پژوهشکده مهدویت
كوتاه و خواندني

بقية الله

واژه‏ى «بقيه‏» به معناى بازمانده و پاينده و آن‏چه كه از چيزى باقى گذاشته شود، است. تركيب «بقية‏الله‏» در قرآن مجيد و روايات خاندان عصمت و طهارت ( عليهم السلام) آمده است. از آن‏جايى كه مهدى موعود (عليه السلام) آخرين پيشوا و بزرگ‏ترين رهبر انقلاب پس از قيام پيامبر اسلام ( صلى الله عليه و آله و سلم) است، يكى از روشن‏ترين مصاديق «بقية‏الله‏» مى‏باشد و از همه به اين لقب شايسته‏تر است. به خصوص كه تنها باقيمانده بعد از پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم) وامامان ( عليهم السلام) است. بنابراين يكى از القاب حضرت مهدى (عليه السلام) بقية‏الله است كه خود آن حضرت هنگام آغاز ظهور، خود را با اين لقب معرفى خواهد كرد. وتوصيه شده در عصر غيبت و ظهور، هنگام سلام به آن حضرت چنين گفته شود: «السلام عليك يا بقية‏الله فى ارضه

جستجو در سايت
آنلاین
مهمان: 2
کاربر: 0
در این صفحه: 2
   

كعبه در موسم حجّ

ارسال به یک دوست  نسخه مناسب برای چاپ home

يكى از اماكنى كه همواره توجه مشتاقين و عاشقان حضرت ولى عصر حجة بن الحسن(عليه السلام) را به خود جلب نموده است حرم امن الهى يعنى بيت الله الحرام بوده است چرا كه اين مكان با عظمت يكى از مكانهايى است كه حداقل سالى يك بار كه آن هم در موسم حج مى باشد، وجود ارباب هستى و صاحب زمان بقية الله الاعظم را در خود حس مى كند و شاهد تشرّف ايشان به آن مكان شريف مى باشد از اين رو كسانيكه در آتش حسرت ديدار با حضرت محبوب مى سوزند و شوق لقايش دارند در آن حريم الهى چشم به راهش بوده اند تا شايد به اين فوز اعلى نائل گردند.

يكى از اين عاشقان و دلباختگان حضرت شخصى است به نام على بن مهزيار كه از اهالى اهواز مى باشد. او نقل مى كند: بيست بار با قصد اينكه شايد به خدمت حضرت صاحب الأمر(عليه السلام) برسم به حجّ مشرّف شدم. امّا در هيچكدام از سفرها موفّق نشدم.

 تا آنكه شبى در رختخواب خود بودم، ناگاه صدايى شنيدم كه كسى مى گفت: اى پسر مهزيار امسال به حج برو كه امام خود را خواهى ديد. شادان از خواب بيدار شدم و بقيه شب را به عبادت سپرى كردم.

صبحگاهان چند نفر رفيقِ راه پيدا كردم و به اتفاق ايشان مهيّاى سفر شدم و پس از چندى به قصد حجّ به راه افتاديم در مسير خود وارد كوفه شديم. جستجوى زيادى براى يافتن گمشده ام نمودم; امّا خبرى نشد. لذا، با جمع دوستان به عزم انجام حجّ خارج شديم و خود را به مدينه رسانديم.

چند روزى در مدينه بوديم. باز من از حال صاحب الزمان(عليه السلام)جويا شدم. ولى مانند گذشته خبرى نيافتم و چشمم به جمال آن بزرگوار منوّر نگرديد.

مغموم و محزون شدم و ترسيدم كه آرزوى ديدار آن حضرت به دلم بماند. با همين حال به سوى مكه خارج شده و جستجوى بسيارى كردم امّا آنجا هم اثرى بدست نيامد حج و عمره ام را ظرف يك هفته انجام دادم و تمام اوقات در پى ديدن مولايم بودم.

روزى متفكرانه در مسجد نشسته بودم ناگاه در كعبه گشوده شد. مردى لاغر كه با دو بُرد (نام لباسى است) مُحرِم بود، خارج گرديد و نشست. دل من با ديدن او آرام شد. به نزدش رفتم. ايشان براى احترام من، برخاست.

مرتبه ى ديگر او را در طواف ديدم .گفت اهل كجايى؟ گفتم اهل عراق. گفت كدام عراق؟ گفتم: اهواز. گفت: ابن خصيب را مى شناسى؟ گفتم: آرى.

گفت: خدا او را رحمت كند، چقدر شبهايش را به تهجّد و عبادت مى گذرانيد و عطايش زياد و اشك چشم او فراوان بود.

بعد گفت: ابن مهزيار را مى شناسى؟

گفتم: آرى ابن مهزيار منم.

گفت: حيّاك الله بالسلام يا اباالحسن (خداى تعالى ترا حفظ كند) سپس با من مصافحه و معانقه نمود و فرمود: كجاست آن امانتى كه ميان تو و حضرت ابو محمد (امام حسن عسكرى(عليه السلام)) بود؟

گفتم: موجود است و دست به جيب خود برده انگشترى كه بر آن، دو نام مقدس محمد و على(عليه السلام) نقش شده بود بيرون آوردم همين كه آن را خواند آن قدر گريه كرد كه لباس احرامش از اشك چشمش تر شد و خطاب به امام عسگرى(عليه السلام) گفت:

خدا تو را رحمت كند يا ابا محمد امام حسن عسكرى(عليه السلام) زيرا كه بهترين امت بودى. پروردگارت تو را به امامت شرف داده و تاج علم و معرفت بر سرت نهاده بود. ما هم به سوى تو خواهيم آمد.

بعد از آن به من گفت: چه مى خواهى و در طلب چه كسى هستى، يا اباالحسن؟

گفتم: امام محجوب از عالم را.

گفت: او محجوب از شما نيست لكن اعمال بد شما او را پوشانيده است. برخيز و به منزل برو و آماده باش. وقتى كه ستاره جوزا غروب و ستاره هاى آسمان درخشان شد، آن جا من در انتظار تو، ميان ركن و مقام ايستاده ام.

ابن مهزيار مى گويد: با اين سخن روحم آرام شد و يقين كردم كه خداى تعالى به من تفضل فرموده است لذا به منزل رفتم و منتظر وعده ملاقات بودم.

تا آنكه وقت معين رسيد. از منزل خارج و بر حيوان خود سوار شدم. ناگاه متوجه شدم آن شخص مرا صدا مى زند: يا اباالحسن بيا. به طرف او رفتم. سلام كرد و گفت:

اى برادر روانه شو و خودش به راه افتاد. در مسير گاهى بيابان را طى مى كرد و گاه از كوه بالا مى رفت. بالاخره به كوه طائف رسيديم. در آن جا گفت: يا اباالحسن پياده شو نماز شب بخوانيم. پياده شديم و نماز شب و بعد هم نماز صبح را خوانديم.

باز گفت: روانه شو اى برادر. دوباره سوار شديم و راههاى پست و بلندى را طى كرديم تا آنكه از گردنه اى بالا رفتيم، در آن طرف بيابانى پهناور ديده مى شد. چشم گشودم و خيمه اى از مو ديدم كه غرق نور است و نور آن تلألويى داشت. آن مرد به من گفت: نگاه كن چه مى بينى؟

گفتم: خيمه اى از مو كه نورش تمام آسمان و صحرا را روشن كرده است.

گفت: منتهاى تمام آرزوها در آن خيمه است. چشم تو روشن باد.

وقتى از گردنه خارج شديم گفت: پياده شو كه اين جا هر چموشى رام مى شود. از مركب پياده شديم.

گفت: مهار حيوان را رها كن. گفتم: آن را به چه كسى بسپارم؟

گفت: اين جا حرمى است كه داخل آن نمى شود مگر ولىّ خدا. (کنايه از اينکه دزد يا آسيب زننده ای در اين مکان راه ندارد)

مهار حيوان را رها كرديم و روانه شديم تا نزديك خيمه نورانى رسيديم. گفت: توقف كن، تا اجازه بگيرم. داخل شد و بعد از زمانى كوتاه بيرون آمد و گفت: خوشا به حالت كه به تو اجازه دادند.

وارد خيمه شدم ديدم ارباب عالم هستى، محبوب عالميان مولاى عزيزم حضرت بقية الله الاعظم(عليه السلام) امام زمان مهربانم، روى نمدى نشسته اند. نطع سرخى بر روى نمد قرار داشت و آن حضرت بر بالشى از پوست تكيه كرده بودند. سلام كردم.

بهتر از سلام من جواب دادند. در آن جا چهره اى مشاهده كردم مثل ماه شب چهارده. پيشانى گشاده با ابروهاى باريكِ كشيده به يكديگر رسيده. چشمهايش سياه و گشاده، بينى كشيده، گونه هاى هموار و بر نيامده در نهايت حسن و جمال. بر گونه راستش خالى بود مانند قطره اى مشك كه بر صفحه اى از نقره افتاده باشد. موى عنبر بوى سياهى داشت، كه تا نزديك نرمه ى گوش آويخته و از پيشانى نورانى اش نورى ساطع بود مانند ستاره درخشان نه قدّى بلند و نه كوتاه اما كمى متمايل به بلندى داشت.

آن حضرت روحى فداه را با نهايت سكينه و وقار و حياء و جمال، زيارت كردم. ايشان احوال يكايك شيعيان را از من پرسيدند. عرض كردم: آنها در دولت بنى عباس در نهايت مشقّت و ذلّت و خوارى زندگى مى كنند.

فرمود: انشاء الله روزى خواهد آمد كه شما مالك بنى عباس شويد و ايشان در دست شما ذليل گردند. بعد فرمودند:

 پدرم از من عهد گرفته كه جز در جاهايى كه مخفى تر و دورتر از چشم مردم است سكونت نكنم به خاطر اينكه از اذيت و آزار گمراهان در امان باشم تا زمانى كه خداى تعالى اجازه ظهور بفرمايد و به من فرموده است:

فرزندم خدا در شهرها و دسته هاى مختلفِ مخلوقاتش هميشه حجتى قرار داده است تا مردم ازاو پيروى كنند و حجّت بر خلق تمام شود. فرزندم تو كسى هستى كه خداى تعالى او را براى اظهار حق و محو باطل و از بين بردن دشمنان دين و خاموش كردن چراغ گمراهان ذخيره و آماده كرده است.

 پس در مكانهاى پنهان زمين زندگى كن و از شهرهاى ظالمين فاصله بگير و از اين پنهان بودن وحشتى نداشته باش، زيرا كه دلهاى اهل اطاعت به تو مايل است، مثل مرغانى كه به سوى آشيانه پرواز مى كنند و اين دسته كسانى هستند كه به ظاهر در دست مخالفان خوار و ذليل اند، ولى در نزد خداى تعالى گرامى و عزيز هستند.

اينان اهل قناعت و متمسك به اهل بيت عصمت(عليهم السلام) و تابع ايشان در احكام دين و شريعت مى باشند.

با دشمنان طبق دليل و مدرك بحث مى كنند و حجتها و خاصّان درگاه خدايند. يعنى در صبر و تحمّل اذيّت از مخالفان مذهب و ملّت چنان هستند كه خداى تعالى آنان را نمونه صبر و استقامت قرار داده است و همه ى اين سختيها را تحمّل مى كنند.

فرزندم بر تمامى مصايب و مشكلات صبر كن تا آنكه خداى تعالى وسايل دولت تو را مهيّا كند و پرچمهاى زرد و سفيد را بين حطيم و زمزم بر سرت به اهتزاز در آورد و فوج فوج از أهل اخلاص و تقوى نزد حجرالاسود به سوى تو آيند و بيعت نمايند ايشان كسانى هستند كه پاك طينتند و به همين جهت قلبهاى مستعدّى براى قبول دين دارند و براى رفع فتنه هاى گمراهان بازوى قوى دارند. آن زمان است كه باغهاى ملّت و دين بارور گردد و صبح حقّ درخشان شود.

 خداوند به وسيله تو ظلم و طغيان را از روى زمين بر مى اندازد و امن و امان را در سراسر جهان ظاهر مى نمايد. احكام دين در جاى خود پياده مى شوند و باران فتح و ظفر زمينهاى ملّت را سبز و خرّم مى سازد.

بعد فرمودند: آنچه را در اين مجلس ديدى بايد پنهان كنى و به غير اهل صدق و وفا و امانت اظهار ندارى.

ابن مهزيار گفت:

چند روزى در خدمت آن بزرگوار ماندم و مسائل و مشكلات خود را سئوال نمودم. آنگاه مرخص شدم تا به سوى اهل و خانواده ى خود بر گردم در وقت وداع بيش از پنجاه هزار درهمى كه با خود داشتم به عنوان هديه خدمت حضرت تقديم نموده و اصرار كردم كه ايشان قبول نمايند.

مولاى مهربان تبسّم نموده و فرمودند: اين مبلغ را كه مربوط به ما است در مسير برگشت استفاده كن و به طرف اهل و عيال خود برگرد، چون راه دورى در پيش دارى.

 بعد هم آن حضرت براى من دعاى بسيارى فرمودند. پس خداحافظى كردم و به طرف شهر و ديار خود بازگشتم .