پژوهشکده مهدویت
كوتاه و خواندني

صفات ياران امام زمان (عليه السلام)

براى تحقق ظهور امام زمان (عليه السلام) وجود انسان‏هاى صالح، انگيزه‏هاى قوى، ايمان‏هاى راسخ، گام‏هاى استوار و دل‏هاى روشن نيز لازم و ضرورى است. امام زمان (عليه السلام(، كسانى را لازم دارد كه در مقابل پديده‏هاى تلخ و دشوار، مردد و متزلزل نشوند و عقب ننشينند تا بتواند با اين ها وارد كار عظيمى بشود كه قرار است دنيا را متحول كند. ايشان بايد در مقابل همه ي مشكلات بايستند، يك سيستم قوى لازم است كه افراد آن غير متزلزل باشند. بصيرت نافذ و راسخ داشته باشند كه هيچ مشكلى آنان را مردد نكند. امام زمان(عليه السلام) افرادى را لازم دارد آگاه، بصير، خبير، متوكل به خداى متعال، توجه كننده به جزييات و آن‏گاه فداكار، كاردان در اداره ي جامعه و رزم جو با دشمن. تقوا، تواضع، فروتنى و گذشت در برابر ضعفا و مقاومت در برابر زورمندان و ستمگران از صفات ديگر سربازان امام عصر (عليه السلام) مى‏باشد.

جستجو در سايت
آنلاین
مهمان: 6
کاربر: 0
در این صفحه: 3
   

مسجد امام حسن مجتبى (عليه السلام) در قم

ارسال به یک دوست  نسخه مناسب برای چاپ home


يكى از مساجدى كه به دستور حضرت بقية الله الاعظم عجل الله فرجه بنا نهاده شده است مسجد امام حسن مجتبى(عليه السلام) است كه در شهر قم قرار دارد و قضيه آن بدين شرح است :

كه آقاى احمدى عسگرى نقل مى كند كه در حدود هفده سال پيش (نقل اين داستان در سال 1357 مى باشد) يك روز پنج شنبه سه نفر از دوستان جوان كه هر سه در تهران ميكانيك بودند، آمدند منزل و به اصرار من را به طرف قم حركت دادند، به عزم مسجد جمكران كه حاجتى دارند و با هم دعا كنيم كه حاجت آنها بر آورده شود.

آمديم تا نزديكى قم مقابل همين مسجدى كه آقاى حاج يدالله ساخته است به نام مسجد امام حسن مجتبى(عليه السلام) كه در آن موقع اثرى از اين بنا نبود و جز يك كاروانسرا خرابه اى به نام قهوه خانه ى على سياه در آن حدود بنايى نبود و كسى در آنجا سكونت نداشت.

در همين محلّ كه ذكر شد، ماشين ما خاموش شد. من يك ليوان آب از رفقا گرفتم كه بيايم گوشه اى قضا حاجت كنم.

رفتم توى زمين هاى همین مسجد. ديدم سيد زيبا و سفيدى با ابروهاى كشيده و دندانهاى سفيد و خالى بر صورت داشت، لباسش سفيد و عباى نازك در بر و نعلين زرد در قدم داشت و عمامه ى سبزى بر سر، مانند خراسانى ها بسته بود و نيزه اى به قدر هشت و نه متر در دست داشت كه با آن زمين را خط كشى مى كرد.

من گفتم: عمو زمان توپ و تانك و اتم است، نيزه براى چه آوردى! برو درست را بخوان و رفتم براى قضا حاجت.

او صدا زد آقاى عسگرى اينجا ننشين، اينجا را من خط كشيده ام مسجد است.

گفتم چشم و پا شدم مثل يك بچه اطاعت كردم.

فرمود: برو پشت آن بلندى.

رفتم به آنجا، در آنجا كه تنها بودم، نزد خود گفتم سه سئوال از اين سيد مى كنم:

يكى آن كه تو بايد بروى درست بخوانى. نقشه كشى مسجد آن هم با نيزه در اين عصر مناسب نيست. دوم اينكه گفتى قضاء حاجت نكنم، هنوز كه مسجد نشده است كه جائز نباشد.

سوّم اينكه در اين بيابان دور از شهر، جن نماز مى خواند يا ملك و شما براى كى اين مسجد را مى سازى  بعداً به طرفش رفتم و مى خواستم كه مزاح كنم و بگويم امروز پنج شنبه است و چهارشنبه نيست. (اشاره به مَثَلى كه به طور شوخى براى سادات مى گويند) به جانبش رفتم او به من سلام كرد و مرا به سينه چسبانيد و دست هاى سفيد و نرمى داشت. تبسّم كرد و فرمود:

پنج شنبه است و چهارشنبه نيست و سه سئوالى كه دارى بگو.

گفت: سيد درس را ول كرده اى آمدى كنار جادّه در زمان توپ و تانك، نيزه به دست گرفتى. دوست و دشمن مى آيند رد مى شوند (آيا اين سزاوار است).

خنديد و چشمش را بر زمين دوخت فرمود:

ـ نقشه مسجد مى كشم.

گفتم براى جن يا ملك؟( اين سئوال دوم بود كه در ذهن داشتم). فرمود:

ـ براى آدميزاد. اينجا آبادى مى شود.

گفتم: بفرمائيد كه اينجا كه هنوز مسجد نشده است، چرا فرمودى قضاء حاجت نكن؟ فرمود:

ـ يكى از عزيزان فاطمه زهرا(عليها السلام) در اينجا به زمين افتاده و شهيد شده است محراب و مركز ايستادن مؤمنين، و جاى مستراح كه فرمود دشمنان خدا و رسول در آنجا بر خاك افتاده اند. و جاى حسينيه، (كه در آن حال اشكش جارى شد) و جاى كتابخانه را به من نشان داد و فرمودند: تو كتابهاى اين كتابخانه را مى دهى.

گفتم: پسر پيغمبر به سه شرط: اول اينكه من زنده باشم. فرمود:

ـ انشاء الله.

دوم اينكه مسجد شود. فرمودند:

ـ بارك الله.

سوم اينكه به قدر استطاعت ولو يك جلد كتاب براى اجراء امر تو كه پسر پيغمبر هستى مى آورم ولى خواهش مى كنم كه تو برو و دَرسَت را بخوان و اين هواها را از سرت دور كن. خنديد.

دو مرتبه مرا به سينه گرفت. گفتم: نفرموديد اينجا را كى مى سازد؟ فرمود:

ـ يدالله فوق ايديهم. فرمود: آخر كار مبنا وقتى ساخته شد به سازنده اش از قول من سلام برسان.

باز مرا به سينه گرفت و فرمود:

ـ خدا خيرت دهد.

من آمدم لب جاده ديدم ماشين راه افتاده. گفتند (رفقا) يك چوب كبريت گذاشتيم زير اين سيم وقتى آمدى درست شد.

گفتند: با كى زير آفتاب حرف مى زدى؟

گفتم: مگر سيد به اين بزرگى را با نيزه ده مترى كه دستش بود، نديديد؟ من با او حرف مى زدم.

گفتند: كدام سيد.

خودم نيز متوجه شدم به همان زمينى كه مثل كف دست بود و پَست و بلندى هم نداشت ديدم هيچ كس در آن پيدا نيست.

من تكانى خوردم و آمدم توى ماشين نشستم و با رفقا ديگر حرفى نزدم. من ديگر گيج بودم.

آمديم مسجد جمكران. در مسجد كه نماز مى خواندم يك پيرمرد يك طرف و يك جوان طرف ديگرى بود.

من هم در وسط ناله مى كردم و گريه مى كردم. مى خواستم به سجده بروم و صلوات (دستور مسجد) را بخوانم ديدم آقاى سيدى كه بوى عطر مى داد فرمود:

ـ آقاى عسكرى سلام عليكم.

نشست پهلوى من. تُنِ صدايش همان تن صداى سيد سابق الذكر (مذكور) بود. به من نصيحتى فرمود. من به سجده رفتم. در حال سجده فكرم اين بود كه از سجده كه سر برداشتم بپرسم.

شما اهل كجا هستيد؟ مرا از كجا مى شناسيد؟

وقتى سر از سجده بلند كردم ديدم آقا نيست. از دو نفر پير و جوانى كه دو طرف من نشسته بودند پرسيدم كه اين آقا كه با من حرف مى زد كجا رفت؟

هر دو گفتند كه ما كسى را نديديم.

مرحوم آيت الله شيخ مرتضى حائرى رحمة الله عليه بعد از نقل اين قضيه در كتاب (سرّ دلبران) مى فرمايند من خودم صيغه وقف آن مسجد شريف را ظاهراً با آقاى ستوده (يكى از مدرسين معروف حوزه علميه قم بوده اند كه مدتى امام جماعت همين مسجد را نيز بعهده داشتند) خوانديم و قبله ى آن را معين نموديم وظاهراً نمازى هم در آنجا خواندم كه قبض حاصل شده باشد.

بعد مى نويسند: در اين داستان چند معجزه وجود دارد:

1 ـ آقاى عسكرى را به اسم صدا زده اند (با اينكه به حسب ظاهر يكديگر را نمى شناختند).

2 ـ اطلاع از غيب بر خيال آقاى عسكرى داشته است و اينكه سه سئوال در ذهنش مطرح نموده است.

3 ـ اطلاع بر شوخى چهارشنبه و پنج شنبه که در ذهن آقای عسکری وجود داشت قصد مطرح کردن آن را داشت.

4 ـ تعيين مواضع محراب و حسينيه و غير ذلك و حدود مسجد.

5 ـ متوجه نشدن آقاى عسكرى به اين خوارق عادات.

6 ـ خبر دادن اينكه ايشان كتاب به اين كتابخانه مى دهند.

7 ـ خبر دادن اين كه اينجا مسجد ساخته مى شوند و اطراف آن آباد مى گردد.

8 ـ نديدن رفقاى آقاى عسكرى حضرت را.

9 ـ غيب شدن حضرت از ديد آقاى عسكرى.

10 ـ خاموش شدن ماشين و درست شدن آن با وسيله يك چوب كبريت.

11 ـ اشاره به اسم بانى مسجد به فرمايش «يد الله فوق ايديهم» چرا كه اسم ايشان حاج يدالله رجبيان است.

12 ـ محدود بودن زمان خاموشى و خرابى ماشين از اوّل مصاحبه حضرت و آقاى عسكرى تا آخر آن.

13 ـ آمدن به مسجد جمكران به صورتى ديگر و صحبت و نام بردن آقاى عسكرى و غيب شدن مجدد حضرت و نديدن بقيه ى نمازگزاران.

اقتباس از كتاب شريف سرّ دلبران صفحه 235، تأليف مرحوم آيت الله آقاى مرتضى حائرى فرزند حضرت آيت الله العظمى آقاى حاج شيخ عبدالكريم حائرى مؤسس حوزه عمليه قم.