پژوهشکده مهدویت
كوتاه و خواندني

مصلح کل

همه ي اديان و مذاهب، عقيده دارند كه يك منجى و يك دست مقتدر الهى در مقطعى از تاريخ خواهد آمد و در نجات بشر از ظلم و جور، معجزه گرى خواهد كرد. همه ي فرق اسلامى، معتقدند كه حضرت مهدى (عليه السلام) از نسل طيب و طاهر پيامبراعظم(صلي الله عليه و آله و سلم)، عالم را مملو از عدل و داد و براى اقامه دين خدا و حق الهى قيام خواهد كرد. غير مسلمان‏ها هم به نحوى، معتقد به يك آينده ي مطلوب و درخشانى براى بشريت هستند كه با همين مسأله ي مهدويت، تطبيق مى‏كند. اين عقيده كه همه ي مسلمان‏ها هم به آن معتقدند، مخصوص شيعه نيست. البته در خصوصيات و جزيياتش، بعضى فرق، حرف‏هاى ديگرى دارند؛اما اصل اين‏كه چنين دورانى پيش خواهد آمد و يك نفر از خاندان پيامبر (صلي الله عليه و آله و سلم) چنين حركت عظيم الهى را انجام خواهد داد، بين مسلمان‏ها متواتر است، همه اين را قبول دارند.

جستجو در سايت
آنلاین
مهمان: 1
کاربر: 0
در این صفحه: 1
   صفحه اصلی > پژوهشکده مهدویت > دانشنامه موعود

نقد وبررسى(1) آيين بهائيت

ارسال به یک دوست  نسخه مناسب برای چاپ home

 عزالدين رضانژاد
اشاره:

در شماره‏هاى پيشين به معرّفى فرقه بهائيت و گوشه‏هايى از انحرافات آن پرداختيم. در اين نوشتار در مقوله‏هاى ايدئولوژى بابى‏گرى و بهائى‏گرى، جهت‏گيرى كلى ايدئولوژى بهائيه، تحليل جامعه شناختى از شكل‏گيرى بهائيت و بالأخره مسأله ادّعاى الوهيّت پرداخته شد و نقد و بررسى آن ارايه مى‏شود.
مقدمه:

در شماره‏هاى پيشين مجله، در موضوع «بابيت» و تاريخچه اين مسلك استعمارى وپايه‏گذارى تشكيل مسلك انحرافى ديگر ـ بهائيت ـ مطلبى ارايه شد.

بهائيت، آيينى بى‏بها، ادّعايى دروغين، آموزه‏هايى استعمارى و ابزار گمراهى مردم در دست قدرت‏هاى استكبارى است.

در بخش پيشين اين سلسله نوشتار به نمونه هايى از نقش استعمار در شكل‏گيرى بهائيت و وابستگى اين مسلك به استعمارگران عصر اشاره شد.

در اين بخش به نقل، نقد و بررسى برخى از ادّعاى نارواى اين فرقه پرداخته مى‏شود تا آن دسته از خوانندگانى كه مى‏خواهند اطلاعات بيش‏ترى به دست آورند، به عمق پوچى و انحراف آن پى ببرند و دريابند كه چرا و چگونه مستكبران و سياستمداران غربى از اينگروه حمايت مى‏كنند، در مجامع بين‏المللى با نام دفاع از حقوق بشر يا آزادى اديان،از حقوق از دست رفته و مظلومت بهائيان دروغ پرداز و فاسد داد سخن مى‏دهند و درحقيقت تلاش مى‏كنند تا ميان مسلمانان تفرقه اندازى كنند.

ناگفته نماند كه هشيارى و دقّت نظر انديشمندان و حاكمان مسلمان مى‏تواند همراه با آگاهى بخشيدن به نسل جوان، از انحراف و گرفتار شدن آنان در دام مسلك‏هاى ساختگى ـ از جمله بهائيت ـ جلوگيرى به عمل آورند.

1. ايدئولوژى بابى‏گرى و بهايى‏گرى

با اعدام باب در 27 شعبان 1266 هـ. ق،مسلك بابيّت به تزلزل و تشتّت دچار شد و گر چه عدهّ‏اى از با بيان نخستين پس از پى بردن به ادّعاهاى بى اساسى چون نسخ شريعت اسلام و ظهور آيين جديد، دست از اين آيين كشيدند، ولى برخى از طرفداران آن با انگيزه‏هاى گوناگون، از جمله حمايت‏هاى گوناگون بعضى از كشورها و مخالفان اسلام و تشيّع، بابيّت را در شكل حمايت از جانشين باب ـميرزا يحيى (صبح ازل) ـ پى‏گيرى كردند. پس از تبعيد اين گروه به بيرون از كشور ايران، آيين خود را در بغداد، تركيه، فلسطين اشغالى و قبرس تبليغ مى‏كردند تا آن كه ادّعاهاى جديد حسين على نورى با استقرار در «حيفاى» سرزمين اشغالى رسما مورد توجّهرژيم غاصب صهيونيستى و استعمارگران قرار گرفت.

آموزه‏هاى غلط و توهّم‏آميز على محمد شيرازى (باب) به دست يحيى (صبح ازل) موردتوضيح و ـ تفسير قرار گرفت. ازليان با مرام جديد بابى خوگرفته، درصدد بودند تا ايدئولوژى بابيه را حفظ كنند، ولى حسين على نورى پس از فراهم كردن زمينه‏هاى لازم براى اعلان موجوديت، دعاوى چندى را نيز اعلام نموده و ايدئولوژى بهائيه را با مبناى نسخ شريعت پيشين مطرح كرد.

او هر جا به تناسب موقعيت، مقام و مخاطبان، دستورهايى را صادر مى‏كرد كه بهايدئولوژى آنان معروف گرديد. بى‏ارزشى و پوچى مفاهيم اين ايدئولوژى در بررسى و تحليل بعضى از آموزه‏هاى آن نشان داده خواهد شد.

2. جهت‏گيرى كلّى ايدئولوژى بهائيه

فرقه‏هاى انحرافى با اهدافى متفاوت پديدمى‏آيند و در زمينه‏هاى گوناگونى فعّاليت مى‏كنند. در قرن سيزدهم هجرى خاورميانهشاهد رويداد و خيزش مرام‏ها و مسلك‏هاى جديد بوده است. ظهور فرقه‏هاى وهّابيت درحجاز، ترويج افكار ليبراليستىِ جدايى دين از سياست، ملّى‏گرايى در كشورهاى آسيايى به ويژه در تركيه، ادّعاهاى دروغين ملّاغلام احمد قاديانى در هندوستان و بالأخره ظهور بابيه و بهائيه در ايران، هدف‏هاى مشتركى را تعقيب مى‏كردند.

همه فرقه‏هاى گمراه و گمراه كننده با سر سپردگى به قدرت‏هاى استكبارى و شيطانى با هدف مشترك ايجاد تفرقه ميان صفوف مسلمانان و تزلزل در باورها و افكار آنان و در نتيجه، از بين بردن اسلام يا تبديل اسلام ناب محمدى به يك مكتب بشرى يا فكرى كهنه و مندرس و... بوده است.

از سوى ديگر، هر يك از فرقه‏ها در خاستگاه جغرافيايى خود، هدف ويژه‏اى را دنبال مى‏كردند. در شرايط اجتماعى ـ فرهنگى ايران كه بيش‏تر مردم آن را شيعه اماميه تشكيل مى‏دادند و با توجّه به اين كه در مكتب تشيّع مباحث اجتهاد و تقليد رواج داشته، مردم جايگاه مرجعيّت عالمان دين شناس را ارج مى‏گذاشتند. هم چنين بسيارى از سنن اجتماعى ـ فرهنگى با مفاهيم دينى آميخته شده بود.

در چنين وضعيتى، جهت‏گيرى كلّى ايدئولوژى فرقه‏هاى بابيه و بهائيه، جداسازى ملتايران از مراجع تقليد و مشغول كردن آنان به مكتبى بشرى بود؛ مكتبى كه جنبه‏هاى غيرعقلانى آن به عقلانيتش مى‏چربد و به تدريج از صحنه‏هاى عملى زندگى اجتماعى و سياسى خارج مى‏شود. در نهايت، گرايش به اين ايدئولوژى موجب دور شدن مردم از دين و ديندارى شده، پيوستن به مكاتب غير دينى را آسان مى‏كند.

پيدايش ايدئولوژى جديد، با ارايه تغييراتى تازه در تفسير اصول و فروع دين، جدايى آن از دين اسلام و شيعه را به دنبال داشت. گر چه انحراف و بدعت جديد با عنوان «ركن رابع» و «ادّعاى نيابت خاصّه» در عصر غبيت كبرى، زمينه مناسبى براى انحراف بزرگ‏ترى به نام «بابيّت» آماده كرده بود، ولى پديد آمدن آيين و مناسك تازه در فروع دين، پيروان على محمد باب را از ديگر مسلمانان و شيعيان در زندگى عملى و اجتماعى نيز جدا نمود.

از سوى ديگر، حكم تكفير و ارتداد على محمد شيرازى و پيروان وى از سوى علماى شيعه در ايران و عراق، و سپس با فتواى عالمان مسلمان در كشورهاى ديگر، موجب شد تا دنياى اسلام با بدعت تازه‏اى كه استعمارگران آن را پايه گذاشته بودند و از آن حمايتمى‏كردند، آشنا شود.

ناگفته نماند كه در اين عرصه، با ادّعاى دروغين حسين على نورى (بهاء الله) وافاضات او، بابيّه از حالت سنّتى خارج و به آداب و رسوم متناسب با زمانه نزديك‏تر شد. اين نزديكى، با آسان‏تر كردن احكام مربوط به روابط جنسى و وجهه‏هاى ظاهرا انساندوستانه در مجازات دزدان و حكم به عدم سوزاندن كتب،(2) گسترش روابط با اجانب، لغوحكم جهاد و مبارزه، جلوگيرى از شركت پيروان در سياست و... قابل مشاهده است.

3. تحليل جامعه شناختى از شكل‏گيرى بهائيت

براى تحليل دقيق‏تر نقش دشمنان اسلام و تشيّع در سرمايه گذارى براى تفرقه و پراكندگى ميان مسلمانان و بهره‏گيرىسياسى ـ اجتماعى از اوضاع نابه سامانى كه ايجاد كرده‏اند، بررسى آيين بهائيت از نگاه جامعه شناختى لازم مى‏نمايد.

چنان كه پيش از اين نيز به كوتاهى گذشت، قرن سيزدهم هجرى، قرن ظهور مسلك‏هاى انحرافى براى از بين بردن اسلام به شمار مى‏رود. ايجاد تنش در عرصه سياسى ـ اجتماعى مسلمانان و به ويژه شيعيان، قدرت‏هاى جهانى را بر آن داشت كه به پشتيبانى ازمسلك‏هاى نو پديد بپردازند.

يكى از نويسندگان معاصر كه تحقيق جامعى در موضوع «بهائيت در ايران» انجام داده، با توّجه به مسايل سياسى ـ اجتماعى نيمه دوم قرن سيزدهم، اين پديده را چنين تحليل كرده است:(3)

اگر از زاويه جامعه‏شناسى سياسى به اين تحوّلات نگريسته شود، روند مقابله با اقتدار سياسى مذهب شيعه كه در دوره‏ى قاجار در ايران و در ميان عموم مردم حاكم بود، به خوبى ديده مى‏شود.

مقام نيابت عامّه امام زمان عجل الله تعالى فرجه الشريف ـ كه شيعيان براى مراجع و فقهاى خود قايل‏اند ـ نقطه‏اى كليدى در انديشه سياسى شيعه است. پيروى از نايب عامِّ امام زمان عليه السلام به شيعيان اين امكان را مى‏دهد كه در هر عصرى به حكومت مورد نظر و اعتقاد خويش را پايه گذارى كنند.

معصوم نداشتن اين نواّب امام عصر عليه السلام و پيروى از اعلم و اعدل فقها ضمن انتخاب بودن مرجع و امكان تغيير آن در هر زمان ضمانت اجراى خوبى براى دور ماندن اسلام و مديريت جامعه اسلامى از برداشت‏ها و مديريت‏هاى نادرست است.

انتخابى بودن مرجع و ولّى فقيه، برآورنده مردمى بودن آن و امكان تغيير مرجع يا پى فقيه با سلب عدالت، يا اعلميّت از او ضمانت كننده حفظ دين و مديريت آن از كج انديشى‏ها و ناتوانى‏ها است، اگر اين نيابت عام به نيابت خاص مبدّل شود، ديگر امكانانتخاب، تغيير و سرپيچى از آراى خود سرانه فردى كه نايب خاص تلقّى شده و فرمان‏هاىخود را به امام معصوم عليه السلام نسبت مى‏دهد، از بين مى‏رود. به اين ترتيب هر گونه تعبير و تفسير از دين از سوى نايب خاص امكان‏پذير مى‏شود و در نتيجه هم محتواى دين و هم حاكميت آن با بحران روبه رو مى‏گردد. اين وضع در بلند مدّت نتيجه‏اى جزسرخوردگى از دين و جدايى آن از سياست نخواهد داشت.

به اين ترتيب، در گرايش شيخى‏گرى نيز از لحاظ سياسى، تشكيل حكومت دينى با مشكلبزرگى روبه رو خواهد شد. اين فرقه بر حسّاس‏ترين نقطه باور سياسى مكتب شيعه در زمان غيبت كبرى انگشت مى‏گذارد كه سر منشأ اقتدار روحانيت شيعه مى‏باشد.

بعد از بى‏اعتبار شدن اصل نيابت عامّه امام عصر عجّل اللّه تعالى فرجه الشريف با ملغى كردن دين اسلام از جانب ميرزا على محمد شيرازى (باب) و حسين على نورى (بهاء الله)، اين حركت به سوى نابودى كامل دين اسلام پيش مى‏رود. مخالفت با وجود قشرى بهنام فقها كه در مكتب اسلام (چه در شيعه و چه سنّى) براى تفسير متشابهات(4) و در صورت تشكيل حكومت اسلامى، براى مديريت جامعه در نظر گرفته شده است، (5) درانديشه‏هاى باب و بهاء به حدّى است كه وجود چنين قشرى را در آيين بهائيت ممنوعاعلام مى‏كنند.(6)

از اين رو، عدّه‏اى كه از اقتدار روحانيت، به علّت پيروى از مكتب شيخيه جدا شدهبودند، به سادگى در دامن آيين جديد يعنى «بابيت» افتادند. اين كه معانى جديداعتقادى و رفتارى از سوى على محمد باب با قصد بهره‏بردارى سياسى بيان شده است يا خير، فعلاً مورد بحث ما نيست؛ هر چند ردّ پاى دولت روسيه در ايجاد اين نوگرايى دينى، يا دست كم كمك به ايجاد آن ديده مى‏شود ـ چنان كه در قسمت‏هاى پيشين اين سلسله نوشتار اشاره شده است ـ ولى بايد دانست كه شكسته شدن اقتدار مذهب شيعه در ايران در واقع به معناى شكسته شدن اقتدار ملّى در اين كشور است.

به نظر مى‏رسد حمايت روسيه و سپس انگلستان و بعد از آن اسرائيل و ايالات متحّده آمريكا از اين قرقه، انگيزه‏اى مهم‏تر از شكستن اقتدار ملت ايران نداشتهباشد.

البتّه بايد ياد آور شد كه شواهد نشان مى‏دهد هيچ مكتبى نمى‏تواند جايگزين مكتبريشه دار و عميق شيعه در كشورى كه به كشور امام زمان عليه السلام مشهور است، شود. افزون بر اين، در مكتب بهائيت پراگندگى و سر در گمى به گونه‏اى است كه همواره مانند يك بمب خوشه‏اى فرهنگى، در آن رهبر تازه‏اى ظهور مى‏كند، مكتب جديدى احداث مى‏شود و فكر نوى مطرح مى‏گردد.

وعده اين نو به نو شدن‏ها در گفتار على محمد باب نيز داده شده است؛ در آن جا كهاو از آمدن پيامبران آينده(!) و «من يظهره اللّه»(!) سخن مى‏گويد. و در دوران جديد، اين معنا را اسماعيل رائين در كتاب «انشعاب در بهائيت پس از مرگ شوقى ربّانى» پى‏گيرى كرده است كه خوانندگان را به آن كتاب ارجاع مى‏دهيم.

ناگفته نماند كه در دوره‏هاى بعد دست اندركاران مسلك بهائيت براى جلوگيرى از فروپاشى و حفظ طرفداران به چاره‏جويى افتادند؛ لذا در دوره شوقى افندى تشكيلات اينمسلك به صورت نوعى حزب در مى‏آيد و همين حركت حزب گونه بهائيت در سطح بين المللىاست كه تا حدّى آن را از متلاشى شدن در دام تفرقه‏ها دور مى‏دارد.

4. ادّعاى الوهيّت!

شايد به سادگى باور كردنى نباشد كه در نوشته‏هاى «باب» و «بهاء» از الوهيّت و ربوبيت آن ها سخن رفته است و درباره جلال و جبروت خود، رجزها خوانده‏اند. به گونه‏اى كه خود را «اصل قديم» و «ربّ جليل» دانسته و زمين و آسمان را ساخته دست تواناى خود، بلكه آفريده صداى نوك قلم خود خوانده‏اند. همه انسان‏ها،حتى فرشتگان و مردگان هزار سال پيش را بنده خاكسار و آفريده ناچيز خود دانسته،جهانيان را به پرستش خود دعوت نموده‏اند.

به راستى چگونه مى‏توان اين ياوه‏ها را باور كرد؟ اگر چنين باشد، خود، قلم بطلان بر عقايد و مسلك خود كشيده‏اند. اينك به بخشى از نوشته‏ها و گفته‏هاى آنان، كه مستقيما از كتاب‏هايشان نقل مى‏شود، توجّه فرماييد.

1. سيّد على محمد در نامه خود به يحيى (صبح ازل) چنين نوشت:

«هذا كتاب من اللّه‏ الحىّ القيّوم قل كلّ من اللّه‏ يبدون قل كلّ الى اللّه‏يعودون»(7) اين نامه‏اى است از خداى زنده و بر پادارنده‏ى جهان (باب) به سوى خداى زنده و بر پا دارنده‏ى جهان (صبح ازل) بگو همه از خدا آغاز مى‏شوند و همه به سوى او باز مى‏گردند!

2. سيّد محمد على باب در كتاب «بيان فارسى»(8) (واحد اول، باب اول) نوشت:

كل شى‏ء به اين شى‏ء واحد (على محمد باب) برمى گردد، و كل شى‏ء به اين شى واحدخلق مى‏شود و اين شى واحد در قيامت بعد(9) نيست؛ الاّ نفس من يظهره الله(10) الذىينطق من كلّ شأن انّنى انا الله لااله الاّ أنا ربّ كلّ شى‏ء و انّ ما دونى خلقى، أن يا خلقى ايّاى فاعبدون».

3. شبيه همين تعابير را حسين على نورى (بهاء) در كتاب اقدس، فقره 282 آورده است:

يا ملأ الانشاء اسمعوا نداء مالك الأسماء انّه يناديكم من شطر سجنه الأعظم انّهلا اله الاّ أنا المقتدر المتكّبر المتسخّر المتعال العليم الحكيم انّه لا اله الاّهو المقتدر على العالمين.

4. ميرزا حسين على نيز در نوشته‏اى به هادى دولت آبادى خطاب مى‏كند:

ظلم تو و امثال تو به مقامى رسيد كه در قلم اعلى(11) به اين اذكار مشغول. خف عنالله، انّ المبشّر قال: انه ينطق فى كلّ شأن انّنى انا الله لااله الا الله أنا المهيمن القيّوم.(12)

از خدا بترس، و مبشر (باب) گفته كه او (من يظهره الله) همواره و همه وقت چنين سخن مى‏گويد كه من خدايم، جز من مهيمن قيوّم خدايى نيست.

5. و نيز وى، در «لوح هيكل» بر تخت الوهيت مى‏نشيند و هيكل جمال، كينونت و ذاتخويش را همانند جمال و ذات خداوند مى‏داند:

لايرى فى هيكلى الّا هيكل الله و لا فى جمالى الّا جماله و لا فى كينونتى الّاكينونته و لا فى ذاتى الّا ذاته ذاته... و لايرى فى ذاتى الّا الله.(13)

6. ميرزا حسين على، خود را همان معبود بر شمرده و ديگران را به عبوديت خويش فرا مى‏خواند:

من توجّه إلىّ قد توجّه إلى المعبود كذلك فصّل فى الكتاب و قضى الأمر من لدىاللّه ربّ العالمين.(14)

7. اين معبود بشرى، مى‏ميرد و پس از مرگ، غلام حلقه به گوشش، چگونگى رو سوىآفريدگار آوردن را تبيين مى‏كند و در پاسخ پرسش گرى كه پرسيد: قبله كجاست؟

مى‏گويد:

مكان روى آوردن (و قبله)، مقبره مقدّس (!) او ـ يعنى حسين على نورى ـ به نصّقطعى الهى است كه خداى، آن را مطاف ملأ اعلى قرار داده است و روى آورى غير از اين مكان مقدّس جايز نيست...(15)

البته، حسين على نورى پيش از اين، بابيه را دعوت به چنين كارى كرده بود و تذكّر داد كه وى قبله آنان است(16) در هر جا كه باشد.

8. ميرزا حسين على بهاء در كتاب اشراقات، خود را «سلطان و نازل كننده بيان» (ص 37)، و كنزالمخزون (ص 94)، و قلم اعلى (ص 79)، قيّوم (ص 68)، (ارادة الله و) مشيّة الله، مظهر اسماء و صفات خدا، مظهر نفس الله، مشرق امر خدا، مولى الورى، (ص 4) وسدرة المنتهى (ص 117) بر شمرده است و نامه‏هاى خود را به جاى نام خدا، به نام خود شروع مى‏كرد و به جاى بسم الله الرحمن الرّحيم، به «باسمى المهيمن على الاسماء» (ص 147)، يا «باسمى المشرق من افق البلاء» (ص 147) و... آورده است.

تحليل و بررسى

آن چه كه آورده شد، نمونه‏هايى از خرافات «باب» و «بهاء» درباره الوهيّت و ربوبيت آن‏ها بود. بديهى است كه اعتقاد به خداى عالم و حكيم و آفريدگار جهان هستى علاوه بر ادلّه عقلى و نقلى، در سرشت و درون هر انسانى هست كهاگر درست هدايت گردد، جاى هيچ شك و شبهه‏اى باقى نمى‏ماند.

با اين وصف، در طول تاريخ برخى به بيراهه رفتند و به جاى پرستش خداى يگانه، به پرستش بت‏ها و خدايان ساختگى پرداختند و عدهّ‏اى هم دو گانه پرستى (ثنويت) را درپيش گرفتند و برخى ديگر سر از تثليث و سه‏گانه پرستى در آوردند.

پيامبران الهى، مهم‏ترين نكته دعوت خود را، توحيد و پرستش خداوند متعال قراردادند.

قرآن كريم، با يادآورى مأموريت و رسالت عدهّ‏اى از پيامبران الهى مانند: نوح، صالح، هود و شعيب عليهم السلام، سخن آنان را درباره بندگى خداوند مى‏آورد كه بهمردم چنين مى‏گفتند: «... يا قوم اعبدوالله مالكم من اله غيره». (17)

قرآن، بت پرستى را محكوم و گناه شرك را قابل بخشش نمى‏داند(18) و از بت شكن تاريخ و منادى توحيد، حضرت ابراهيم عليه السلام ياد مى‏كند و براهين الهام بخش و سخنان زيباى او را در محكوميت بتان، نقل مى‏كند.(19)

قرآن، يهود و نصارى را درباره اين كه «عزير» و «عيسى» را فرزندان خدا مى‏ناميدندنكوهش كرده (20) و آن را نوعى بت‏پرستى مى‏داند. هم چنان كه گروهى از بت‏پرستانى كه فرشتگان را خدا مى‏دانستند، سرزنش مى‏كند و خداوند را از خويشاوندى با هر موجودىمنزّه مى‏داند.(21) در اين جا انحراف عقيدتى برخى از پيروان حضرت عيسى عليه‏السلامرا ياد آور مى‏شود و مى‏فرمايد:

و آن گاه كه خداوند به عيسى بن مريم مى‏گويد: «آيا توبه مردم گفتى كه من و مادرم را به عنوان دو معبود غير از خدا انتخاب كنيد؟!

او مى‏گويد:

منّزهى تو! من حق ندارم آن چه را كه شايسته من نيست، بگويم! اگر چنين سخنى راگفتهباشم، تو مى‏دانى. تو از آن چه در روح و جان من است، آگاهى و من از آن چه در ذات (پاك) توست، آگاه نيستم! به يقين تو از تمام اسرار و پنهانى‏ها باخبرى.

من، جز آن چه مرا به آن فرمان دادى، چيزى به آن‏ها نگفتم. (به آنها گفتم:) خداوندى را بپرستيد كه پروردگار من و پروردگار شماست... (22)

در ديدگاه قرآن، آنان كه حضرت عيسى را خدا يا فرزند خدا (23)، يا يكى از خدايان سه گانه (24) مى‏نامند، كافرند و لذا به پيامبر اسلام صلّى‏اللّه‏عليه‏وآله دستور داده شده كه به نصارا بگويد: بياييد به سوى سخنى كه ميان ما و شما عادلانه استبرويم ؛ اين كه جز خداى چيزى را نپرسيتم و براى او شريكى قايل نشويم و همديگر را بهجاى خدا، به نام ربّ نخوانيم. (25)

اين تأكيد در جاى جاى قرآن كريم آمده است. چنان كه مأموريت همه پيامبران را توحيد و پرستش خداوند بزرگ دانسته (26)، و همه مردم را به آن فرا خوانده است (27) وبالأخره حكم پروردگار جهانيان بر اين تعلّق گرفته كه غير او پرستش نشود.(28)

با توجّه به اين آيات و نيز دستورهاى ديگر قرآن كريم، نكته‏اى ديگر از تعاليم قرآن را مى‏بينيم كه براى جلوگيرى از اين كه مسلمانان درباره پيامبر و ساير رهبران دينى خود به اين گونه لغزش‏ها و انحرافات فكرى دچار نشوند، و آن‏ها را خدا، فرزندان خدا، همه كاره خدا، ربّ و... و خود را بندگان آنان نپندارند.

آن‏ها را به جاى خدا نپرستند و در نتيجه گمراهى‏ها، بدآموزى‏هاى تخيّلات و بت‏پرستى‏ها را به دين مقدّس اسلام راه ندهند، پيشگيرى‏هاى به جاى كرده است. مانند اين كه به پيامبر اسلام صلّى‏اللّه‏عليه‏وآله‏وسلّم دستور مى‏دهد، بگو همانا من بشرى مثل شما هستم؛ تنها امتيازى كه دارم اين است كه از جانب خداوند به سوى من وحىفرستاده مى‏شود.(29) و نيز مى‏فرمايد: تو و آن‏ها همگى خواهيد مرد و روز واپسين پيش پروردگارتان محاكمه خواهيد شد؛

انّك ميّت و انّهم ميّتون. ثّم انّكم يوم القيمة عند ربّكم تختصمون.(30)

و در جاى ديگر مى‏فرمايد:

و ما محمّد الاّ رسول قدخلت من قبله الرسل أفان مات أو قتل انقلبتم على اعقبكم... .(31)

محمّد (صلّى‏اللّه‏عليه‏وآله‏وسلّم) شخصى جز فرستاده خدا نيست و پيش از او هم پيامبرانى آمده و رفته‏اند. اگر او نيز مثل گذشته‏اش مرد يا كشته شد، آيا به گمراهىگذشته‏تان برمى‏گرديد؟!.

با توجّه به نكاتى كه گفته شد، متأسّفانه هراپرستى و گمراهى در سران بابيّت وبهائيت غالب گرديد و آنان را به انحراف بزرگى دچار كرد، به طورى كه از موقعيت به دست آمده سوء استفاده كرده، خود را در برابر پيروان غافل، «ربّ» جلوه دادند وادّعاى خدايى كردند.

تعابير نادرستى كه در كتاب‏هاى بهائيان آمده است، موجب بيزارى هر عاقلى مى‏گردد.

چگونه عدهّ‏اى مى‏پندارند كه جمال اقدس ابهى ـ حسين على نورى - بر تخت ربوبيّتكبرى و جمال اقدس ابهى تكيه زد و با اسما و صفاتش بر اهل زمين تجلّىمى‏كند.(32)

اين نوع تعاليم كجا و آموزه‏هاى اسلام كجا؟ اسلام، مردم را به پرستش خالق هستى فرا مى‏خواند و بهائيان افراد را به پرستش مخلوق ضعيف دعوت مى‏كنند. آيا چنين آيين جز شرك چيزى ديگرى است؟! جا دارد يك بار ديگر فريب خوردگان اين فرقه كه اظهارمى‏كنند اسلام را ـ هم ـ به عنوان يك دين آسمانى قبول دارند و قرآن را به عنوان كتاب وحيانى حضرت محمد (صلّى‏اللّه‏عليه‏وآله‏وسلم) مى‏پذيرند، در آيات قرآنى تأمّل و دقّت كنند كه مى‏فرمايد:

و قال ربّكم ادعونى أستجب لكم انّ الّذين يستكبرون عن عبادتى سيدخلون جهنّم داخرين.(33)

پروردگار شما گفته است:«مرا بخوانيد كه تا «دعاى» شما را بپذيرم! كسانى كه از عبادت من تكبّر مى‏روزند، به زودى با ذلّت وارد دوزخ مى‏شوند.

گزارش يكى از مبلّغان بهائيت درباره ادّعاى الوهيّت بهاء

براساس اطلاعات رسيده، برخى از خوانندگان اين مجلّه سلسله نوشتار حاضر را به دست عدهّ اى از فريب خوردگان مسلك بهائيت مى‏دهند تا از حقايق آگاه شوند و اندكى به خود آيند و با تأمّل در نوشته‏ها و سخنرانى‏هاى رهبران بهائيت به ادّعاى دروغين آنان پى ببرند.

از اين رو در اين بخش به نقل توضيح و اعتراف يكى از مبلّغان بهائيت ـ كه پس از بيست سال تبليغ اين مسلك، به دين اسلام هدايت شده ـ مى‏پردازيم تا درس عبرتى براى ديگران باشد.

عبدالحسين آيتى در كتاب كشف الحيل پاسخ پرسشى را از آواره چنين آورده است:

آيتى: راستى ذكر الوهيّت بهاء چه صورتى دارد آيا فى الحقيقة او دعوى خدايى كرده است؟

آواره: كلمات او را به دست آوريد تا اين حقيقت بر شما معلوم شود؛ هر چند چنان كه گفتيم به ظاهر مى‏گويند ادّعاى بهاء رجعت مسيح و رجعت حسينى است، ولى در حقيقت ادّعاى او ادّعاى الوهيّت است.(34)

اگر كسى سال‏ها در ميانشان بماند، به جايى كه مى‏رسد كه صريحا مى‏گويند: بهاء خداى مطلق است و خالق آسمان و زمين و مرسل رسل است و او است كه در طور با موسى كليمتكلّم كرده. حتى اين را در نماز خود تصريح نموده، ولى در عباراتى كه مگر يعرب بنقحطان بيايد عربى آن را درست كند يا بفهمد؛ زيرا چنين مى‏گويد: «شهد الله انّه لا اله الّا هو له الامر و الخلق قد اظهر مشرق الظهور و مكلّم الطور». در اين جا بايد فهميد كه فاعل «اظهر» كيست و مفعول آن كدام؟!

اگر فاعل «اظهر» خداست، مكلّم طور كه مفعول مى‏شود چه كاره است؟ و گويا به دو خدا در اين جا قايل شده، مى‏گويد: خدا مكلّم طور را ظاهر كرد. آيا مكلّم طور غير از خداست؟ كسى كه با موسى در طور تكلّم كرد همان خدا بود، پس خدايى كه بهاء را ظاهركرده كيست؟ و بهاء اگر خدا نيست چرا مكلّم طور است؟ معلوم مى‏شود او خدايى دو آتشهاست كه از يك طرف خدا او را ظاهر كرده و از طرفى مكلّم طورش ساخته!

اما عجب است كه ما از اين عبارت تعجّب مى‏كنيم، كه مفهوم آن اثبات دو خدا است در صورتى كه در قصيده «عزور قائيه» كه يك دسته مهملاتى است كه به گوش هيچ عربى نخوردهبه هزاران خدا قايل شده، مى‏گويد:

كلّ الألوه من رشح أمرى تألّهت  و كّل الربوب من طفح حكمى تربّت

أرض الروح بالأمربى قدمشى  و عرش الطور قد كان موضوع وطئتى(35)

يعنى: همه‏ى خدايان از رشحه امر من خدا شدند همه پروردگاران از طريق حكم من پروردگارند

زمين روح به واسطه امر به سبب من در آن راه رفته شد و قلّه طور محلّ گام نهادن من است

نويسنده كشف‏الحيل، سپس با طرح ادّعاهايى مشابه از سوى غلام احمد قاديانى، ازبهائيان مى‏پرسد: كدام يك از اين ادّعاها حجّت است؟ و در ادامه آورده است:

اگر ادّعاى الوهيّت را بايد حجّت دانست كه بهاء، «اننّى اناالله» گفته است، اوّلا بايد فهميد كه (آيا) اين ادّعا مشروع است؟ معقول است يا نه؟ هر كسى مى‏داند كه يك بشرى كه نتوانسته است از هيچ شأنى از شوؤن بشريت و از هيچ قانونى از قوانين طبيعت تجاوز كند، اين بشر خالق سماوات و ارضين نيست.

خالق كل هر چه باشد و به هر وصفى در آيد خواه اله باشد و يا طبيعت يا ماده واحده يا جوهر الجواهر يا بسيط الحقيقه يا مجهول النعت يا به هر اسم ديگر خوانده شود مقدّس از شوؤن بشرى است.

اما اين كه (بهائيان) آيات لقاء(36) را دليل بر خدايى بهاء گرفته‏اند، اوّلاً اين آيات لقاء يك آيات متشابهه‏اى است كه كسى هنوز مقصد اصلى آن را در نيافته.

به طرق مختلف علماى تفسير در معنى آن سخن گفته‏اند و لذا نمى‏توان به چنين آيات قابل تأويل استدلال كرد. ثانيا اين طايفه اول كسى نيستند كه خدايى بهاء را به آيات لقاء استدلال كرده باشد. قبل از ايشان هم، هركس دم از «انّنى انا اللّه» مى‏زده، بههمين آيات استدلال كرده، پس استدلال به آن آيات يك مقام ابداع و اختراعى را براى اين طايفه باقى نمى‏گذارد و استدلال به اين آيات مثل استدلال آن شخص است.

كه داعيه نبوت كرده، او را نزد خليفه (هارون الرشيد) بردند، خليفه به او گفت: مگر حديث «لانبىّ بعدى» را نشنيده‏اى؟ گفت: چرا، شنيده‏ام و همين حديث دليل بر نبوتمن است؛ زيرا منم آن «لا» كه فرموده است بعد از من نبى است؛ (لانبىّ بعدى) يعنى «لا» بعد از من نبى خواهد بود.

ثالثا با فرض اين كه بگوييم آيات لقاء دليل است بر اين كه يك روزى خدا ديده شود و مردم او را ملاقات كنند، باز دليل خدايى بهاء نمى‏شود؛ زيرا نه در آيات لقاء تعيين روز شده نه تعيين اسم. در صورتى استدلال اين‏ها صحيح بود كه خدا فرموده باشدكه من در فلان سال و فلان روز در لباس ميرزا حسين على بهاء جلوه مى‏كنم و لقاى او لقاى من است!!!.

آواره، در پايان اين بخش مى‏افزايد:

باز هم مى‏گويم: خدا سلامت بدارد يك مبلّغى را كه مثل خودم به قدر ذرهّ‏اى بهمذهب بهايى عقيده ندارد و به اصطلاح امروزه فقط براى خرسوارى به نشر اين امر مشغول است، مى‏گفت: ببين چه طور مردم را احمق كرده‏اند كه يك خداى به آن عظمت را كه مامعتقد بوديم كه حّى است و قدير است و سميع و بصير است و داراى اسماى حسنى، او را در لباس بشر محدودى در آوردند كه دقيقه‏اى قادر نبود كه خود را از يك عارضه طبيعت حفظ كند؛ يعنى «ميرزا حسين على بهاء» و اكنون هم به آن يكى قناعت نكرده، هر روزى مى‏خواهند يك بچه خدا و نيم خدا براى مردم بسازند.

حتّى زنان اين عائله هر يك در پى يك چهار يك خدايى مى‏كردند و در لفافه عبارات و اشارات به اطراف چيزها نگاشته، خود را صاحب الواح و مقامات مى‏شمرند:

امور تضحك السفهاء منها ويبكى من عواقبها اللبيب (37)

آرى، به طرفداران طرف بى‏خبر اين مسلك ساختگى بايد گفت: و من يَقُلْ منهم إنّى إله من دونه فذلِكَ نَجْزِيهِ جهنّم و كذلك نجزى الظّالِمين.(38)

و هر كس از آن‏ها بگويد: «من جز خدا، معبودى ديگرم»، كيفر او را جهنّم مى‏دهيم! و ستمگران را اين‏گونه كيفر خواهيم داد.
پي‌نوشتها:
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1. از جمله بهائيت ـ جلوگيرى به عمل آورند.
2. حسين على نورى (بهاء) در كتاب اقدس، ص 23 مى‏نويسد: «قد عفا اللّه عنكم ما نزل فى البيان من محو الكتب»، خداوند از حكمى كه در كتاب بيان آمده كه همه كتاب‏ها را نابود سازيد، صرف نظر كرده.
3. آنچه در اين جا آورده مى‏شود با تصرّفى اندك از بخش نتيجه‏گيرى فصل دوم كتاب «بهائيت در ايران»، صص 116-115 نوشته دكتر سيد سعيد زاهد زاهدانى مى‏باشد.
4. ر.ك: آل عمران، آيه 7.
5. انديشه حاكميت فقها و مجتهدان در حكومت اسلامى هم در آثار شيعه و هم اهل سنّت آمده است و در اين موضوع كتاب‏هاى مستقلّى هم تدوين شده است.
6. يكى از ابداعات بهاءاللّه، نفى روحانيت و ملغا نمودن اين نهاد است. وى ضمن اين كه به لزوم وجود مبلّغان دينى اذعان دارد ولى براى آنان هيچ وضع جداگانه‏اى از افراد عادى نمى‏پذيرد. به عقيده او زندگى مبلّغان دينى مى‏بايد درست مثل ديگر افراد جامعه باشد و قشر متمايزى را تشكيل ندهند. در اين باره، دستورى در كتاب بيان صادر كرده است.
7. ر. ك: نقطة الكاف، تأليف ميرزا جانى كاشانى، ضميمه كتاب، به همّت ادوارد براون.
8. بيان فارس» كتابى است كه على محمد شيرازى در زمان تبعيد در قلعه ماكو به تأليف آن را آغاز كرد و تقريبا در مدت دو سال و نيم مشغول نوشتن آن بود و مى‏خواستآن را نوزده «واحد» و هر «واحد» را نوزده «باب» قرار دهد، ولى نتوانست بيش از باب دهم از واحد نهم بنويسد. تا اين كه به اعدام محكوم گرديد و وصيّت كرد كه يحيى (صبح ازل) آن را از روى «بيان عربى» كامل كند.
9. على محمد باب و نيز حسين على بهاء معتقدند كه قيامت هر دينى عبارت است از نسخ آن كه به تشريع دين بوده است؛ مثلا دوران حيات حضرت عيسى (ع)، قيامت دين موسى (ع) بوده و دوران حيات پيامبر اسلام (ص) قيامت عيسى (ع) و مدت زندگى على محمد، قيامت دين اسلام (نعوذ بالله) و زمان حيات حسين على، قيامت آيين باب بوده است.
10. باب، آن شخصى كه پس از او خواهد آمد را، «من يظهره اللّه» مى‏ناميد، وبهائيان معتقدند كه مقصود از آن، حسين على بهاء است.
11. مقصود از «قلم اعلى» خود ميرزا حسين على است.
12. ر. ك: اشراقات، ص 158. كتاب اشراقات، مجموعه الواح بهاء است كه در 295 صفحه به چاپ سنگى نشر يافته است. نمونه‏هاى ديگر، شبيه اين سخن در كتاب اشراقات، صص 90، 194، 240 و 265 آمده است.
13. و نيز ر. ك: بهاء الله و العصر الجديد، از: خانم اسلمنت (مبلّغه بهايى) ص 50.
14. اقدس، فقره 298.
15. فتوى عبدالبهاء، به نقل «گنجينه حدود و احكام» اشراق خاورى، ص 20 و 21.
16. اقدس، فقره 292 و 293.
17. اعراف / 59، 65، 73و 85.
18. ر. ك: انبياء / 60؛ انعام 76/ ـ77.
19. ر. ك: صافّات / 85 ـ96.
20. توبه / 31.
21. اسراء / 40.
22. مائده / 116 ـ117.
23. مائده / 78.
24. مائده/ 79.
25. آل عمران / 59.
26. انبياء / 25، نحل /36.
27. نحل / 51.
28. بنى اسرائيل / 23.
29. ر. ك: كهف / 107؛ فصّلت / 6.
30. زمر / 31.
31. آل عمران / 144.
32. دورس في الديانة البهائية، ص 81: انّه اليوم استوى على عرش الربوبّية الكبرى جمال الأقدس الأبهى و يتجلّى على اهل الأرض بكلّ اسمائه الحسنى و صفاته العليا.
33. غافر / 60.
34. اسم اصلى «آواره» حاج شيخ تفتى بوده است كه مدّت بيست سال با كمال صميميت در ميان بهائيان بوده و به ايشان خدمت مى‏نموده و به سبب ادّعاى دروغين و حرف‏هاى باطل آنان، از اشتباه‏هاى خويش توبه كرد.
35. كشف الحيل: 1 / 55 ـ 56، چاپ ششم.
36. مقصود آياتى است كه با اخذ به ظاهر آن، مى‏توان گفت خداوند قابل ديدن است. مثل «يا ايّها الانسان انّك كادح الى ربّك كدحا فملاقيه يا: «الى ربّك ناظرة و...
37. كشف الحيل: 1/57 ـ58.
38. سوره انبياء، آيه 29.