار، ج 52، باب سيره
ت: دسته ديگرى از روايات مى‏گويد: سيره‏اش سيره پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله است و تنها يك استثناء را مطرح مى‏كند: الاّ انّه يبيّن آثار محمّد..
روشن است اين دسته چهارم وجه جمع روايات است و با توجّه به آن، حقيقت سيره امام روشن مى‏شود.
گفتنى است كه امام آن گونه كه در روايات آمده است بر طبق سنّت پيامبر رفتار مى‏كند، ولى سيره، گاه متفاوت است؛ چرا كه شرايط متفاوت است.
به ديگر سخن، همه امامان بر پايه سنّت پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله حركت مى‏كنند، ولى سيره هر كدام با ديگرى تفاوت‏هايى دارد و اين به دليل شرايط مختلف است كه اين سيره را دگرگون مى‏سازد.
امامان سيره‏هاى گوناگونى داشته‏اند. خود پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله نيز سيره‏اش متفاوت است؛ قبل از آيات جهاد و بعد از آيات جهاد در مكه، در مدينه، در شرايط تقيّه و...
بنابراين، تفاوت سيره بر پايه تفاوت شرايط، هيچ‏گاه ما را از سنّت پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله جدا نمى‏سازد؛ چرا كه در سنّت شرايط مختلف و سيره‏هاى مختلف ديده شده است.
در اين‏جا مناسب است به دسته‏هاى اشاره شده بپردازيم و برخى از روايات آن را بياوريم و به آدرس دهى بسنده نكنيم؛ چون بررسى در خود روايات حقيقت را بهتر بازگو مى‏كند؛ البته براى آنان كه دقّت كنند و اهل درايت باشند.
دسته اوّل روايات

عن عبداللّه بن عطاء، عن شيخ من الفقهاء يعنى أبا عبداللّه عليه‏السلام قال:

سألته عن سيرة المهدى كيف سيرته؟ قال: يصنع ما صنع رسول اللّه صلى‏الله‏عليه‏و‏آله و يهدم ما كان قبله كما هدم رسول اللّه صلى‏الله‏عليه‏و‏آله أمرالجاهلية و يستأنف الاِسلام جديدا.(41)

عبداللّه بن عطا گويد:

از امام صادق عليه‏السلام درباره سيره حضرت مهدى عليه‏السلام پرسيدم كه چگونه است سيره آن حضرت؟ امام عليه‏السلام فرمود: همان كارى را مى‏كند كه پيامبر خدا صلى‏الله‏عليه‏و‏آله كرد. (آن‏گاه امام در توضيح اين سخن فرمود) آن‏چه را در گذشته بوده از بين مى‏برد؛ آن گونه كه رسول خدا صلى‏الله‏عليه‏و‏آله جاهليّت را از بين برد و اسلام را از نو آغاز مى‏كند.

مانند همين روايت را در بحار، ج 52، ص 354، ح 112 داريم. با اين تفاوت كه در اين روايت عبداللّه بن عطا از امام باقر عليه‏السلام اين سؤال و جواب را دارد.

اين روايات همانندى سيره امام زمان عليه‏السلام را با پيامبر خدا صلى‏الله‏عليه‏و‏آله اين گونه توضيح مى‏دهد كه حضرت چون پيامبر خدا، آن‏چه را كه بوده در هم مى‏كوبد و از نو اسلام را شروع مى‏كند.
روايت سوّمى در همين دسته داريم كه با توضيح بيشتر گويا همراه است بنگريد:
عن العلا، عن محمّد قال:
سألت أبا جعفر عليه‏السلام عن القائم اِذا قام بأيّ سيرة يسير في الناس فقال: بسيرة ما سار به رسول اللّه صلى‏الله‏عليه‏و‏آله حتّى يظهر الاِسلام قلت: و ما كانت سيرة رسول اللّه صلى‏الله‏عليه‏و‏آله قال: أبطل ما كانت في الجاهلية واستقبل الناس بالعدل و كذلك القائم عليه‏السلام اِذا قام يبطل ما كان في الهدنة ما كان في أيدى الناس و يستقبل بهم العدل.(42)
اين روايت هر چند همانندى كاملى با دو روايت گذشته دارد، ولى اين نكته را افزوده است كه آن‏چه در زمان صلح با مخالفان اجرا مى‏شود و ديگر احكام جارى زمان هُدنه را باطل مى‏كند و مردم را به سوى عدالت واقعى مى‏برد.
گفتنى است كه در زمان تقيه و محكوميت شيعه و حاكميت مخالفان وضعيتى پديد آمده كه امام آن را درهم مى‏كوبد و اسلام و عدالت واقعى را حاكم مى‏گرداند.
روايات دسته دوم

قال رسول اللّه صلى‏الله‏عليه‏و‏آله :

القائم من ولدي اسمه اسمي و كنيته كنيتي و شمائله شمائلي و سنّة سنّتي يقيم الناس على ملّتي و شريعتى و يدعوهم اِلى كتاب اللّه عزّوجلّ...(43)

پيامبر خدا صلى‏الله‏عليه‏و‏آله فرمود:

حضرت قائم عليه‏السلام از نسل من است. نامش نام من و كنيه‏اش كنيه من و شمايلش شمايل من و سنّت او سنّت من است. مردم را بر دين و شريعت من استوار مى‏سازد و آنان را به سوى كتاب خدا دعوت مى‏كند...

قال رسول اللّه صلى‏الله‏عليه‏و‏آله :

يخرج رجل من أهل بيتي يعمل بسنّتي...(44)

رسول خدا صلى‏الله‏عليه‏و‏آله فرمود:

مردى از اهل بيت من ظهور مى‏كند كه به سنّت من عمل مى‏كند...

روايات دسته سوم

عن زرارة عن أبي جعفر عليه‏السلام قال:

قلت له صالح من الصالحين سمّه لي اُريد القائم عليه‏السلام فقال اسمه اسمى قلت: ايسير بسيرة محمّد صلى‏الله‏عليه‏و‏آله قال هيهات هيهات يا زرارة ما يسير بسيرته [قلت جعلت فلاك لِمَ؟[ قال: اِنّ رسول اللّه صلى‏الله‏عليه‏و‏آله سار في امّته باللّين كان يتألف الناس والقائم عليه‏السلام يسير بالقتل بذلك أمر في الكتاب الّذى معه أن يسير بالقتل ولا يستتيب أحدا ويل لمن ناواه.(45)

زراره گويد:

به امام باقر عليه‏السلام گفتم: نام آن صالح از صالحان را برايم ذكر كن و منظورم حضرت قائم عليه‏السلام بود حضرت فرمود: نامش چون نام من است.

پرسيدم آيا امام قائم عليه‏السلام همانند سيره پيامبر رفتار مى‏كند؟ حضرت فرمود: هرگز، هرگز اى زراره! به سيره پيامبر رفتار نمى‏كند؟ پرسيدم: فدايت شوم، چرا؟ حضرت فرمود: رسول خدا صلى‏الله‏عليه‏و‏آله در ميان امت خويش بانرمى حركت مى‏كرد، تأليف قلوب مى‏كرد، ولى حضرت قائم با جنگ و كشتار حركت مى‏كند و اين مأموريت را در كتابى با خود دارد كه بايد با جنگ و كشتار عمل كند و هيچ كس را توبه نمى‏دهد و واى بر هر كس كه با او دشمنى كند.

عن الحسن بن هارون قال:

كنت عند أبي عبداللّه صلى‏الله‏عليه‏و‏آله جالسا فسأله المعلّى بن خنيس: أيسير القائم عليه‏السلام اِذا سار بخلاف سيرة عليّ عليه‏السلام فقال: نعم و ذاك اِنّ عليّا سار بالمنّ والكفّ لانّه علم أنّ شيعته سيظهر عليهم من بعده و اِنّ القائم اِذا قام سار فيهم بالسيف والسبي و ذلك انّه يعلم انّ شيعته لم يظهر عليهم من بعده أبدا.(46)

معلى بن خنيس از امام صادق عليه‏السلام پرسيد:

آيا حضرت قائم عليه‏السلام بر خلاف سيره امام على عليه‏السلام رفتار مى‏كند؟ حضرت فرمود: آرى و اين بدان جهت است كه امام على عليه‏السلام با منّ (يعنى آزاد سازى اسيران) و نجنگيدن رفتار مى‏كرد؛ چون مى‏دانست كه پس از او شيعيانش مغلوب و مقهور مى‏گردند، ولى حضرت قائم عليه‏السلام پس از قيام، رفتارش با آنان با شمشير و اسيرسازى است و اين بدان دليل است كه مى‏داند پس از او شيعيانش مغلوب و مقهور نمى‏شوند.

عن أبي عبداللّه أنّه قال:

اِنّ عليّا عليه‏السلام قال: كان لي أن أقتل الموتى و اُجهّز على الجريح و لكن تركت ذلك للعاقبة من أصحابي اِن جُرحوا لم يقتلوا والقائم له أن يقتل المولّي و يجهّز على الجريح.(47)

امام صادق عليه‏السلام فرمود:

حضرت على عليه‏السلام فرمودد: اين حق برايم بود كه دشمن فرارى را بكشم و نيز كار دشمن مجروح را تمام كنم ولى به خاطر آينده يارانم چنين نكردم تا اگر مجروح شدند كشته نشوند، ولى حضرت قائم عليه‏السلام مى‏تواند دشمن فرارى را بكشد و مجروح جنگى را خلاص كند.

عن رفيد مولى ابن هبيرة قال:

قلت لأبي عبداللّه عليه‏السلام جعلت فداك يابن رسول اللّه أيسير القائم بسيرة عليّ بن أبي طالب في أهل السواد فقال: لا. يا رفيد اِنّ علّي بن أبي طالب سار في أهل السواد بما فى الجفر الأبيض و اِنّ القائم يسير في العرب بما في الجفر الأحمر قال فقلت: جعلت فداك و ماالجفر الأحمر قال: فأمرّ اِصبعه على حلقه فقال هكذا يعني الذبح ثمّ قال يا رفيد اِنّ لكلّ أهل بيت نجيبا شاهدا عليهم شافعا لأمثالهم.(48)

رفيد گويد:

از امام صادق عليه‏السلام پرسيدم اى پسر رسول خدا فدايت شوم، آيا حضرت قائم عليه‏السلام به سيره حضرت على بن ابى‏طالب عليه‏السلام درباره اهل سواد عمل مى‏كند؟ حضرت فرمود: نه، اى رفيد! على بن ابى طالب عليه‏السلام درباره اهل سواد طبق جفر سفيد رفتار كرد و حضرت قائم عليه‏السلام درباره عرب طبق جفر سرخ رفتار خواهد كرد. رفيد گويد: پرسيدم فدايت شوم، جفر سرخ چيست؟ حضرت انگشت خويش به حلقش ماليد و فرمود اين چنين و منظورش كشتن بود...

اين روايات بسيار روشن و مستدل است. امام كاملاً توضيح مى‏دهد كه چرا رفتار و سيره امام قائم عليه‏السلام با سيره پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله و حضرت امير عليه‏السلام تفاوت مى‏كند. امام توضيح مى‏دهد كه شرايط تغيير كرده و شرايط زمان امام زمان عليه‏السلام با زمان پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله و امام على عليه‏السلام يكسان نيست؛ در نتيجه در رفتار او تغيير و تحولى ديده مى‏شود.
با دقت در اين روايات روشن مى‏شود كه امام كاملاً حقيقت را بازگو كرده و توضيح داده است و فهم آن چندان مشكل نيست.
در جاى خود، تأثير زمان و مكان كه همان تأثير شرايط زمانى و مكانى است، به طور مفصل بحث شده و همه مى‏دانند كه اگر شرايط يك امام با امام ديگر تفاوت داشته باشد، هرگز سيره و روش يكسان نخواهد بود. شرايط سيّدالشهدا عليه‏السلام جنگ را مى‏طلبد و شرايط امام حسن مجتبى عليه‏السلام صلح را و هر دو طبق سنّت پيامبر عمل كرده‏اند؛ با اين كه صلح و جنگ دو روش گوناگون است.
خود پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله در زمانى بر پايه برخى شرايط به شيوه‏اى عمل كرده است و در زمان ديگر با شرايط ديگر به گونه‏اى ديگر. اين تفاوت در سيره‏ها و روش‏ها بر پايه تفاوت واقعى و راستين زمان و مكان و شرايط زمانى و مكانى كاملاً پذيرفته شده است. در اين روايات هم همان توضيح داده شده و پذيرفتن آن كاملاً طبيعى است.
آيا اين روايات با ضروريات مذهب و شريعت تعارض دارد و به هيچ وجه قابل توجيه نيست؟ چنين برداشتى از روايات شگفت آور است و اين‏گونه بررسى روايات و طرد و نفى بى‏دليل آن‏هااز هيچ‏كس پذيرفته نيست.
گاه مطلب پيچيده است و روال طبيعى ندارد، در آن مورد اختلاف نظر پديد مى‏آيد، ولى اين روايات با توجه به توضيحاتى كه همراه دارد هيچ مشكلى پيدا نمى‏كند.
بگذريم كه در دسته چهارم زيباتر توضيح داده شده و اگر كم‏ترين تعارضى هم باشد، با توجه به دسته چهارم برداشته مى‏شود.
روايات دسته چهارم

عن أبي بصير قال سمعت أبا جعفرالباقر عليه‏السلام يقول:

قلت و ما شبه محمد صلى‏الله‏عليه‏و‏آله قال اِذا قام سار بسيرة رسول‏اللّه صلى‏الله‏عليه‏و‏آله اِلاّ أنّه يبيّن آثار محمد و يضع السيف ثمانية أشهر هرجا هرجا حتّى يرضى اللّه قلت فكيف يعلم رضااللّه قال يلقي اللّه في قلبه الرحمة.(49)

ابوبصير گويد:

پرسيدم امام زمان عليه‏السلام چه شباهتى به پيامبر دارد؟ حضرت فرمود هنگامى كه قيام كند، به سيره پيامبر خدا رفتار مى‏كند، با اين تفاوت كه آثار پيامبر را آشكار مى‏سازد و هشت ماه شمشير مى‏كشد و هم‏چنان مى‏كشد تا خدا خشنود گردد. پرسيدم چگونه خشنودى خدا را در مى‏يابد؟ حضرت فرمود: خداوند رحمت را در دلش مى‏افكند.

اين روايت سيره و رفتار امام مهدى را توضيح مى‏دهد و هماهنگى سيره‏ها و تفاوت‏ها را به خوبى بيان مى‏كند.

كوتاه سخن اين‏كه به جاى طرد و نفى و برچسپ جعل زدن بايد در اين مجموعه گسترده از روايات غور و دقت كرد.

گفتنى است، اين مجموعه نه تنها بيش از پنجاه روايت است ـ آن گونه كه در جزوه شميم رحمت آمده است ـ بلكه به اطمينان مى‏توان گفت بيش از صدها روايت است و مى‏توان اين روايات را در جاى جاى كتاب‏ها نه تنها در باب سيره در بحار نشان داد.

مثلاً در روايت حضرت عبدالعظيم حسنى آمده است كه:

لايزال يقتل أعداء اللّه حتّى يرضى اللّه قال عبدالعظيم فقلت له يا سيّدي فكيف يعلم انّ اللّه قد رضي قال يلقي في قلبه الرحمة...(50)

امام عليه‏السلام پس از آن كه لشكرش فراهم مى‏آيد پيوسته دشمنان خدا را مى‏كشد تا خدا خشنود گردد. عبدالعظيم گويد: پرسيدم سرورم چگونه مى‏فهمد كه خداوند راضى شده است؟ حضرت فرمود: در دلش رحمت مى‏افتد.

درباره سند روايات قهر
در معجم رجال الحديث ج 18، ص 58 درباره محمدبن على الكوفى مى‏نويسد:

اقول الظاهر اِنّ هذا غير محمّد بن عليّ المكنّى بأبي سمينة

ظاهرا اين محمّد بن على الكوفى غير از محمدبن على است كه با كنيه ابوسمينه شناخته مى‏شود.

از عبارت حضرت آية‏اللّه العظمى خويى رحمه‏الله ، در رجال چنين به دست مى‏آيد كه محمدبن على الكوفى غير از محمدبن على ابوسمينه است؛ گرچه او هم كوفى است.

با توجّه به اين‏كه تضعيفات رسيده مربوط به محمّدبن على ابوسمينه است، اوست كه در باره‏اش فضل‏بن‏شاذان چنين و چنان گفته است، در نتيجه اين تضعيفات در حق محمدبن على الكوفى كه راوى احاديث ماست ثابت نمى‏شود.
براى اطمينان بيشتر به معجم رجال الحديث، ج 17، ص 319 درباره محمدبن على بن ابراهيم بن موسى كه همان ابوسمينه است، بنگريد.
حضرت آيت‏اللّه خويى قدس‏سره براى اثبات تفاوت و تعدّد اين دو نفر يك دليل مى‏آورد و دو شبهه را پاسخ مى‏دهد؛ آن دليل اين است كه مرحوم صدوق در من لايحضره الفقيه از محمدبن على الكوفى روايت دارد و با توجه به موقعيت صدوق و ويژگى كتاب من لايحضره الفقيه كه مورد فتواى خود صدوق است، قطعا صدوق به روايت محمدبن على الكوفى اگر همان محمدبن على ابن ابراهيم بن موسى ابوسمينه باشد تكيه نمى‏كند.

دو شبهه

الف: مى‏گويند: محمّد بن ابى القاسم از محمدبن على الكوفى روايت كرده است و همين محمّدبن ابى القاسم از محمدبن على بن ابراهيم بن موسى ابن سمينه روايت دارد.
در پاسخ مى‏گوييم اين دليل وحدت نمى‏شود. اين‏ها دو نفرند و محمّدبن ابى‏القاسم از هر دو روايت كرده است.
ب: مى‏گويند تعبير كوفى و قرشى درباره محمدبن على بن ابراهيم ابوسمينه است و او قرشى و كوفى است. مى‏گوييم درست است كه او قرشى و كوفى است، ولى محمدبن على كوفى هم مى‏تواند فرد ديگرى باشد و اين اشكالى ندارد.
در هر صورت احتمال يكى نبودن اين دو پا برجاست و تضعيفات درباره ابوسمينه است. بنابراين، محمّد بن على الكوفى آن چنان هم ضعيف نيست كه جزوه شميم رحمت مى‏پندارد.
به علاوه با دفاعى كه ما از روايات قهر كرديم و دسته‏هاى بسيارى از روايات كه در اين زمينه مورد توجه قرار گرفت، معلوم مى‏شود كه اين مجموعه از پنجاه روايت مى‏گذرد. براى نمونه در باب سيره بحار، ج 52 حدود بيش از پنجاه روايت قهرآميز آمده است، ولى روايات قهر منحصر به روايات باب سيره بحار نيست.
در ديگر ابواب هم روايات بسيارى در ارتباط با قهر حضرت سراغ داريم كه اين مجموعه چند صد روايت مى‏شود و نفى اين روايات به اين راحتى‏ها نيست.
گذشته از اين‏كه ما در پذيرش روايات ـ همان‏گونه كه اشاره شد ـ بر مبناى اكثريت قريب به اتفاق عالمان و فقيهان شيعه هستيم و خبر موثوق به را حجت مى‏دانيم و سر سازش با مبناى اقليتى كه تنها خبر ثقه را حجت مى‏دانند نداريم. بر پايه مبناى مقبول عالمان و فقيهان شيعه اين مجموعه گسترده بدون هيچ چون و چرايى حجت است و اعتبار دارد. اگر نگويم اين مجموعه متواتر است، دست كم واحد محفوف به قرينه قطعيه است و اگر تنزل كنيم خبر واحد موثوق به است.
اين كه عالمى بزرگوار با وجود اين همه دليل در اين‏باره تشكيك كرده است خود بايد توضيح دهد. ما بر اين باوريم كه تأمل در بخشى از دفاع ما خواننده را به حقيقت مى‏رساند و با مفهوم روشن و معقول روايات قهر آشنا مى‏سازد و هيچ ابهامى براى او در پذيرش اين روايات باقى نمى‏ماند.

پاورقى

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

1. كافى، ج 1، كتاب الحجة، باب 15 نادر جامع فى فضل الامام و صفاته، ص 200.
2. بحار، ج 10، ص 5.
3. كافى، ج 1، ص 220، ح 4.
4. كافى، ج 1، ص 204، ح 2.
5. بحار، ج 27، ص 250، ح 10.
6. بحار، ج 51، ص 80.
7. بحار، ج 51، ص 76، ح 31.
8. بحار، ج 51، ص 78.
9. بحار، ج 51، ص 74، ح 23.
10. بحار، ج 51، ص 74، ح 24.
11. بحار، ج 51، ص 74، ح 24.
12. بحار، ج 51، ص 81.
13. بحار، ج 52، ص 129، ح 24.
14. بحار، ج 52، ص 236، ح 104.
15. بحار، ج 52، ص 34، ش 28.
16. دلائل الامامة، ص 541.
17. بحار، ج 53، ص 175.
18. بقره، 179.
19. بحار، ج 52، ص 311، ح 4.
20. بحار، ج 52، ص 303، ح 72.
21. بحار، ج 45، ص 221، ح 3.
22. بحار، ج 45، ص 221، ح 4.
23. بحار، ج 45، ص 228، ح 23.
24. بحار، ج 52، ص 376، ح 177.
25. بحار، ج 93، ص 103.
26. بحار، ج 52، ص 194، ح 26.
27. بحار، ج 60، ص 213، ح 23.
28. بحار، ج 52، ص 346، ح 146.
29. بحار، ج 52، ص 357، ح 122.
30. بحار، ج 52، ص 327، ح 44.
31. بحار، ج 52، ص 355، ح 116.
32. بحار، ج 52، ص 308، ح 83.
33. بحار، ج 52، ص 375، ح 174.
34. بحار، ج 52، ص 363، ح 136.
35. بحار، ج 52، ص 354، ح 113.
36. بحار، ج 52، ص 389، ح 310.
37. بحار، ج 52، ص 349، ح 99.
38. بحار، ج 52، ص 354، ح 114.
39. توبه / 33 و صف / 9.
40. بحار، ج 51، ص 73، ح 19، ص 82.
41. بحار، ج 52، ص 352؛ ح 108.
42. بحار، ج 52، ص 381، ح 192.
43. بحار، ج 51، ص 73، ح 19.
44. بحار، ج 51، ص 82.
45. بحار، ج 52، ص 353، ح 109.
46. بحار، ج 52، ص 353.
47. بحار، ج 52، ص 353، ح 110.
48. بحار، ج 52، ص 313، ح 7.
49. بحار، ج 52، ص 347، ح 97.
50. مسند حضرت عبدالعظيم حسنى عليه‏السلام ، ص 150، ح 27.