پژوهشکده مهدویت
كوتاه و خواندني

مفاهيم و مؤلفه‏هاى انتظار

مهدويت، تبلور يك الهام فطرى است كه مردم، از دريچه ي آن... روز موعود را مى‏بينند. مهدى (عليه السلام) تنها يك انديشه نيست كه ما، در انتظار ولادت او باشيم و يك پيش گويى نيست كه به اميد مصداق آن نشسته باشيم؛ بلكه مهدى يك واقعيت‏خارجى و آماده باش است كه ما منتظر عمليات او هستيم.انتظار داراى مفاهيم و مؤلفه‏هاى زيادى است كه در صحيفه علمى و عملى جهان تشيع، به روشنى مكتوب و مضبوط مى‏باشد؛ از جمله: نفى وضع موجود (فساد، ظلم، بى عدالتى و تباهى)؛ طرد و عدم پذيرش حكومت‏هاى سياسى ظالم (نامشروع دانستن آنها)؛ اصلاح‏طلبى و اميد به زندگى بهتر (فرج و گشايش)؛ تلاش و كوشش براى پيشرفت و ترقى؛ قيام، انقلاب و نهضت مداوم و فعال؛ تشكيل حكومت‏هاى مشروع و دينى؛ عدم انقياد و سازش در برابر ظالم و مفسدان و....

جستجو در سايت
آنلاین
مهمان: 4
کاربر: 0
در این صفحه: 1
   صفحه اصلی > پژوهشکده مهدویت > دانشنامه موعود

نگاهىبه كتاب غيبت نعمانى (1)

ارسال به یک دوست  نسخه مناسب برای چاپ home

 نجم الدين طبسى

تدوين: مصطفى كاظمى
پيش‏گفتار

آگاهى ازمعارف ناب ائمه‏ى معصومين عليهم السلام تنها با دست‏يابى به روايت‏هاى صحيح و معتبر امكان‏پذير است كه آن نيز به شناسايى منابع معتبر و موثق بستگى دارد . از اين رو،شايسته است، پيش از پرداختن به مباحث مهدويت و بررسى حديث‏هاى موجود در اين باره، منابع موجود در اين زمينه را بشناسيم در نخستين گام، به كتاب غيبت نعمانى مى‏پردازيم; زيرا يكى از منابع كهن و بسيار معتبر در زمينه‏ى مهدويت و امام زمان(عج) است.

در آغاز اين بحث، درباره‏ى شخصيت نگارنده‏ى كتاب، سخن مى‏گوييم . سپس انگيزه‏ى وى از نگارش كتاب و سرفصلهاى آن را مى‏آوريم . در ادامه، ثقه بودن سه تن از مشايخ وى را از نظر علم رجال بررسى مى‏كنيم .

در پايان نيز به بررسى شخصيت رشته پيوند ما با كتاب; يعنى «ابوالحسين محمد بن على شجاعى‏» و دلايل معتبر بودن كتاب و صحت انتساب آن به نعمانى مى‏پردازيم .
1- شخصيت نگارنده

نام ايشان، محمد بن ابراهيم بن جعفر الكاتب معروف به ابن ابى زينب (2) است . در علم رجال، چند نفر به «كاتب‏» شهرت يافته‏اند، كه وى، يكى از آنهاست . او، كاتب محدث بزرگ; شيخ كلينى بوده و بخش بسيارى از كافى را نوشته است . وى اهل منطقه‏ى نعمانيه‏ى عراق بين واسط و بغداد و عراقى اصل بود و در سال 360 ه . ق . درگذشت .

نجاشى درباره‏ى او مى‏نويسد: شيخ من اصحابنا، عظيم القدر، شريف المنزله، صحيح العقيده (3) يعنى هيچ انحرافى در عقيده‏اش نيست و شيعه‏ى دوازده‏امامى است . آقابزرگ طهرانى در كتاب الذريعة (4) ، پس از ستودن نعمانى مى‏نگارد: كتاب الغيبه للحجة، للشيخ ابى عبدلله الكاتب النعمانى المعروف بابن زينب تلميذ ثقة‏الاسلام «الكلينى‏» يظهر من بعض المواضع ان الكتاب كان موسوما «او معروفا» ب «ملاء العيبة فى طول الغيبة‏» . از گفته‏ى آقابزرگ طهرانى چنين بر مى‏آيد نعمانى دست‏پرورده‏ى كلينى است و شهرت كتاب به نام غيبت و نيز وضعش تعينى است نه تعيينى; زيرا نام تعيينى آن «ملاء العيبة فىطول الغيبة‏» است . نعمانى، نگاشته‏هاى ديگرى نيز مانند «الفرائض الرد على الاسماعيليه، التفسير و التسلى‏» دارد كه همه آن‏ها جز همين كتاب غيبت از بين رفته‏اند . علامه حر عاملى مى‏گويد كه بخشى از تفسير نعمانى را ديده است . شايد بخش مورد نظر حر عاملى، همان روايت‏هايى است كه از امام صادق (ع) نقل كرده و مقدمه‏ى تفسير خويش را به نام «محكم و متشابه‏» قرار داده است . البته بايد دانست كه برخى از نويسندگان، «تفسير محكم و متشابه‏» را به سيد مرتضى نسبت مى‏دهند .

نعمانى براى دست‏يابى به منابع ناب حديث، سفرهاى فراوانى به مناطق گوناگون داشته است . وى به شيراز، بغداد، اردن و حلب و سفر كرده است . سفر او به حلب، سفر پربارى بود; زيرا در آن‏جا توانست كتاب «غيبت‏» خود را منتشر كند .
2- دليل نگارش

نگارنده گفته است كه با ديدن پراكندگى فكرى شيعيان و شك كردن برخى از آنان در مساله‏ى غيبت امام زمان (عج) به گردآورى روايت‏هاى ائمه‏ى معصومين عليهم السلام درباره‏ى غيبت همت گماشته است . او با استناد به اين سخن امام صادق، من دخل فى هذا الدين بالرجال اخرجه الرجال كما ادخلوه فيه و من دخل فيه بالكتاب و السنة، زالت الجبال قبل ان يزول ناآگاهى از روايت را دليل مردم مى‏داند . البته او اذعان دارد كه گردآورى همه‏ى سخنان ائمه‏ى معصومين عليهم السلام درباره‏ى غيبت‏به مجموعه‏اى فراتر از اين كتاب نياز دارد .
3- محتويات كتاب

اين كتاب از 26 باب به شرح زير تشكيل شده است:

1) در نگه‏دارى سر آل محمد عليهم السلام از نااهلش . 2) اخبار اعتصام به حبل الله . 3) بحث امامت . 4) ائمه‏ى اثنا عشر از قرآن و تورات و انجيل و رواياتى كه از طريق سنى و شيعه رسيده است . 5) درباره‏ى كسانى كه مدعى امامت‏شوند و برداشتن علم قيام و امامت قبل از قيام قائم . 6) احاديثى حول امامت از طريق عامه . 7) كسى كه درباره ائمه شك كند . 8) لزوم حجت در زمين . 9) چنان‏چه دو تن روى زمين باشند، يكى امام است . 10) آنچه درباره‏ى غيبت از جميع ائمه رسيده است . 11) تحمل مشقات و انتظار فرج . 12) سختى‏ها و ناملايمات شيعه در غيبت . 13) صفات و سيرت حضرت . 14) علايم پيش از ظهور . 15) اوضاع نابسامان جامعه قبل از ظهور . 16) نهى از تعيين وقت‏براى ظهور . 17) سختى‏ها و مشكلات حضرت از جانب جهال هنگام قيام . 18) خروج سفيانى . 19) پرچم صاحب، پرچم رسول خداست . 20) جيش الغيب . 21) وضع شيعه هنگام خروج قائم . 22) دعوت جديد . 23) سن حضرت هنگام امامت و زمان امامتش . 24) رواياتى درباره اسماعيل پسر امام صادق عليه السلام . 25) هركس، امام خود را شناخت، تقديم و تاخر امر ظهور، زيانى به او نخواهد داشت . 26) مدت حكومت قائم پس از قيام .
4- مشايخ نعمانى:

نعمانى در اين كتاب، از هفده تن از مشايخ خود، نقل كرده است . آنان عبارتند از: ابن عقدة، ابن هوذة، ابوعلى كوفى، باورى، ارزنى، عبدالعزيز موصلى، ابوالحارث طبرانى، عبدالواحد موصلى، بندنيجى، على ابنالحسين، (5) ابن جمهور قمى، حميرى، محمد بن عبدالله طبرانى، (6) ابن علان دهنى، اسكافى، (7) كلينى و موسى بن محمد قمى .

از ميان هفده نفر به جز چند تن مانند كلينى و ابن عقدة، ديگران براى ما ناشناخته هستند . چون پرداختن به پيشينه‏ى هر يك از اين هفده نفر و جايگاه آنان در كتاب‏هاى رجالى شيعه و سنى در اين مجال اندك ممكن نيست، تنها به چند تن از آنان اشاره خواهيم كرد .
نكته

به فرض، اگر توثيقى براى اين هفده نفر، يافت نشود، آيا اصلى وجود دارد كه براساس آن، مشايخ ثقات را ثقه بدانيم؟ يعنى اكنون كه در ثقه بودن نعمانى، بحثى نيست، پس افرادى نيز كه وى از آن‏ها حديث، نقل كرده است‏بايد ثقه باشند . در پاسخ بايد گفت چنين اصلى وجود ندارد . به عبارت ديگر، شيخوخة و مشايخ اجازه ثقات بودن، دليلى بر ثقه بودن نيست و به وسيله‏ى وثاقت مستجيز، نمى‏توانيم وثاقت مجيز را احراز كنيم . البته به نظر مامقانى، دليل بر حسن بودن آن مشخص مى‏شود . با اين حال، به نظر برخى از معاصران، فراوانى روايت ثقه از شخصى، دليل وثاقت آن شخص است . براى مثال، كلينى از سهل بن زياد، روايت‏هاى بسيارى نقل مى‏كند برخى تادو هزار مورد گفته‏اند و ممكن نيست كه كلينى در دو هزار مورد، از فردى ضعيف، حديث نقل كند .

اكنون اگر نتوانسته باشيم توثيقى براى آنان بيابيم، مى‏توانيم اين اصل را با اين هفده نفر، هم‏آهنگ سازيم.
1) ابن هوذة

نخستين فرد مورد بحث از شمار مشايخ نعمانى، «احمد بن نصر بن هوذة ابوسليمان باهلى‏» است كه ايشان را احمد بن نصر و يا ابن نصير ناميده‏اند . آيت‏الله خويى‏قدس سره مى‏گويد: «احمد بن نصره همان احمد بن هوذة است .» (8) اين نكته براى ما سودمند است، زيرا ممكن است «احمد بن نصر» توثيق نداشته باشد، ولى «احمد بن هوذة‏» توثيق شده باشد، كه در اين صورت مشكل ما حل خواهد شد .

آيت‏الله خويى قدس سره در ادامه مى‏گويد: «نام برده، 87 مورد درسند احاديث واقع شده است‏» ، اما از وثاقتش هيچ سخنى نمى‏گويد .

مامقانى نيز درباره‏ى او از شيخ نقل مى‏كند كه وى در سال 331 ه . ق . از تلعكبرى حديث نقل كرده و تلعبكرى، شيخ اجازه‏ى اوست و در 8 ذى الحجة 332 ه . ق . نزديك پل نهروان درگذشته و نام او در كتاب رجال شيخ طوسى نيز آمده است . روش رجال شيخ، اين گونه است كه نام همه‏ى اصحاب و معاصران ائمه معصومين عليهم السلام را به ترتيب معاصر بودن بيان مى‏كند، ولى هيچ تضمينى نمى‏دهد كه اينان ثقه‏اند يا نه . مامقانى مى‏گويد: «من بيشتر از اين، چيزى نيافتم، ولى از همين مطلب بر مى‏آيد كه ايشان از اماميه است; زيرا شيخ طوسى در رجال خويش، نام ايشان را آورده، ولى از مذهبش، سخنى نرانده است، اگر انحرافى داشت - براى نمونه، اگر زيدى بود - شيخ مى‏گفت كه مشكل دارد . مطلب ديگر اين‏كه اين شخص، شيخ اجازه‏ى شمارى از موثقان است و اينسبب حسن بودن وى مى‏شود .» (9)

همان‏گونه كه مى‏دانيد روايت‏حسنه، روايتى است كه راوى آن امامى است، ولى توثيق نشده است . براى مثال مى‏گويند «حسنه‏ى على بن ابراهيم عن ابيه‏» ; يعنى اين روايت از ابراهيم بن هاشم است . چون پدر، امامى بوده و توثيقى ندارد، مى‏گويند روايت‏حسنه است، البته بايد گفت كه بعضى افراد، فراتر از توقثيق هستند و اگر توثيق نشده‏اند، به دليل بزرگى مقامشان بوده است مانند: حضرت زينب عليها السلام، حضرت عباس عليه السلام، حضرت معصومه عليها السلام، حضرت عبدالعظيم عليه السلام . (10) استادمان، آيت‏الله اشتهاردى نقل مى‏كردند كه آيت‏الله سيد احمد خوانسارى در درس خود فرموده بودند: «اگر بعضى‏ها توثيق نشده‏اند، براى اين نيست كه مجهول الحالند، بلكه اجل از توثيقند و ابراهيم بن هاشم از اين قبيل است‏» مرحوم ميرداماد در «الرواشح‏» (راشحه‏ى 33) درباره‏ى شيخ اجازه چند حالت اجازه را نقل مى‏كنند كه ما به دو صورت آن اشاره مى‏كنيم . براى مثال، يك وقت اين آقاى زيد كه به من اجازه‏ى روايت داده، اجازه روايت كتاب خودش را داده است . در اين صورت، نقل شخصى حتى مثل نعمانى از اوسبب وثاقتش نمى‏شود و بايد وثاقت او براى ما محرز شود . ولى گاهى اين شخص، اجازه‏ى روايت از كتاب معروفى مانند كافى را مى‏دهد . در اين صورت، وثاقتش لازم نيست; يعنى اگر ثقه هم نباشد، ما مى‏توانيم از او روايت نقل كنيم . اين در سلسله قرار گرفتن، براى تشريفات است . و كارى است كه مرحوم نمازى در «مستدركات رجال الحديث‏» به آن پرداخته است . . ايشان، همه‏ى افرادى را كه در سلسله‏ى احاديث‏بوده و ديگران نياورده‏اند، گردآورى كرده است. اگر هم ديگران بيان كرده‏اند، ايشان مطالب بيشترى درباره‏ى آن شخص بيان مى‏كند . كسانى را كه ديگران از «ممن لم يرو عنهم‏» شمرده‏اند، ايشان با دليل جزء «ممن روى عنهم‏» مى‏آورد يا اين‏كه معاصر بودن آن را ثابت مى‏كند . بنابراين، اگر بخواهيم درباره‏ى راويان تحقيق كنيم، پيش از اين‏كه خود را به زحمت اندازيم و كتاب‏هاى متعددى را ببينيم، ابتدا بايد اين كتاب را ببينيم . در بيشتر موارد اگر گفته شده است: «لم يذكره‏» يعنى اين‏كه ديگر به خودتان زحمت ندهيد; زيرا در كتاب‏هاى ديگر، درباره‏ى ايشان، چيزى نيامده است .
2) ابوعلى كوفى

نام وى «احمد بن محمد بن يعقوب بن عمار ابوعلى كوفى‏» است . وى به قرينه نزديك بودن سال وفاتش با نعمانى و رواج داشتن نسبت دادن نام شخص به جدش، ظاهرا همان احمد بن محمد بن عمار است (11) كه نامش در كتاب «الفهرست‏» شيخ طوسى نيز آمده و ثقه و جليل القدر است . (12) نجاشى درباره‏ى ايشان مى‏گويد: «شيخ من اصحابنا، ثقة جليل، كثير الحديث الاصول، صنف كتب منها كتاب اخبار آل النبى و فضائله و توفى سنه مرحوم نمازى نيزمى‏نويسد: «ثقة جليل بالاتفاق‏» (14) وى كوفى است . بد يست‏بدانيد كه ابن عدى در «الكامل‏» مى‏گويد: «هر جا من گفتم فلانى كوفى است; يعنى ضعيف است .» اين مساله به اين دليل بوده است كه بيشتر مردم كوفه، شيعه بوده‏اند، چه به معناى شيعه دوازده امامى و چه به معناى دوست‏دار على بن ابى طالب عليه السلام به هرحال، اين كار ضد ارزش شمرده مى‏شده است . همين گونه يكى از معاصران به نام «محمد بن ابوزهو» در كتابش مى‏نويسد كه دو چيز از نشانه‏هاى ساختگى بودن حديث است: يكى اين‏كه راوى آن،شيعه باشد . دوم اين‏كه در فضيلت اهل بيت عليهم السلام باشد.
3) ابن عقدة

«احمد بن محمد بن سعيد ابوالعباس كوفى‏» معروف به «ابن عقدة‏» از مشايخ مهم «نعمانى‏» است كه حديث فراوانى از او نقل كرده است . درباره‏ى ايشان به كتاب‏هاى اهل سنت و شيعه، نظرى خواهيم افكند .

خود «نعمانى‏» در مقدمه‏اش مى‏گويد: «در وثاقت و اطلاع از حديث وى، جاى هيچ بحث و تاملى وجود ندارد.» (15) افرادى مانند آيت‏الله خويى‏قدس سره در موضوعات توثيق يك نفر را كافى مى‏دانند، مگر اين‏كه معارض داشته باشد، چنان‏كه خواهيم ديد، ايشان هيچ معارضى ندارد . پس اگر ايشان، توثيق ديگرى جز همين توثيق نعمانى را نداشته باشد، براى ما كفايت مى‏كند . با اين حال خواهيد ديد كه افزون بر توثيق‏هاى وارده، تعريف و تمجيد فراوانى نيز از ايشان شده است . البته منظور از نبود معارض، اهل سنت نيستند; چون بيشتر كسانى را كه سنى‏ها ضعيف مى‏كنند، به دليل عقايدشان است . اين مساله را جوزجانى بنيان نهاده است . وى در كتاب «احوال الرجال‏» هر كس را كه به على بن على طالب عليه السلام عنايتى دارد، منحرف مى‏نامد، براى نمونه، «حريض بن عثمان‏» كسى است كه پس از نماز صبح و نماز مغرب، هفتاد مرتبه على را لعن مى‏كرد . يكى از همراهانش نقل مى‏كند كه از مصر تا مكه با وى همراه بودم . سوار بر شتر نمى‏شد و پياده نمى‏شد مگر اين‏كه على را لعن مى‏كرد و من هفت‏سال پشت‏سر او نماز خواندم و اين كارش ترك نشد . جوزجانى درباره‏ى چنين فردى مى‏گويد: «ثقة الا انه كان يسبعلى‏» . هم‏چنين درباره‏ى عمر سعد مى‏گويد: «ثقة الا انه قتل الحسين‏» . قتل امام حسين و اهل بيت عليهم السلام براى آنان، هيچ اهميتى ندارد . با اين حال، هنگامى كهبه بعضى صحابه مى‏رسند، اگر كسى به آن‏ها حرفى بزند از اعتبار ساقط مى‏شود . براى مثال ذهبى هنگامى كه به ابن‏عقده مى‏رسد، ايشان را به عرش مى‏برد، اما مى‏گويد: «من از اين شخص، روايت نقل نمى‏كنم; چون زمانى به مسجد براثا مى‏رفت و در مذمت‏شيخين نقل حديث مى‏كرد» . بنگريد كه بعضى از صحابه، ملاك مى‏شوند . او مى‏گويد ابن عقدة، ثقة است; يعنى نه دروغ‏گوست و نه اين‏كه دقت نظر ندارد، بلكه تنها مشكلش اين است كه: «يذم الشيخين‏» . با اين حال هنگامى كه به «حريض بن عثمان‏» مى‏رسد، سه دفعه مى‏گويد: «ثقة، ثقة، ثقة‏» .

با اين‏كه «بشار اواد» در شمار افراد كج فهم و متعصبان درجه‏ى يك است، ولى در تعليقه‏اى كه بر كتاب «سير ذهبى‏» دارد، ازجمله‏ى ذهبى، تعجب مى‏كند و مى‏گويد: «كيف يكون ثقة من كان يسب على ابن ابى طالب‏» . همين ذهبى درباره‏ى شيخ طوسى نيز مى‏گويد: «كان ذكيا و ليس بزكى‏» . معلوم نيست كه آيا ذهبى، فحش نامه مى‏نويسد يا سير اعلام النبلاء؟ هنگامى كه به شيخ مفيد مى‏رسد، مى‏گويد: «رئيس الروافض‏» است و دويست كتاب دارد كه من - الحمد لله - هيچ‏كدام را نديدم .

از اين‏كه بگذريم در بررسى منابع شيعه، به نظر شيخ درباره‏ى ايشان مى‏رسيم . شيخ طوسى درباره‏ى ابن عقدة مى‏فرمايد: جليل القدر، عظيم المنزلة، له تصانيف و ذكر نامه‏ها فى الفهرست . (16) اما مشكلى دارد و آن، اين‏كه «كان جاروديا» ، زيدى جارودى بوده است . «صنف لهم و ذكر اصولهم‏» ايشان همه‏ى كتاب‏هايى را كه بزرگان ما نوشته بودند، فهرست كرده و گردآورده است . درادامه شيخ مى‏فرمايد كه از ابن عقدة، نقل شده است كه من، 120 هزار حديث را با سندشان از حفظ هستم و 300هزار حديث ديگر هم در دسترس دارم كه كه آن‏ها را نقل مى‏كنم . . تعلبكرى از ايشان نقل كرده است كه اجاز لنا ابن الصلت عنه بجميع رواياته; يعنى هر چه روايت كرده است من به آن دسترسى دارم.

اكنون به نظر اهل سنت درباره‏ى ايشان مى‏پردازيم . ذهبى در «سير اعلام النبلاء» مى‏گويد: «ابوالعباس الكوفى الحافظ‏» . حافظ نزد اهل سنت، رتبه‏اى است و به كسى گفته مى‏شود كه دست كم، متن و سند صد هزار حديث را در حفظ دارد . (17) بعد مى‏گويد: «احدالاعلام الحديث، نادرة الزمان و صاحب التصانيف‏» . اما در آخر، نيشش را مى‏زند: «على ضعف فيه‏» وى در سال 249 ه . ق . به دنيا آمده است وى «طلب الحديث‏سنة بضع و ستين و مئتين‏» . و در كوفه، بغداد و مكه، چنان حديث از او نوشته شده است كه قابل شمارش و وصف نيست . نكته‏ى ديگر اين‏كه ذهبى مى‏گويد: جمع التراجم و الابواب و المشيخه و انتشر حديثه و بعد صيته . همه جا سخن از ابن عقده و احاديث وى بود و صدا و آواى او به جاهاى دوردست هم رسيده بود . سپس مى‏گويد: و كتب عمن دب و درج من الكبار و الصغار و المجاهيل و جمع الغث الى السمين و الخذر الى الدر الثمين . يعنى در كتاب‏هايش، همه چيز هست . در هست‏سنگ ريزه هم هست، از آدم‏هاى ناشناس هم، حديث نقل كرده است . بعد اسم چند نفر از اهل سنت را مى‏آورد كه از وى، حديث نقل كرده‏اند . يكى از آن‏ها طبرانى است - سليمان بن احمد طبرانى صاحب معجم كبير، معجم اوسط و معجم اصغر - وى دويست كتاب نوشته است . ديگرى، ابن عدى، صاحب كتاب 8 جلدى «الكامل فى الضعفا» ، شاگرد ابن عقدة است . نفر سوم، ابن شاهين، صاحب كتاب «تاريخ اسماء السقاط‏» قديم است . افراد بعدى، ابن جعابى و ابن القرى، هستند كه همه، پاى درس ابن عقدة مى‏رفتند و از ايشان، حديث مى‏گرفتند .

نكته‏ى سومى كه ذهبى درباره‏ى ابن عقدة، بيان مى‏كند، اين است كه: از ابن عقدة احاديثى به من رسيده كهاز سنخ صحيح اعلايى است . «وقع لى حديثه بعلو» . سپس يكى از آن احاديث را مى‏آورد كه سندش به «شعبى‏» مى‏رسد; يعنى كسى كه دائم الخمر و معروف به قمارباز خمار بوده است و قسم مى‏خورد كه على بن ابى طالب عليه السلام رحلت كرده و قرآن را حفظ نبوده است وى، حديثى را از ابن عقدة ذكر مى‏كند، كه سندش به شعبى مى‏رسد كه مى‏گويد: من حديث را از على نقل مى‏كنم كه فرمود: من نزد رسول الله بودم كه عمر و ابوبكر از جلوى ما عبور كردند . در اين لحظه، پيامبر رو كرد به من و گفت: يا على هذان سيد اكهول اهل الجنة من الاولين و الاخرين الا النبيين و المرسلين . جالب است‏بدانيد درباره‏ى همين حديث، بحثى ميان امام جواد عليه السلام و يحيى بن اكثم كوفى واقع شده است . يحيى درمجلسى، از امام پرسش‏هايى مى‏كند . يكى از آن‏ها همين مساله است كه مگر پيامبر نفرموده است: عمر و ابوبكر سيدا كهول اهل الجنة؟ امام در پاسخ مى‏فرمايد: اصلا كسى پير، وارد بهشت نمى‏شود و همه‏ى بهشتيان، جوان هستند . سپسامام مى‏فرمايد: اين حديث از ساخته‏هاى معاويه است كه آن را در مقابل حديث الحسن و الحسين سيدا شباب اهل الجنة وضع كرده‏اند . سپس ذهبى، حديث ديگرى از ايشان نقل مى‏كند كه سندش به سفيان مى‏رسد . كه پيامبر فرمود: لا يجتمع حب على و عثمان الا فى قلوب نبلاء الرجال . آن گاه آقاى ذهبى مى‏گويد: قد رمى ابن عقدة بالتشيع; مى‏گويند ابن عقدة شيعه است، ولى اين گونه نيست و اين روايت‏هايى كه از او آورديم نشان مى‏دهد كه او غلوى ندارد . اما مى‏افزايد: كسى كه به رتبه‏ى ابن عقدة برسد و در دل، نسبت‏به خليفه و سابقين، كينه‏اى داشت‏باشد، يا معاند است‏يا زنديق . ذهبى در جايى ديگر مى‏گويد: مردى از بنى هاشم نزد ابن عقدة بود كه بحث ميان‏شان در گرفت . ابن عقده رو كرد و به او گفت: ساكت‏شو! من درباره‏ى فضايل خانواده‏ى شما 300 هزار حديث از حفظ دارم . بنگريد يعنى چقدر؟ كتاب وسائيل الشيعه كه 30 جلد است، 35 هزار حديث دارد . حال شما ببينيد كه 300 هزار حديث، چند جلد كتاب مى‏شود .

ذهبى، سخنى نيز از حاكم نقل مى‏كند، كسى كه كارشناس فن است . سمعت ابا على الحافظ يقول: ما رايت احدا احفظ الحديث الكوفيين من ابى العباس بن عقده. سپس گفته‏ى «دار قطنى‏» را مى‏آورد، كه هم در رجال كتاب دارد و هم در سنن . وى مى‏گويد: اهل كوفه معقتدند از زمان ابن مسعود تا زمان ابن عقدة، شخصيتى مانند ابنعقدة و حافظتر از وى نبوده است . ذهبى پس از نقل اين دو سخن مى‏گويد: «بله . دركوفه شايد اين گونه بوده و حافظتر از وى نيامده باشد، اما اين گونه نيست كه بگوييم در جاهاى ديگر نيز نظير نداشته است . و اين سخن درست نيست; زيرا پس از ابن مسعود و على، كسان ديگرى بودند كه از ايشان بالاتر - در اين‏جا نيز حاضر نيست على را مقدم كند! - آن‏گاه افرادى را نام مى‏برد مانند: علقمه، مسروق، عبيده، ثم ائمه حفاظ كابراهيم النخعى، منصور، الاعمش، مسعر، الثورى و سپس مى‏افزايد: ثم هولاء يمتازون عليه بالاتقان و العدالة التامه و لكنه اوسع دائرا فى الحديث منهم . در ستودن آنان نيز يك جانبه قضاوت نمى‏كند، بلكه مى‏گويد: هم عدالت‏شان بيشتر است و هم اتقان‏شان . درباره‏ى فراوانى آگاهى وى از حديث، شخصى به نام برقانى نقل مى‏كند كه: ما چهار برادر بوديم و سال‏ها در دروس ابن عقدة شركت مى‏كرديم و در كوفه كتاب‏ها و دفترها پر كرده بوديم . هنگامى كه خواستيم از نزد او برگرديم، به ما گفت: آيا آن چه از من شنيديد، براى شما كفايت مى‏كند؟ ما گفتيم: بله . ما هر كدام، از شما صد هزار حديث نقل كرده‏ايم . ابن عقدة گفت: اين مقدار كم‏ترين احاديثى است كه من از يكى ازاستادانم فرا گرفته‏ام . به همين دليل دار قطنى مى‏گويد: يعلم ما عند الناس و لايعلم الناس ما عنده . همه‏ى اين‏ها درباره‏ى حافظه‏ى ابن عقدة بود . و درباره‏ى دقتنظر ايشان نيز ابن جعابى مى‏گويد: ابن عقدة سه بار براى نقل حديث‏به بغداد آمد . بار دوم كه آمد، به من گفت: برو احاديث ابن صاعد را بياور تا ببينم . من نزد ابن صاعد رفتم . او نيز مسندى را كه درباره‏ى على بن ابى طالب بود، به من داد و من هم آن را به ابن عقدة دادم . وى آن را مطالعه كرد و به من برگرداند . به او گفتم: نظرتان چيست؟ گفت: در آن، يك غلط وجود دارد . گفتم چيست؟ پاسخ داد: نمى‏گويم مگراين كه از بغداد خارج شوم . پس من منتظر شدم تا روز موعود فرا رسيد . هنگامى كه از شهر دور شديم، گفتم: اكنون به وعده‏ات، وفا كن . وى گفت: ابن صاعد، حديثى را نقل كرده كه سندش اين گونه است عن ابى سعيد الاشج عن يحيى بن زكريا بن ابى زائده، حالآن‏كه ابى سعيد اشج در شبى به دنيا آمد كه در آن شب، يحيى درگذشته است . پس اين سند، اشتباه است . ابن جعابى مى‏گويد: هنگامى كه به بغداد برگشتم و قضيه را به ابنصاعد گفتم، چنان خشمگين شد كه گفت: هر تكه از گوشت‏بدنش را به هر شاخه‏اى از اين درخت آويزان مى‏كنم . او مرا رسوا كرده است . با اين حال هنگامى كه به دفترهايش مراجعه كرد، ديد در سند روايت، اشتباه كرده است و سند صحيح اين گونه بوده: عن شيخ غير الاشج عن ابى زائدة . حال عنايت كنيد كه چنين شخصى تنها 300 هزار حديث درباره‏ى اهل بيت عليهم السلام از حفظ دارد و اين گونه دقت نظر هم دارد، اما بعضى‏ها از ايشان، دل خوشى ندارند . براى مثال، عبدالله بن احمد بن حنبل مى‏گويد: از زمانى كه ابن عقدة رشد كرد، احاديث كوفه فاسد شد . خود ذهبى هم مى‏گويد: ايشان مشكلى ندارند جز اين كه مسالب شيخين را مى‏گويد و در مجموع، مشكل ايشان تشيع‏اش است .
5- ناقل كتاب نعمانى

كسى كه اين كتاب را از نعمانى نقلكرده است، ابوالحسين محمد بن على الشجاعى است . وى تنها رشته‏ى پيوند ما با كتاب غيبت نعمانى است . با اين حال، ايشان در شمار معاريف نبوده و هيچ توثيقى درباره‏ى ايشان وارد نشده است . ما يك مجهول داريم و يك مهمل . مجهول آن است كه در كتب رجالى آمده اما نه مدح شده است و نه ذم . مهمل هم آن است كه اصلا نامش در كتاب رجالى، نيامده است . بناى نمازى در «المستدركات‏» اين است كه بسيارى از اين مهمل‏ها را گردآورده و در اين زمينه، بسيار زحمت كشيده است . پس براساس اين تفسير، شجاعى مجهول مى‏شود; چون نامش در رجال آمده است . نجاشى مى‏گويد: «من ابوالحسين را ديدم كه كتاب غيبت را براى نعمانى مى‏خواند . تسترى نيز همين سخن نجاشى را بى كم و كاست آورده است و چيز ديگرى اضافه ندارد . (18) نمازى با صراحت مى‏گويد: «هيچ ذكرى از ايشان به ميان نيامده است .» (19) در ادامه، سخن نجاشى را مى‏آورد .

حال بايد در اين‏جا بحث كنيم كه اگر نتوانستيم اين شخص را توثيق كنيم، آيا اصل كتاب نيز زير سؤال خواهد رفت‏يا نه؟
راه حل

درباره‏ى اصل كتاب مشكل نداريم; زيرا نجاشى مى‏گويد: شجاعى به فرزندش وصيت كرده بود كه كتاب را به من بدهند. اكنون اين كتاب نزد من است . يعنى وى اقرار مى‏كند كه كتاب نعمانى پيش او است. نجاشى نيز كسى است كه كارشناس فن است و شهادت او بر اين‏كه اين كتاب، همان كتاب نعمانى است، انتساب كتاب را به نعمانى، براى ما قطعى مى‏كند . تسترى نيز سخنى را نقل مى‏كند كه شايد به وسيله‏ى آن، بسيارى از قضايا براى ما حل شود . ايشان مى‏گويند: (20) ما اگر اصول مشهوره و مصنفات معروفه‏ى پيشينيان را داشتيم، مى‏توانستيم به صحت‏بسيارى از روايت‏ها، حكم كنيم . توجه كنيد . مگر كلينى و ديگران، روايت‏هايشان را از كجا آورده‏اند؟ اين‏ها همه از اصول «اربعمائة‏» كه از اصول شيعه است، حديث را بيان كرده‏اند . ايشان در ادامه مى‏فرمايد: پيشينيان درباره‏ى صحيح، يك اصطلاحى دارند و 2معاصران، اصطلاحى ديگر .

هنگامى كه پيشينيان مى‏گويند روايت صحيح است، بدان معناست كه آن خبر معتبر است و اعتبار خبرى دارد و كارى به مخبر آن ندارند . هر چند ممكن است اعتبار مخبرى نيز داشته باشد . اين گونه تقسيم‏بندى روايت‏ها از نظر سند به صحيح، موثق، حسن و ضعيف را علامه حلى انجام داده است . البته پيش از ايشان نيز اين كارها سابقه داشته است، ولى به نام ايشان ثبت‏شد . بعد اين تقسيم‏بندى‏ها گسترش پيدا كرد، به گونه‏اى كه مرحوم قمى در جلد دوم «قوانين‏» ، ظاهرا آن را به 45 صورت تقسيم مى‏كند . صحيح در اصطلاح معاصران به معنانى اعتبار مخبرى است . يعنى همه‏ى رجال سند، امامى عادل باشند . ايشان ادامه مى‏دهد كه اكثر واسطه‏ها، مشايخ اجازه هستند. مانند امروز كه از بزرگان، اجازه‏ى روايت مى‏گيرند . اين اجازه‏ى روايت، تشريفاتى است و تنها براى پيوند سلسله‏ى سند است . ايشان مى‏فرمايد: كه فلانى به من اجازه داده است و خودش نيز از فلانى اجازه گرفته است تا مى‏رسند به كتاب كافى . حال فرض كنيد در سلسله، واسطه‏ى چهارم را نشناخته‏ايم . آيا اين كار، كافى را از اعتبار مى‏اندازد؟ در واقع، اگر مشايخ اجازه، مشكلى داشته باشند، به خود كتاب لطمه نمى‏خورد; چون بسيارى از اين روايت‏ها، در مصنفات اصحاب ائمه و اصول آن‏ها گرفته شده است . با پذيرش اين سخن، ديگر براى مشكلى به وجود نمى‏آيد . به يقين، پيوند نعمانى به بعضى از مشايخى - به ويژه ابن عقدة - كه روايت‏هاى زيادى از وى نقلمى‏كند، اعتبار زيادى به كتاب مى‏دهد . پس از مجموع سخنان نجاشى و تسترى به دست مى‏آيد كه هر چند شجاعى توثيق نشده است، اما در اعتبار و صحت انتساب كتاب به نعمانى، جاى هيچ شك و شبهه‏اى وجود ندارد.
خلاصه

1- نعمانى، فردى ثقه، جليل القدر و عظيم المنزلة و در شمار علما و فقهاى بزرگوار شيعه‏ى دوازده امامى است.

2- دو تن از مشايخ وى كه از آن‏ها بسيار حديث نقل كرده است، نزد علماى شيعه، ثقه و معتبر هستند و اين خود، اعتبار بيشترى به كتاب مى‏دهد .

3- در انتساب اين كتاب به نعمانى، جاى هيچ ترديدى نيست و كسى منكر آن نشده است . در مجموع، كتاب غيبت نعمانى يكى از دسته اول‏ترين و معتبرترين منابع ما در مباحث مهدويت‏به ويژه در مساله غيبت‏به شمار مى‏رود .
پى‏نوشت‏ها:
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1. نوشته‏ى حاضر، نخستين درس از سلسله درس‏هاى استاد شيخ نجم‏الدين طبسى با عنوان «منبع‏شناسى مهدويت‏» است كه در مركز تخصصى مهدويت وابسته به بنياد حضرت مهدى موعود (عج) در قم براى گروهى از طلاب و دانش پژوهان ارايه شده و در نخستين جلسه، به كتاب غيبت نعمانى پرداخته شده است . درشماره‏هاى آينده منابع ديگر نيز به ترتيب آورده خواهد شد . ان‏شاءالله .
2. گاهى به ايشان «ابن زينب‏» نيز گفته‏اند .
3. قاموس رجال، تسترى، جامعه المدرسين، قم، ج‏9، ص 442
4. الذريعة الىتصانيف الشيعه، آقابزرگ تهرانى، موسسه اسماعيليان، قم، ج‏16، ص 79
5. پرسش اين است كه آيا وى، همان صدوق است‏يا مسعودى؟ پژوهش‏گر اين كتاب، آقاى غفارى باور دارد كه وى صدوق است; زيرا اين روايت‏ها در قم براى نعمانى نقل شده و مسعودى نيز به قم نيامده است .
6. وى با طبرانى معروف يعنى سليمان بن احمد، صاحب كتاب معروف معجم صغير اوسط و كبير تفاوت دارد .
7. وى غيز ابوجعفر اسكافى معروف است كه ابتدا سنى بود و بعدها شيعه شد .
8. معجم رجال الحديث، ابوالقاسم خويى، دارالزهرا، بيروت، ج 1، صص 348 و 360 .
9. تنقيح المقال، مامقانى، مطبعة المرتضوية، نجف، 1350، ج 1، ص 666; مستدركات علم الرجال، على نمازى، حيدريان، تهران، ج 1، ص 498 .
10. البته ممكن است اين بزرگواران داراى توثيق نيز باشند.
11. معجم رجال الحديث، ج 2، ص 294 .
12. الفهرست، شيخ طوسى، مكتبة المرتضوية، ص 29; رجال شيخ طوسى، ص 454 .
13. قاموس الرجال، ج 1، ص 626 .
14. مستدركات علم الرجال، ج 1، ص 462 .
15. المقدمة، نعمانى، ص 25 .
16. معجم رجال الحديث، ج 2، ص 276.
17. رجال مقارن، نجم الدين طبسى، ص 7 .
18. قاموس الرجال، ج 9، ص 442 .
19. مستدركات علمالرجال، ج 7، ص 232.
20. قاموس الرجال، ج 1، ص 60 .