درآمدى بر شناخت توقيعات
توقيع در لغت نامه ها
در كتابهاى لغت «توقيع» به اين معانى آمده:
نشان گذاشتن و امضاء كردن حاكم بر نامه و فرمان، جواب مختصر
كه كاتب در نوشته به پرسشها مى دهد، دستخط فرمانروا، نوشتن
عبارتى در ذيل مراسله.(1)
در اصطلاح علم حديث پاسخ پرسشها يا اطلاعيه هايى است كه به صورت
كتبى از طرف امام براى آگاهى شيعيان فرستاده مى شده، چنانكه توقيعاتى از حضرت
امام على نقى و امام حسن
عسكرى، عليهماالسلام، نقل شده است، امّا معمولاً توقيع به(2) نامه هاى
حضرت حجةبن الحسن
امام زمان، عجّل اللَّه تعالى فرجه، گفته مى شود كه توسط چهارتن نايبان خاص ايشان در زمان غيبت
صغرى به دست
شيعيان مى رسيده
است. محتواى اين(3)توقيعات يا جواب
سؤالات خصوصى است يا تعليم احكام و ردّ شبهاتف مخالفان، يا
تأييد و توثيق نوّاب اربعه و تكذيب مدعيان دروغين و تعيين
تكاليف اجتماعى شيعيان در دوران نهان زيستى حضرت، كه شرح آنها خواهد آمد.
چنين به نظر مى رسد دانشمندان ما خواسته اند بين اخبارى كه شيعه آنها
را در حضور امام بطور شفاهى فرا گرفته با آنچه به صورت حاشيه و پى نوشت نامه از امام دريافت كرده تفاوتى موجود
باشد، بدين جهت نوع دوم را توقيع خوانده اند، كه با معانى لغوى و وضع نخستين آن نيز
تناسب دارد، زيرا توقيعات معمولاً جواب پرسشهايى است كه در
زير نامه به اختصار تحرير مى شده، و نشان درستى آنها دستخط شناخته شده يا مهر4نويسنده بوده كه
در توقيعات وجود داشته
است، و بدين ترتيب
اصحابف ائمه و شيعيان زبده كه با خط و نشان
پيشوايان خود آشنايى داشتند به صدور آنها از طرف حجت خدا
اطمينان كامل پيدا مى كردند.
اهميت توقيعات و استدلال به آنها
آشكارترين اثر وجودى و
تربيتى امام غايب در مدت غيبت صغرى توقيعات صادره از آن
حضرت است. چنانكه مى دانيم مهدى موعود، عليه السلام، آخرين خليفه آفريدگار بر زمين براى هدايت و رهبرى توده هاى انسانى است. پنهان از چشمها مى زيَد تا از كيد دشمنان محفوظ ماند، و دست
ستم به آستان والايش نرسد، و چون پدران خود به زهر جفا يا
شمشير كين كشته نشود، و آثار وجودى خليفةاللَّه از جهان نابود نگردد.
امّا اين ناپيدايى و
نهان زيستى چنان نيست كه همانند نابودن امام بر صحنه زمين باشد و وجود و
عدمش يكسان، نه واللَّه! كه
علاوه بر آثار معنوى و افاضات پنهانى - كه اهلش از آن
برخوردارند - امام غايب چون امام حاضر به وظيفه پيشوايى
دينى خود كه هدايت و تربيت نفوس و مددرسانى به دانشمندان پارساى مذهبى و نگهداشتف آنان از
لغزشهاست مى پردازد و در حراست و مرزبانى حريم دين الهى و
ديگر مسؤوليتها و تعهداتى كه نسبت به كشورهاى
اسلامى دارد مى كوشد، و »آن كس كه ز كوى آشنايى ست« مى داند
كه هدايت و دستگيرى و نگهبانى حضرتش چگونه است، كه خود ديده و بهره مند گشته است.
يكى از جلوه هاى
بارز اين راهنمايى در زمان غيبت كوتاه مدتف آن حضرت، همين توقيعات است كه به وسيله نايبان خاص براى شيعيان فرستاده اند. زيرا اگر فيض بخشى و لطف نهانى آن حضرت را بيشتر مردم احساس نكرده اند، و يا گروهى تحقيق نكرده اخبار متواتر در5ضرورت حجت خدا را به چشم قبول و اعتنا نمى نگرند، امّا توقيعاتى كه در
مدت 69 سال غيبت صغرى از طرف حضرت صادر شده، داراى خصوصياتى است كه نه تنها براى
مردم آن عصر دليل عينى و نشان آشكار بر صدورش از سوى امام غايب بوده، بلكه چون از
همان زمان در كتب محدثان موثّق و علماى محقّق ثبت و ضبط گشته، براى ما نيز امروز مى تواند دليلى مشهود و اثرى روشن بر صدور آنها از ناحيه
آن حضرت باشد، كه انكارش جز بر عناد يا حق پوشى
حمل نگردد، و چگونه چنين نباشد درحالى كه اين توقيعات با خط و نشان شناخته شده بر دست مطمئن ترين افراد به شيعيان مى رسيده، و آنان آثار درستى را - مانند
نهان دانى و پيشگويى امام - در آنها مى ديدند، و سپس با تمام خصوصيات اين نامه ها را در كتب خود نقل مى كردند.
اين كتابها كه اصل(6) ناميده مى شد دراختيار دانشمندانى متتبّع چون محمدبن يعقوب كلينى (درگذشته به سال 329 ق.)
و محمدبن على بن بابويه معروف به شيخ صدوق (درگذشته به سال
381 ق.) كه در زمان غيبت صغرى يا اندكى پس از آن مى زيستند قرار گرفت، و اين پويندگانف راه دين و دانش به گردآورى
اخبار و تنظيم و تحقيق درباره
آنها پرداختند. آثار علمى اين محققان كه بيشتر از قرن چهارم و آغاز غيبت كبرى به بعد است موجود و مرجع و مأخذ
پژوهندگان امروزى است، و به استناد همين كتب معتبر هزار ساله است كه ما به توقيعات اعتماد و اتكاء مى كنيم، و هم آنها را دليل آشكار بر نظارت و مرزبانى حضرت
مهدى، عليه السلام،
از جامعه اسلامى مى دانيم.
هرچند روايات رسيده از رسول اكرم و اميرالمؤمنين و ديگر
امامان معصوم، عليه السلام، درباره مهدى موعود،
عليه السلام، آنقدر فراوان و
متواتر است كه جاى ترديد براى
مسلمانانف7حقيقت جو و
بلكه هر محقّقف منصف باقى نمى گذارد، امّا نويسنده معتقد است پس از اثبات درستى توقيعات و مطالعه تعدادى از
آنها خوانندگان نسبت به اين موضوعف اعتقادى اطمينان قلبى بيشترى مى يابند.
اميد است در اين كوشش علمى حوصله و داورى منصفانه خوانندگان نويسنده را يارى و
همراهى كند، تا معرفت بيشترى نسبت به امام زمان خود پيدا كنيم، كه در حديثى از حارث بن مفغيره روايت شده:
به حضرت صادق، عليه السلام، گفتم: آيا رسول خدا،
صلّى اللَّه عليه وآله، گفته است: هركس بميرد و
امامش را نشناسد مانند عهد جاهليت مرده است؟
حضرت فرمود: بلى. گفتم جاهليتف كامل (مانند قبل از اسلام)
يا جاهليتى كه فقط امامش
را نشناسد. حضرت پاسخ داد: جاهليت كفر و نفاق و گمراهى.
(8)
بنابراين بايد مسأله شناخت امام و معرفت نسبت به حجت خدا را
با اهميت بيشتر تلقى كرد و تحقيق
لازم را انجام داد.
چگونگى پيدايش توقيعات
براى اينكه در انتساب توقيعات به امام زمان، عليه السلام، دچار ترديد نشويم، و مثلاً آنها را ساخته دست
شيادان يا ساده لوحى
و زودباورى عوام نپنداريم، بايد مقدمات و موجبات پيدايش اين نامه ها را بدانيم.
براى حصول اين مقصود لازم است نخست اشاره اى به اوضاع سياسى و روش حكام آن عصر بنمائيم تا علت غيبت و پنهان زيستى امام معلوم شود، آنگاه ضرورتف وجودى نواب اربعه كه توقيعات
توسط آنها به شيعيان مى رسيده نيز آشكار مى گردد.
مى دانيم راه ارتباط شيعيان با
امام غايب در مدت 69 سال نايبان چهارگانه حضرتش بوده اند، و به بيان ديگر حجت خدا مسؤوليت هدايت و امامت خود را ازطريق اين
سفيران عملى مى كرده،
يعنى با صدور توقيعات و پاسخ به
پرسشها، آثار رهبرى و ارشادى اش به شيعيان مى رسيده است.
در تشريح آنچه ذكر شد مطالب زيرين - كه خود فشرده از بحثى
مفصل است - بيان
مى شود.
1 - نظرى به تاريخ آن زمان
نگاهى گذرا به تاريخ زندگى
ائمه بعد از حضرت رضا، عليه السلام، و رفتارى كه فرمانروايان با آنان و دوستانشان داشتند حكايت از اين دارد كه بدرفتارى و
فشار آن خلفاى غاصب نسبت به جانشينان حقيقى
پيامبر قوس صعودى مى پيمود. چنانكه محدوديت و سختگيرى بر امام دهم حضرت هادى، عليه السلام، بيش از امام نهم - حضرت جواد، عليه السلام - بود، همچنانكه
مراقبت بر داخل خانه امام حسن
عسكرى، عليه السلام،
و گماشتن جاسوسهاى زن و مرد بر ايشان افزون
از امام دهم بود.(9)
براى هركس كه تاريخ حيات اين امامان را مطالعه مى كند
همواره اين سؤال مطرح است كه چرا اين بزرگ مردان الهى كه از
سلامت كامل روح و بدن برخوردار بودند چنين اندك زيستند و نگذاشتند آثار وجوديشان آشكار
شود؟
چرا بايد امام جواد، عليه السلام، 25 سال و امام حسن عسكرى 28 سال زندگى نمايند و به سم جفا كشته شوند؟
چرا بايد از 42 سال عمر حضرت هادى حدود 20 سال آن تحت نظر
يا در زندان گذشته باشد؟(10)
چرا بايد امام دهم و يازدهم از زادگاهشان مدينه ناخواسته تبعيد شوند و در سامرا در
محلى كه لشكرگاه سلطان است تحت نظر و مراقبت شديد آن جاه طلبان قرار گيرند؟
از جمله ويژگيهاى نيم قرن از حكومت عباسيان در سامرا - از سال 227 تا 279 ق. - ضعف دستگاه فرمانروايى
و استيلاى مواليان ترك و انقلاب
صاحب زنج كه خود را علوى و حامى زحمت كشان مى دانست، و بالاخره نهضتهاى متعددى است كه به طرفدارى از »رضاى آل محمد، صلّى اللَّه عليه وآله« و بر ضد ستم هيأت حاكمه
انجام مى گرفت،
بحدى كه از آغاز حكمرانى معتصم تا پايان عهد معتمد - كه
بيش از نيم قرن زمان گرفت - هجده نهضت و
قيام روى داد كه همه از طرف علويان بود.
انقلابيون بپاخاسته مردم را كه از
فساد و مال اندوزى و كشتار فرمانروايان به ستوه آمده بودند به عنوان كلى »رضاى آل محمد« فرا مى خواندند نه به نام خاص امام زمانشان، زيرا بيم آن مى رفت كه دستگاه جبار، امام را به طغيان و اخلال عليه
حكومت متهم كند و فوراً بكشد.
ظاهراً اين داعيان انقلابى معتقد بودند كه در صورت پيروزى امام را به
رهبرى برگزينند و درصورت عدم موفقيت خود را فداى عقيده و آرمان و امام خويش كنند. اگر
نهضت كنندگان را در دعوتشان صادق و صميمى هم ندانيم،
اين حقيقت انكارناپذير است كه آل محمد شايستگى و حق حكومت داشته اند، و اين امرى مسلم و مقبول بوده كه رهبران مردم را بدان مى خواندند، هرچند در باطن رياست خود را نيز طالب بودند.(11)
اگر خواسته باشيم فهرستوار هم اوضاع سياسى - اجتماعى شيعه و پيشوايانش
را در مدت امامت حضرت هادى و عسكرى، عليهماالسلام، - از سال 220 تا 260 ق. - نقل
كنيم سخن به درازا خواهد كشيد و از هدف اصلى باز مى مانيم، بدين جهت طالبان را به كتب مربوط بخصوص »تاريخ سياسى غيبت امام دوازدهم، عجّل اللَّه تعالى فرجه« رجوع مى دهيم كه اثرى تحقيقى و پرفايده است، اينجا همين قدر متذكر (12)مى شويم كه از مجموع مطالعات اين واقعيت خودنمايى مى كند كه آن سلاطين ستمگر - و
نه خلفاى رسول اللَّه
- برطبق اخبار فراوانى كه از پيامبر
اكرم و اميرالمؤمنين و فرزندانش رسيده بود، مى دانستند مصلح موعود كه قائم آل محمد، صلّى اللَّه عليه وآله، است از اين خاندان ظهور
خواهد كرد، و جهان را پس از آنكه
ظلم و جور همه جا را
فرا گرفت از قسط و عدل پر خواهد نمود، (13)و
مهدى موعود، عليه السلام،
است كه حكومت اسلامى واقعى را كه بر پايه توحيد و
برابرى و برادرى و رعايت حقوق همه افراد است ايجاد خواهد
كرد. بنابراين قدرت و سلطنت آنها نابود شدنى است، و چون به خيال خام خود مى خواستند از تحقق آن حكومت عدل جلوگيرى كنند، نسبت به ائمه معصومين به چنان فجايع و جناياتى دست مى زدند و آنان را سخت زيرنظر داشتند.
در چنين شرايط اجتماعى و سياسى خاص بود كه امام هادى و بخصوص حضرت عسكرى،عليهماالسلام،
به اجبار زندگى مخفيانه و
كم معاشرت را پيش گرفتند و با رعايت تقيه و حفظظاهر به وظايف
اجتماعى و رهبرى شيعيان پرداختند، و با وجود
اين به14حبس و قتل محكوم شدند.
2 - غيبت
در اين اوضاع سخت كه از
شمشير خون مى ريخت موضوع غيبت مهدى موعود نيز توجيه و تعليل مى شود. براى حفظ جان و برجا ماندن حجت خدا بر زمين، ناپيدايى و
پنهان زيستى
امام كارى طبيعى و خردپذير و بلكه منحصر به فرد بود، البته اين از نظر حفظ جانف پيشوا و ادامه رهبرى است، امّا اختفاى آن دو امام كه معلول شرايط سخت و
فشار رژيم حاكم بود، اين فايده مهم را نيز
داشت كه حادثه مهم غيبت و ناپيدايى طولانى امام دوازدهم را
براى شيعه امرى عادى و مأنوس گرداند، و زمينه ذهنى مردم را براى غيبت حضرت حجةبن الحسن، عليه السلام،
آماده كرد. على بن حسين مسعودى در كتابش اثبات الوصيه سخنى در اين باره دارد كه نقل
كردنى است:
»او روايت مى كند كه امام هادى، عليه السلام، خود را از بسيارى
از شيعه پوشيده مى داشت و جز با اندكى از خواص مراوده نداشت. چون امامت به فرزندش امام عسكرى، عليه السلام، رسيد با شيعيان از پشت پرده اى سخن مى گفت، مگر در اوقاتى كه براى بردنش به خانه سلطان بر مركب سوار مى شد و آشكار مى گذشت، كه همه او را مى ديدند. اين دورى گزيدن از عموم و پرده نشينى مقدمه غيبت صاحب الزمان، عليه السلام،
بود، تا شيعه رفته رفته به پنهان بودن امامش عادت كند، و با مسأله غيبت يك باره روبرو نشود«.15
اين نظريه را دانشمندان متتبع معاصر نيز تأييد كرده حتى از برنامه هاى حساب شده امام هادى، عليه السلام، شمرده اند.16
در تأييد آنچه ذكر شد و تمهيد مقدمه براى غيبت كبرى، بايد از غيبت
صغرى و پنهان زيستى 69 ساله امام زمان، عليه السلام، نام برد، كه آن نيز
خود وسيله اى
براى آماده گردانيدن شيعه جهت غيبت
كبرى و ناپيدايى طولانى و ممتدّ حضرت مهدى، عليه السلام، است.
ناگفته نماند آنچه از زندگى مخفيانه امام دهم و يازدهم نقل
شد در ارتباط با غيبت طولانى
فرزندشان حجةبن الحسن،
عليه السلام، بود، وگرنه اصل
غيبت از جمله سنتهاى الهى است
كه براى همه انبياء و اولياى گذشته واقع شده و موجب امتحان و
آزمايش امت و نيز وسيله اى براى تنبيه و آگاهى بخشيدن به آنها بوده است، و چنانكه در امتهاى پيش رخ داده در امت اسلام نيز
روى مى دهد،
و از اين جهت غيبت پديده اى نوظهور و بى سابقه نيست و پيشينه اى ديرين دارد.
كوتاه سخن17آنكه علت غيبت
امام دوازدهم مساعد نبودن شرايط زندگى آشكار و عادى براى
حضرتش مى باشد،
زيرا بى شك علنى شدن وى همان بود و گرفتارى به دست جلادان همان، كه عباسيان
هميشه بيمناك از وقوع پيش بينى رسول اكرم بودند كه در اين خبر مشهور آمده: اگر از
عمر جهان تنها يك روز باقى مانده باشد خدا آن روز را به قدرى طولانى خواهد كرد كه بالاخره فردى از
خاندان من ظهور كند و اساس ظلم و جور را فرو ريزد.18
3 - انتخاب و معرفى نايب
بديهى است كه هرگاه شرايط اجتماعى و اوضاع سياسى بطورى بود
كه امام نمى توانست يا مصلحت نمى دانست آزادانه و مستقيماً با
پيروانش ارتباط برقرار كند، چاره اى جز
انتخابف نماينده و معرفى واسطه اى بين خود و مردم نداشت، تا به وسيله او مسئوليت رهبرى خود را انجام دهد و اين روشى است خردپذير و متداول.
اين كار از زمان امام دهم كمابيش اجرا شد و رفته رفته به ميزان افزايش سختگيريهاى حكام
و ازدياد اختفا و پنهان زيستى امام فعاليت و وساطت
نمايندگان نيز بيشتر شد، تا اينكه از شروع
غيبت صغرى كه سال 260 ق. و وفات امام حسن عسكرى، عليه السلام، بود وارد مرحله جديد و كامل خود گرديد و توقيعات - كه موضوع
بحث ماست - نيز در اين مرحله و به همين دليل به وجود
آمد.
پى نوشت ها:
× برگرفته از كتاب: نشانى از امام غايب،
عجّل اللَّه تعالى فرجه، بازنگرى و تحليل
توقيعات.
1. مرجع در نقل معانى مذكور
عبارت است از: منتهى الأرب فى لغة العرب، لغت نامه دهخدا، فرهنگ فارسى، لسان العرب. در كتاب اخير مى خوانيم: »التوقيع فى الكتاب: الحاق شئ فيه بعد
الفراغ منه... قال الأزهرى: توقيع الكاتب فى الكتاب المكتوب أن يجمل بين تضاعيف سطوره مقاصد الحاجة و يحذف الفضول...« (الطبعة الأولى، ج 10، ص
288، فصل الواو، حرف العين). ذكر اين مطلب
را خالى از فايده نمى بيند كه بنابر آنچه در كشّاف اصطلاحاتف الفنون آمده، توقيع در دستگاههاى قضائى اسلام نيز معنى اصطلاحى
داشته بدين شرح: »هرگاه كسى بر ديگرى ادعايى كند، نوشته او (كه به گواهى افرادى تأييد شده) محضر ناميده
مى شود، و چون طرف مقابل به وى جواب دهد و دليلهاى روشن خود را اقامه كند آن نامه را توقيع
گويند، و چون دليلهايش پذيرفته
شد و قاضى بر طبق آن حكم كرد، آن حكم سجل ناميده مى شود.« (چاپ
دوم، ج 1، ص 689). بنابراين معنى، »توقيع« نامه اى است كه ادلّه مستند در جواب
مدّعى را دربر دارد.
2. مانند اين توقيع كه شيخ صدوق از امام عسكرى، عليه السلام، نقل كرده: »پندارى است باطل كه مخالفان مى خواهند با كشتن ما اين نسل پاك را منقطع گردانند كه خداى عزوجل
گفتارشان را تكذيب كرده است، و سپاس خداى را بر
اين نعمت« (كمال الدين، ص 407)، نيز رجوع شود به: سفينةالبحار، ج 2، ص 676، كه توقيعاتى از امام دهم و يازدهم، عليه السلام، نقل كرده.
3. ر.ك: الذريعه، ج 8،
ص 237.
4. شواهد تحت عنوان »خط آشنا« نقل خواهد شد.
5. »خبر متواتر« در اصطلاح علم الحديث منظور خبر جماعتى است كه - فى حد نفسه نه به ضميمه قرائن - اتفاق
آنان بر كذب محال و درنتيجه موجب علم (= يقين) به مضمون خبر
باشد (علم الحديث،
ص 144).
6. »اصل« در اصطلاح علماى حديث مجموعه اى از روايات است كه راوى بلاواسطه
از لسان امام شنيده و ضبط نموده باشد. ولى چنانچه بواسطه
كتاب ديگر (كه از امام اخذ شده) مجموعه اى گرد آورد، به اين مجموعه فرع و به مرجع اولى اصل گويند. (الذريعه ج 2، ص 126)، يا مراد به
اصل مجرد كلام امام است، در مقابل كتاب و مصنّف كه در آنها
علاوه بر كلام ائمه از خود مؤلف نيز بياناتى هست (رجال
بوعلى، ص 11) به نقل
از علم الحديث، ص 72.
7. براى ملاحظه اخبار رسيده از رسول اكرم، صلّى اللَّه عليه وآله، و ائمه معصومين، عليهم السلام، درباب مهدى موعود به عنوان
نمونه اين كتابها ذكر مى شود: - الأصول من الكافى، محمدبن يعقوب كلينى (م. 329)، ج 1، كتاب الحجة، ص 328-372.
- كتاب الغيبة، محمدبن ابراهيم النعمانى (من أعلام القرن الرابع).
- كمال الدين و تمام النعمة، ابوجعفر محمد بن على بن حسين بن
بابويه القمى.
- كتاب الغيبة، شيخ الطائفه ابوجعفر محمد بن الحسن الطوسى.
- بحارالأنوار، محمد باقر المجلسى، المكتبةالاسلاميه، ج 51 و
52 (برابر جلد 13 چاپ كمپانى).
- المهدى، السيد صدرالدين الصدر.
- منتخب الأثر فى الامام الثانى عشر، عليه السلام، لطف اللَّه صافى گلپايگانى. اين كتاب تمام خصوصيات و بشارتهاى امام قائم، عليه السلام، را بتفصيل ضمن نقل احاديث روايت شده از طريق عامه و خاصه برمى شمرد و تأليفى جامع است.
- خورشيد مغرب، محمد رضا حكيمى.
8. ر.ك: الاصول من الكافى، ج 1،
ص 377، چند روايت ديگر نيز به همين مضمون نقل شده.
9. »خليفه عصر يعنى المعتمد على اللَّه (256-279 ق.) به همين جهت (يعنى يافتن فرزند
حضرت امام حسن عسكرى) امر داد خانه امام و حجرات آن را
تفتيش كردند، و جميع آنها را مهر نمودند، و عمال او در پى يافتن فرزند آن حضرت كوشيدند و زنان
قابله را به تحقيق حال كنيزكان امام يازدهم گماشتند«. (خاندان نوبختى، 107).
10. ر.ك. ترجمه ففرَق
الشيعه، 122.
11. ر.ك. پژوهشى در زندگى امام مهدى، عليه السلام، و نگرشى به تاريخ غيبت صغرى، 69-72.
12. تأليف و تحقيق دكتر جاسم حسين، ترجمه دكتر سيد محمد تقى آيت اللهى، انتشارات اميركبير، 1367.
13. اشاره به اين حديث است كه از
پيامبر اكرم، صلّى اللَّه عليه وآله، و اهل بيت معصومش از طرق مختلف
روايت شده است. ما به ترجمه يكى از
آنها بسنده مى كنيم:
شيخ صدوق در كمال الدين
با ذكر سلسله اسناد از عبداللَّه بن عمر نقل مى كند كه گفت: »از حسين بن على، عليه السلام، شنيدم كه مى گفت:
از رسول خدا، صلّى اللَّه عليه وآله، اين چنين شنيدم كه مى گفت: اگر از دنيا جز يك روز نمانده باشد، خدا اين روز را طولانى مى كند تا مردى از فرزندانم بيرون آيد (ظهور كند) و دنيا را از عدل و
قسط پر كند چنانكه از جور و ظلم انباشته
شده است«. منتخب الأثر، ص 247. در همين باب 25 اين كتاب 123 حديث به همين مضمون نقل شده.
14. ر.ك: تاريخ سياسى غيبت امام دوازدهم، عجّل اللَّه تعالى فرجه، فصل دوم. قابل ذكر است: از فرط تقيه گاه از امام دوازدهم به
»غريم« نام مى بردند،
غريم از لغات اضداد است، و
به معنى »مديون« و »دائن«
هر دو استعمال مى شود.
ر.ك. بحارالأنوار، ج 51، ص
297-298.
15. المهدى، ص 175.
16. ر.ك. پژوهشى در زندگى امام مهدى، عليه السلام، ص 135.
17. در اين باب ر.ك: كمال الدين و تمام النعمة،
ابوجعفر محمد بن على بن بابويه القمى (الصدوق)، ص 127-159.
18. منتخب الأثر، ص 141، حديث 2، به نقل از صحيح ترمذى و ص 154، حديث 40، به
نقل از ينابيع المودة.
منبع: ماهنامه موعود / شماره 27
شماره توقيعات
شماره توقيعات در دو كتاب كمال الدين و تمام النعمة، شيخ صدوق و كتاب الغيبة، شيخ
طوسى جمعا 92 عدد است . كه پس از حذف موارد مشترك 80 توقيع مىشود . به اين شرح: در كتاب كمالالدين در
بابى كه به «ذكر توقيعات وارده از امام قائم (ع)» اختصاص دارد، 49 توقيع و يك دعا
نقل شده كه برخى كوتاه و بعضى طولانى است . اما شيخ طوسى در كتاب الغيبة در باب
مخصوص توقيعات و مواضع ديگر 43 توقيع و خبر نقل مىكند، كه بعضى از آنها را از جمله
معجزات امام غايب شمرده، و برخى
ديگر توقيعاتى است كه با شرح موارد صدور آنها ذكر كرده و متضمن سرگذشتى است جالب توجه، و شمارى ديگر
دستخط امام زمان (ع) است كه به صورت منشور - فرمان سرگشاده عمومى - صادر شده، و شامل مباحث اصولى مذهب است . از
اين 43 توقيع 12 عدد منقول از صدوق است كه بعضى عينا در كمالالدين ديده مىشود .
بنابراين مجموع توقيعات غيرمكرر در دو كتاب ماخذ ما 80 عدد است .
ناگفته نماند بناى
نويسنده در اين نوشتار استقصا و پىجويى براى جمعآورى همه
توقيعاتى كه در كتب حديث و روايت آمده، نبوده است، (1) بلكه تكيه بر كهنترين آثار است و
نقل نمونههايى چند در ارتباط با مقصود، و آشنا كردن خوانندگان استبا اين بخش از
اخبار مذهبى و آثار برجا مانده از امام زمان (ع)
پيش از پرداختن به متن توقيعات اخبارى را كه حاكى از آشنايى شيعه با خط و توقيع امام خود
است مىآوريم .
خط آشنا
از دليلهاى استوارى كه آرامبخش دل حقيقتجويان است و بدرستى صدور
توقيعات از طرف امام غايب حجةبن الحسن (ع) اطمينان مىبخشد آشنايىاى است كه بعضى
از شيعيان و اصحاب ائمه با خط امام
زمان خود داشتند و نشانىهاى آن را مىدانستند . مهمتر آنكه
مؤمنان پژوهشگر و دقيق خود قبلا از امام نمونه خط خواسته
بودند . به اين خبر توجه كنيد:
احمدبن اسحاق كه از صحابه نزديك امام حسن عسكرى (ع) استبه
خدمتحضرت مىرسد و عرض مىكند:
نامهاى با دستخط مبارك خود برايم بنويس كه ببينم و خط شما را بشناسم، تا هر وقت نامه شما به من
مىرسد بدانم تزويرى در كار نبوده و از خود شماست .
امام حسن (ع) پذيرفت و ضمن اينكه يادآور شد گاهى خط بواسطه
تعويض قلم مختلف مىشود دستور
داد قلم و دواتى آوردند و نامهاى نوشت و به وى داد . (2)
در آغاز نوشته گفتيم اصطلاح توقيع در مورد نامههاى كوتاه
امام هادى و عسكرى (ع) كه در جواب سؤالات
شيعيان مىنوشتند نيز به كار رفته، زيرا آنان هم زندگى نسبتا
مخفى داشتند و با مكاتبه و وسيله وكيلان با مردم در تماس
بودند، بدين جهت احمدبن اسحاق نمونه خط مطالبه مىكند و حضرت به او ارائه مىدهد . با اين
آشنايى قبلى اصحاب خاص است كه
احمدبن حسن بن اسحاق قمى تصريح مىكند كه:
چون خلف صالح (ع) زاده شد از آقاى ما حسن
بن على عسكرى (ع) به جدم نوشتهاى رسيد كه در آن به دستخطى
كه توقيعات به آن بر جدم وارد مىشد نوشته شده بود: (3)
«فرزندى براى ما زاده شد، كه بايد خبرش نزد تو پوشيده و از همه مردم پنهان ماند .
ما آن را اظهار نمىكنيم مگر به نزديكان به واسطه خويشاوندى و به دوستان به سبب
دوستيشان . اما دوست داشتيم اين مژده را به تو اعلام كنيم تا خدا تو را به آن
مسرور گرداند، همچنانكه ما را از آن
خوشحال كرد، والسلام» . (4)
آنچه نقل شد در مورد
توقيعات رسيده از امام يازدهم بود; اما اخبارى كه در دو
كتاب مرجع ما درباره خط و نويسنده توقيعات آمده سه خبر در كمالالدين است و تعبير به گونهاى
است كه در دو روايت نويسنده را خود
امام معرفى مىكند . و در يكى به خط شناخته شده و شش خبر در
كتاب الغيبة آمده كه دو خبر آن خط را از خود امام مىداند و
چهار خبر توقيع را به همان خطى مىداند كه در زمان امام حسن عسكرى نوشته مىشد و آشنا
بود . از نظر اهميتى كه دارد مورد
استشهاد از اين اخبار را نقل مىكنيم:
كمالالدين، باب ذكرالتوقيعات:
حديث 2: محمد بن صالح همدانى گفت: به صاحبالزمان (ع) نوشتم ... پس امام (ع) جواب نوشت ... (ص 483)
حديث 3: محمدبن همام گويد از محمدبن
عثمان عمرى شنيده كه مىگفت: «توقيع به خطى كه مىشناختم از
جانب امام بيرون آمد ...»
آخرين شاهد: خبرى است طولانى متضمن پاسخهاى متعدد به
سؤالات اسحاق بن يعقوب كه در كتاب الغيبة نيز نقل شده و از آن ماخذ نقل خواهيم كرد .
اما در كتاب الغيبة دو خبر زيرين كه در بخش ويژه توقيعات آمده مانند اخبار
قبلى صراحت دارد كه توقيعات به خط خود حضرت - كه ظاهرا آشنا و شناخته شده بود -
صادر مىشده است .
1 - ابن ابى غانم قزوينى و گروهى از شيعيان درباره جانشين امام
حسن عسكرى با هم مشاجره مىكردند
. ابن ابىغانم مىگفت امام يازدهم درگذشت و فرزندى برجا
نگذاشت . قرار شد كه در اين باره نامهاى بنويسند و به حضور
امام غايب بفرستند، و از آنچه دربارهاش مشاجره كردند حضرت را بياگاهانند . به اين قرار
عمل كردند، پس جواب نوشتهشان به خط
امام، كه بر او و پدرانش درود باد، رسيد
... (ص172)
2 - محمد بن يعقوب كلينى از اسحاق بن يعقوب نقل مىكند كه گفت:
«از محمد بن عثمان عمرى
درخواست كردم مكتوبى كه در آن مسايل دشوارم را طرح كردهام به حضور امام بفرستد، توقيع به خط مولاى ما -
صاحب الدار - (ع) رسيد ... (ص176) . (5)
اما چهار خبر ديگر كه ضمن شرح حال «سفيران ممدوح» در كتاب
الغيبة آمده و توقيعات را به خطى كه
در زمان امام حسن عسكرى (ع) با آن آشنا بودند معرفى مىكند و
اينك اخبار مورد نظر:
1 - ابونصر هبةالله بن احمد كاتب كه فرزند دختر ابوجعفر عمرى دومين نايب خاص است مىگويد:
توقيعات صاحبالامر (ع) از طريق عثمان بن
سعيد و فرزندش ابوجعفر محمدبن عثمان به شيعيان و اصحاب خاص
امام حسن عسكرى (ع) به امر و نهى و پاسخ سؤالات مىرسيد، به همان خطى كه توقيعات در زمان
حيات امام حسن عسكرى (ع) صادر مىشد .
(ص216)
2 - عبدالله بن جعفر حميرى نقل مىكند چون
ابوعمروعثمان بن سعيد درگذشت، درباره واداشتن و انتصاب ابو
جعفر محمد بن عثمان به جاى پدرش، نامهها به همان خطى كه با ما مكاتبه مىشد رسيد (ص220) .
3 - هبةالله بن محمد فرزند دختر امكلثوم از مشايخش خبر داد كه
شيعه همواره بر عدالت عثمان بن سعيد و محمد بن عثمان پابرجا بود تا اينكه عثمان بن سعيد
فوت كرد، و فرزندش ابوجعفر محمد بن
عثمان او را غسل داد، و به اداره امور پدر و نيابت امام
قيام كرد ... و توقيعات در مدت زندگىاش راجع به امور مهم
از دست او به شيعه مىرسيد، به خطى كه در دوران زندگى پدرش عثمان توقيعات صادر مىشد
(ص221) .
4 - ابونصر هبةالله گويد: از دست محمدبن عثمان عمرى توقيعات به
مردم مىرسيد، به خطى كه در
زمان حيات امام حسن عسكرى (ع) توقيعات براى مردم صادر مىشد (ص223) .
بنابراين خبرها بعضى توقيعات را خود امام شخصا مرقوم
مىفرموده، و بعضى ديگر را كاتبى
كه از زمان حضرت امام حسن عسكرى (ع) چنين ماموريتى داشته است
.
به هر صورت آنچه مهم است و مورد نظر ماست اين است كه اصحاب
خاص با آشنايى كه با خط و نامه امام
پيدا كرده بودند راهى منطقى و روشى يقينآور براى تشخيص درستى يا نادرستى توقيعات رسيده يافته بودند، و
تا آثار صدق و صحت را در آنها مشاهده نمىكردند اخبار را نمىپذيرفتند و تلقى به قبول نمىنمودند .
بىگمان حجتخدا خود به موجباتى كه ايجاد اطمينان نسبتبه توقيعات بكند
توجه داشتهاند، چنانكه مثلا مىبينيم در زمان نايب سومشان - ابوالقاسم حسن نوبختى
- زمانى كه اين شايعه پيدا شد كه بعضى توقيعات به وسيله شلمغانى تهيه و صادر
مىشود، حضرت صريحا آن را تكذيب كردند، و در توقيعى خطاب به علماى سؤال كننده فرمودند:
آنچه را كه ترديد داشتيد، يا آنچه كه از دست او به شما رسيده، همه را به ما
برگردانيد تا صحتيا بطلان آن را
اعلام كنيم . (6)
تقسيمبندى توقيعات
اينك توقيعات برگزيده را برحسب موضوع دستهبندى كرده نقل مىكنيم:
1 . رازدانى و خبردادن از امور پنهانى
بر طبق چندين خبر كه در دو كتاب ماخذ ما آمده، حجتخدا بر زبان نايبان يا به وسيله
توقيعات از رازهاى نهانى و امور پنهانى و آنچه
پرسندگان در دل داشتهاند خبر داده و موجبات اعتماد به نواب
و يقين به ارتباطشان با امام را فراهم كرده است . اين اخبار اضافه بر رواياتى است كه در
تاييد و توثيق نايبان رسيده، و در
واقع نشانىهاى عينى و دليلهاى مشهود بر صحت ادعايشان در نيابت و وساطت از امام غايب بوده و سبب اطمينان
قلب بيشتر شيعيان مىشدهاست . هر چند اين
رويدادها شخصى و خصوصى بوده، اما مجموع آنها كه به وسيله
راويان مطمئن و در كتب معتبر و مؤلفان محقق نقل شده امروزه براى ما نيز اطمينانآور
استبه ويژه كه مضمون اين اخبار خود نشان دهنده صحت و راستبودنشان مىباشد و اينك چند
نمونه:
1 - حسن بن فضل يمانى - ضمن حديثى طولانى - گويد: «از سه مطلبى
كه به خاطر داشتم دو تاى آنها را نوشتم و سومى را به احتمال آنكه ناخوشايند باشد ذكر
نكردم . اما جوابى كه به من رسيد هم درباره دو مطلبى بود كه نوشته بودم و هم راجع به
سومين مطلب كه در دل نگهداشته و ننوشته بودم» . (7)
2 - نصربن صالح نقل كرد كه: «مردى از
اهل بلخ پنج دينار با نامهاى كه اسمش را در آن عوضى نوشته
بود فرستاد . پاسخ وصول پول به او رسيد با نام اصلىاش و نسبش و دعا براى او» . (8)
3 - محمدبن ابراهيم بن مهزيار كه مال امانتى پدرش به او رسيده بود، بايستى
مطابق وصيت آن را به امام زمانش برساند، اما او پس از فوت حضرت عسكرى (ع) درباره امام
بعدى در شك بود . با
خود گفت: «پدرم به كارى نادرست وصيت نمىكند . من اين مال را به عراق مىبرم و خانهاى بر كنار شط كرايه مىكنم و به هيچ
كس هم خبر نمىدهم . اگر همانطور كه در زمان امام حسن عسكرى امر امامتبرايم روشن بود اكنون نيز آشكار گشت
مال را به امام تسليم مىكنم و گرنه آن را صدقه مىدهم
.
پس همين برنامه را اجرا كردم و به
عراق رفتم . خانهاى بر كنار شط اجاره نمودم و چند روزى از
اقامت من نگذشته بود كه ناگاه رسولى با نامهاى آمد كه در آن نوشته بود: اى محمد! فلان
مبلغ مال درون فلان چيز است و تمام آنچه با من بود و كسى ممكن نبود از آن باخبر شود
شرح داد .
من به رسول اطمينان پيدا كردم و مال را به او تسليم كردم .
سپس چند روزى تنها بودم و غمگين شدم،
تا اينكه نامهاى برايم رسيد بدين مضمون: ما تو را جانشين
پدرت كرديم، پس خداى را سپاسگزار باش» . (9)
4 - رسولى كه از قم كالاهايى
را نزد ابوجعفر محمدبن عثمان آورده بود، دو جامه سردانى
(10) را فراموش كرده بود . ابوجعفر
به او يادآورى مىكند . رسول به جستجوى بار مىپردازد و چون چيزى نمىيابد مراجعه كرده مىگويد: چيزى بر جا نمانده
نايب امام به او مىفرمايد: به فلانى كه
پنبهفروش است و دو عدل پنبه برايش برده بودى مراجعه كن و
يكى از دو عدل پنبه را كه بر آن چنين و چنان نوشته بازكن، اين دو جامه در كنار آن است . مرد
از آنچه ابوجعفر به او خبر داد حيرت كرد و بسيار متعجب شد، ولى بر طبق راهنمايىاش
عمل كرد . چون بار پنبه را گشود، دو
جامه سردانى را در كنار بسته بار پنبه ديد و برداشت و براى
نايب امام آورد و به او تسليم كرد
.
اين مرد محمدبن عثمان را نمىشناخت و
همانطور كه بازرگانان كالاى خود را براى فروش به وسيله
باربران معتمد مىفرستند، هداياى امام را هم به او داده بودند كه به نايب امام دهد و هيچ
نامهاى هم كه صورت اجناس ارسالى باشد همراه نداشت، زيرا در زمان معتضد عباسى سختگيرى
عليه شيعه زياد بود، و چنانكه گفتهاند «از شمشيرش خون مىريخت» . به اين علت كسى
كه حامل كالا يا پول براى نايب امام بود خود خبر از اجناس محوله نداشت، فقط به او
گفته مىشد اين كالاها را فلان جا ببر و به فلانى بده . (11)
5 - بين حسن بن على نصيبى و
محمدبن فضل موصلى به سال 307 ق . در بغداد راجع به صحت
وكالت و نيابت ابوالقاسم حسين بن روح مباحثه و مشاجره بود، و محمدبن فضل با آنكه شيعه بود
آن را نمىپذيرفت و دليل مىطلبيد، و مىگفت اموالى كه او مىگيرد در غير موردش صرف
مىشود . روزى حسن بن على گفت: دليلى
كه مورد قبولت واقع شود ارائه خواهم داد . به اين جهت از
دفتر بزرگى كه همراه محمدبن فضل بود نيمى از يك ورق جدا كرد
و با قلمى كه بىمركب بود و نشانى بر كاغذ نمىگذاشت مطالبى را كه بين خود قرار گذاشته
بودند نوشت . بعد نامه را مهر كرد و به شيخ سياه چردهاى كه خدمتكار محمد موصلى بود
داد كه نزد حسين بن روح ببرد . چون خادم بازگشت، آنان مشغول غذا خوردن بودند كه
پاسخ بر همان ورقه رسيد و با مركب به جزءجزء مندرجات آن كاغذ - كه خطش نامرئى بود و
خوانده نمىشد - جواب
مقتضى داده شده بود . چون محمد بن فضل چنين امر شگفتآور خارقالعادهاى را ديد بسيار ناراحتشد و [از اينكه تاكنون
در اشتباه بوده] بر سر و روى خود زد . او
از غذاخوردن افتاد و با حسن بن على گفت: زود برخيز تا نزد
ابوالقاسم حسين بن روح برويم . چون به حضورش رفتند محمدبن فضل شروع به گريستن و عذرخواهى
كرد . نايب امام براى او از خدا طلب آمرزش نمود و به رحمت الهى اميدوارش گرداند .
(12)
6 - بنابر خبرى كه شيخ طوسى مسندا از مشايخ قم نقل مىكند: همسر
على بن حسين بن موسى بن بابويه (پدر صدوق) دخترعمويش بود، كه از او فرزنددار نمىشد. به
ابوالقاسم حسين بن روح ، رضى الله عنه، نامه نوشت، كه از حضرت بخواهد تا برايش دعا
كنند كه خدا فرزندانى فقيه نصيبش
گرداند . پاسخ برايش آمد:
«همانا تو از اين زن فرزنددار
نمىشوى، اما بزودى زن جوانى اهل ديلم نصيبتخواهد شد، كه
از او دو فرزند فقيه خواهى داشت» .
بنابر آنچه در دنباله خبر مذكور آمده: على بن بابويه داراى
سه پسر شد كه دوتاى آنها -
محمد و حسين - فقيه شدند و استعدادى شگرف در حفظ [اخبار] داشتند، و چيزها حفظ مىكردند كه ديگر اهل قم نمىتوانستند . آن
دو، برادرى ديگر به نام حسن داشتند كه از نظر سن دومين فرزند محسوب مىشد . وى به
عبادت مشغول و مردى زاهد بود، با مردم آميزش نداشت و فقيه هم نشد .
راوى گويد: چون دو فرزند فقيه - ابوجعفر (صدوق) و ابوعبدالله - داد سخن مىدادند و اخبار فراوانى
از حفظ نقل مىكردند كه مردم به
شگفت درمىآمدند، به آن دو مىگفتند: اين مقام ويژه شما دو تن است كه به دعاى امام نصيبتان شده است .
اين موضوع در بين اهل قم مشهور و معروف شده
بود . (13)
حسن بن خفيف از پدرش نقل مىكند كه گفت: صاحبالزمان،
خادمانى به مدينه فرستاد، كه با
آنان دو خادم [اجير] نيز بودند . حضرت به خفيف نامه نوشت كه
با آنان برود و او هم رفت . چون به كوفه رسيدند يكى از آن
دو خادم مسكرى آشاميد . [حضرت
به الهام ربانى با فاصله مكانى از عمل حرامش باخبر شدند] خادمان از كوفه بيرون نرفته بودند كه از سامرا نامه رسيد
به برگرداندن خادمى كه مسكر آشاميده و بركنار كردنش از خدمت [در آن اماكن مقدس] . (14)
نمونههاى ديگر از اشراف
بر ضماير و آگاهى از وقايع و نهاندانى ولى حقتعالى را در
توقيعات ديگرى نيز كه تحت موضوعات مختلف - مخصوصا توقيعات درباره اموال رسيده به امام -
نقل شده است مىبينيم . به بيان
ديگر حضرت به گونههاى مختلف با بيان حقايق پنهانى اثبات صحت
امامت و ولايتخود و سفارت نايبان را مىفرموده است تا براى
طالبان حقيقت ترديدى بر جا نماند .
پىنوشتها:
1 . كتابى كه متعهد گردآورى و دستهبندى
همه توقيعات - به روشى غير از اين نوشته - استبا اين مشخصات
انتشار يافته: كلمه الامام المهدى (ع) تاليف آيةالله سيدحسن شيرازى، ترجمه دكتر
سيدحسن افتخارزاه سبزوارى، تنسيق، مقابله و تكميل حسن تاجرى، شعبان 1407، نشر آفاق .
كتابى كه ادعيه رسيده از آن امام را دربردارد با اين مشخصات است: صحيفة
المهدى (ع) الشيخ عيسى الاهرى، مؤسسة الغدير، 1406
.
2 . شهر آشوب، مناقب آل ابىطالب، ج 3،
ص 233 و 274 . به نقل از: پژوهشى در زندگى امام مهدى (ع)
188 .
3 . متن حديث چنين است ... «فاذا فيه مكتوب بخط يده (ع) الذى كان ترد به
التوقيعات عليه» .
4 . كمالالدين، ص 434 - 433
.
5 . در كمالالدين عبارت مذكور
بدين صورت است: «فوردت فى التوقيع بخط مولانا صاحبالزمان
(ع) ...» ، ص 483 .
6 . كتاب الغيبة، ص 229 - 228
.
7 . كمالالدين، ص 490، ح 13; كتابالغيبة، ص 171 . به رعايت اختصار خلاصه اين اخبار ترجمه و نقل
شده مىشود .
8 . كمالالدين، ص 488، ح 10
.
9 . كتاب الغيبة، 171 . يادآور
مىشود شيخ طوسى اين خبر را تحت عنوان «آشكار شدن معجزاتى
در زمان غيبت كه دلالتبر درستى امام صاحبالزمان (ع) مىكند» آورده
.
10 . سردنانيه جزيره بزرگى است
در درياى مغرب (قاموس) شايد پارچه سردانى منسوب به اين
جزيره باشد (كتاب الغيبة، زيرنوشت ص 179) .
11 . كتاب الغيبة، ص 180 - 178
.
12 . همان، ص
193 - 192 .
13 . همان، ص 188
.
14 . الكافى، ج 1، ص 523، ح 21 .
منبع: ماهنامه موعود / شماره 29 - 30
2. مسايل مربوط به غيبت امام
پيش از اين يادآور شديم كه از مسايل
مهم جامعه اسلامى و مجامع دينى به خصوص شيعيان در آن
روزگار، مسئله غيبت فرزند امام حسن عسكرى (ع) بود. از يك طرف بر طبق روايات فراوانى كه از ائمه
معصومين رسيده بود، شيعه انتظار چنين پيشامدى را داشت و تصريح امام يازدهم بر تولد
فرزندش و نشان دادن او در فواصل زمانى مختلف به اصحاب خاص، پيش گويى هاى ائمه قبلى را براى شيعه ثابت و
محقق مى كرد امّا از طرف ديگر دشمنى بسيار شديد با مصلح موعود و تفحص براى
پيدا كردن و قتلش امكان
آشكار شدنش را از بين برده بود و شبهاتى كه جعفر برادر امام حسن عسكرى (ع) ايجاد كرده بود و مردم را به
خود دعوت مى كرد
نيز مزيد بر علت بود. اين همه اشكالاتى را به اذهان القا مى كرد، كه بر حسب وظيفه ارشادى و هدايتى كه امام دارد بايد پاسخگوى آنها و بر طرف كننده
شبهات باشد. به اين جهت مى بينيم تعدادى از توقيعات مستقيماً در اطراف مسايل طرح شده راجع به »غيبت« است،
مانند نهى از بردن نام امام غايب و عدم تعيين وقت ظهور و سبب غيبت و امورى از اين
گونه. 1. شيخ طوسى ضمن خبرى مسند اين توقيع را نقل مى كند:
براى محمد بن عثمان عمرى ابتدائاً
و بدون سؤال قبلى اين توقيع رسيد:
كسانى را كه از نام [من ]مى پرسند با خبر گردان: يا سكوت و رفتن به بهشت، يا سخن
گفتن و دوزخى شدن؛ زيرا آنان اگر بر نام
واقف شوند آن را فاش مى كنند و اگر بر مكانم مطلع گردند ديگران را به آنجا راهنمايى مى نمايند. 1
2. محمد بن همّام از محمد بن عثمان - دومين نايب خاص امام غايب - نقل مى كند كه توقيعى به خطى كه مى شناختم برايم رسيد، بدين
مضمون:
هر كس در جمعى از مردم نام مرا ببرد [كه موجب معرفى و
گرفتارى ام شود] لعنت خدا بر او باد.
همين راوى گويد: از زمان فرج پرسيدم، جواب رسيد:
كسانى كه وقت [ظهور مرا ]تعيين مى كنند دروغ مى گويند [كه آن را جز خدا كسى نمى داند].2
توضيح
چنانكه از نخستين توقيع مذكور برمى آيد، اين منع علتى جز رعايت تقيه و حفظ جان امام در آن محيط ظلم و تهديد
و خفقان ندارد، با وجود اين معمولاً محدثان تصريح به نام خاص حضرت را دور از
احتياط مى دانند.3
3. اسحاق بن يعقوب از محمد بن عثمان خواهش مى كند نامه اى كه در آن مشكلات عقيدتى خود را نوشته به حضور
امام بفرستد. خواهش او انجام مى گيرد و توقيع به خط مولاى ما صاحب الزمان (ع) مى رسد، كه از جمله اين مطالب در اواخر آن
آمده است: 4
امّا علت غيبت، خداى عزوجل مى گويد »اى ايمان آوردگان! از
چيزهايى كه اگر برايتان آشكار شود بدتان مى آيد سؤال نكنيد«.
هيچ يك از پدرانم
نبود مگر اينكه بر گردنش بيعت يكى از طاغوت هاى زمانش بود، ولى من هنگامى
كه قيام مى كنم هيچ بيعتى از طاغوتها بر
عهده ام نيست [يعنى آزادانه
مى توانم به قيام جهانى ام اقدام كنم و پيمانى كه وفاى به آن لازم
باشد بر عهده ام
نيست].
امّا كيفيت بهره بردن از من در زمان غيبتم مانند نفع بردن از خورشيد است
هنگامى كه ابر آن را از ديده نهان
كند. سپس حضرت شيعيان را اندرز داده مى فرمايد: درف سؤالاتى را كه برايتان مفيد نيست ببنديد و براى دانستن آنچه از شما نخواسته اند خود را به رنج نيفكنيد، بلكه براى تعجيل فرج بسيار دعا
كنيد كه در آن گشايش كار شما نيز هست .5
3. جواب مسايل اعتقادى
توقيعاتى كه از ناحيه مقدس امام غايب (ع) صادر شده، شمارى از آنها در پاسخ پرسش هايى است كه راجع به مسايل
عقيدتى و ايمانى است .
اين سؤالات غالباً در موضوع امامت و غيبت امام مى باشد كه در آن زمان مسئله روز و مايه اختلاف فرقه هاى مسلمين بوده است و برخى
تا امروز هم مورد بحث و گفتگوست. اينك ترجمه چند توقيع نقل مى شود:
1- شيخ الطائفه محمد بن حسن
طوسى از ابوجعفر محمد بن على بن بابويه نقل مى كند كه گفت: گروهى از شيعه در
اين موضوع اختلاف كردند كه
خداى - عزوجل - آفريدن و روزى دادن را به ائمه (ص) تفويض
كرده. عده اى گفتند: اين محال است و چنين نسبتى به خداى تعالى جايز نيست؛
زيرا جز خدا بر خلق اجسام قادر
نيست. دسته اى
ديگر گفتند: [چنين نيست ] بلكه خداى تعالى
ائمه را بر اين كار توانا كرده است و [آفرينش را ]به آنان
واگذار كرده، از اين رو مى آفرينند
و روزى مى دهند.
در اين مسئله به شدت با يكديگر نزاع مى كردند.
يكى از آنان گفت: شما را چه شده؟ چرا به ابو جعفرمحمدبن
عثمان عمرى مراجعه نمى كنيد كه از او بپرسيد، تا در
ابن باب حق مطلب را برايتان روشن كند، كه راستى [اكنون ]او راه به سوى صاحب الامر است. آن گروه به [حل
مسئله توسط ]ابو جعفر راضى شدند و به پيشنهادش جواب قبول دادند، پس مسئله را نوشتند
و به سويش فرستادند. از طرف حضرت
برايشان توقيعى آمد كه رونوشت آن اين است:
به درستى خداى تعالى است كه اجسام را آفريد و روزى ها را تقسيم كرد، كه او جسم نيست و در جسم
هم حلول نكرده »لَيسَ كَمفثلفه شى ءٌ و هفوَ السَّميعف العَليم« هيچ چيز مانند او نيست و اوست شنوا و دانا. امّا ائمه (ع)
از خداى تعالى سؤال مى كنند،
پس او مى آفريند و مى خواهند، پس او روزى مى دهد، براى اجابت كردن
درخواستشان و بزرگداشت حقشان .6
چنانكه ملاحظه مى شود پاسخ امام به نزاع كنندگان بسيار سنجيده و عميق است؛ زيرا در حالى كه تضادى با اصل
توحيد اسلامى ندارد و شريكى براى آفريدگار
پيش نمى آورد، مقام رفيع و حق والاى ائمه را در بارگاه الهى و استجابت
دعايشان را مى رساند.
2. شيخ طوسى مى نويسد: گروهى به من خبر دادند از ابو محمد
تلَّعفكبرى به استادش از شيخ موثقى در مدينة السلام [بغداد
]كه گفت: ابن ابى
غانم قزوينى با جماعتى از
شيعيان در باره جانشين امام حسن عسكرى (ع) مشاجره كرد. ابن ابى غانم مى گفت حضرت عسكرى درگذشت و جانشينى ندارد. شيعيان در اين باب نامه اى نوشتند و به ناحيه [ سوى صاحب الزمان ]فرستادند و
حضرت را از موضوع مشاجره با خبر كردند. جواب نوشته شان به خط
آن حضرت - كه بر او و پدرانش سلام باد - رسيد.7
بسم الله الرحمن الرحيم، خدا ما و شما را از گمراهى و فتنه ها بر كنار دارد و به ما و شما روح يقين ببخشد و ما و شما را از بدى
و عذاب قيامت پناه دهد. همانا از ترديد گروهى از شما در دين با خبر شدم، و از شك و سرگردانى كه در واليان
امورشان دارند به من پيغام رسيد. اين اطلاع ما را - به خاطر دلسوزى نسبت به آنان نه
خودمان - غمناك و اندوهگين كرد؛ زيرا كه خدا با ماست و ما هيچ نياز به غير او نداريم
و حق با ماست پس كسى كه از ما كناره گيرى كند، هيچ ما را به وحشت نمى افكند. ما پرورش يافته پروردگارمان هستيم و خلق پرورده هدايت مايند.
اى شمايان! شما را چه شده كه
در بيابان ترديد رفت و آمد مى كنيد و در حال سرگردانى واژگونه مى رويد. آيا نشنيديد كه خداى عزوجل مى گويد: »اى كسانى كه ايمان آورده ايد خدا را اطاعت كنيد و هم رسول
و اولوالامر را فرمانبردارى نماييد« آيا آنچه در آثار8 راجع
به ائمه گذشته و موجود آنان آمده نمى دانيد كه از آنچه هست و آنچه حادث مى شود خبر داده. آيا نديديد
خداوند چگونه براى شما پناهگاه هايى قرار داد كه به آنها پناه ببريد [و از خطرات مصون مانيد]، و نشانى هايى كه به وسيله آنها راه
راست را بيابيد؟
از زمان حضرت آدم تا وقتى كه امام در گذشته - حسن عسكرى (ع) - ظاهر شد، هر گاه
پرچمى غايب مى شد پرچمى ديگر ظاهر مى گشت [امامى ديگر مى آمد ]، و چون ستاره اى افول مى كرد ستاره اى
ديگر طلوع مى كرد. چون خدا او [ حضرت عسكرى (ع) ]را به سوى خود برد، پنداشتيد كه خدا ديگر دينش را باطل كرد، و سببى كه
ميان او و خلقش هست گسست. نه! چنين نبوده و
نمى باشد تا قيامت بر پا شود و امر خداى سبحان ظاهر گردد، در حالى كه
آنان كراهت دارند.
همانا امام گذشته - حضرت حسن عسكرى (ع) كاملاً مطابق روش
پدرانش (ع) زيست و سعادتمندانه
درگذشت، و وصيتش در باره ماست و علم او نزد ماست و ما فرزند و جانشين وى هستيم .[در ادعاى ] مقام او جز
ستمگر گناهكار كسى با ما نزاع نمى كند، و غير ما هر كسى ادعاى آن را كند منكر كافرى است و اگر نبود اين كه،
امر خداى تعالى مغلوب [خواست كسى ]نشود، و سرّش ظاهر و علنى نگردد، حق ما برايتان
چنان آشكار مى شد كه خردهايتان از آن روشن شود و شك هايتان نابود گردد ولى هرآنچه
خدا خواسته مى شود، و براى مدت هر چيز نوشته و وقت خاصى است.
پس از خدا بترسيد و تسليم ما شويد، و امر
را به ما برگردانيد.. 9
اين توقيع - بخصوص كه به خط حضرت تحرير شده - از چند جهت قابل توجه و تامل است؛ زيرا در
عين اينكه نشان از لطف و محبت خاص امام نسبت
به پيروانش دارد، استغناى حجت خدا را از همه كائنات و توجه
صرفش را به آفريدگار آشكارا مى رساند.
پس از استشهاد به آيه قرآن مجيد كه اطاعت اولوالامر را در رديف اطاعت رسول قرار داده، سنت جارى الهى
را در باره وجود پيشواى عالم معصوم در هر
زمان ذكر مى فرمايد و همچنين كسانى را كه به دروغ ادعاى مقام معنوى امامت و حجت
خدا بودن را مى نمايند ظالم و كافر مى شمارد، كه واقعاً بزرگترين
ظلم و حقيقت پوشى ادعاى مقامى است كه گوينده شايستگى آن را نداشته باشد و مايه گمراه
كردن مردم شود.
پى نوشت ها:
1. كتاب الغيبة، ص 222،
كمال الدين، ص482، توقيع در لعن كسانى كه در جمعى از مردم
نام حضرت را ببرند.
2. كمال الدين، ص 483، ح 3.
3. رك: الكافى، ج 1، كتاب الحجة، ص332.
4. سوره مائده، آيه 102.
5. كمال الدين، ص 485.
6. كتاب الغيبة، ص 178.
7. »فَوَردَ جوابف كفتابفهم بخطه عليه و على آبائه السلام«
8. سوره نساء، قسمتى از
آيه 59.
9. كتاب الغيبة، ص 173- 172
4 - اموال رسيده به امام
شمارى ازتوقيعات راجع به اموالى است كه شيعيان به عنوان خمس وديگروجوه شرعى توسطوكلايانايبان خاص به حضور امام خود مى فرستادند كه نمونه هايى
چند نقل مى شود:
1 - صدوق از پدرش نقل مى كند كه سعد بن عبدالله از
اسحاق بن يعقوب نقل مى كند از شيخ عَمرى شنيدم مى گفت:
با مردى اهل سواد1 هم
صحبت شدم كه مالى از حضرت با وى بود و آن را براى امام غايب
فرستاده بود، ولى مال بازگشت داده شد و به وى گفته شده بود: حق عمو زاده اش را كه چهارصد درهم است از
آن بيرون كند. آن مرد از
شنيدن جواب حيران و بهت زده و در شگفت شد و به حساب اموالش
رسيدگى كرد. مزرعه اى از پسر عمويش در دست او بود كه مقدارى از درآمد آن را پرداخت كرده و بعضى را نپرداخته بود. [چون
حسابرسى كرد] معلوم شد چهارصد درهم از حق او را - چنان كه حضرت گفته اند - نداده است. پس آن مقدار را از مالش بيرون كرد و بقيه را فرستاد، كه مورد قبول واقع شد.2
2 - محمدبن شاذان نيشابورى
گويد:
نزد من پانصد درهم كه - بيست درهم كسر داشت - جمع شده بود،
و دوست نداشتم [پولى كه مى فرستم] اين مقدارش كم باشد.
بدين جهت از مال خودم بيست درهم وزن كرده بدان افزودم و به اسدى [وكيل امام] دادم، اما از اينكه كمبودى داشته ومن آن را كامل كرده ام چيزى ننوشتم. جواب نامه رسيد:
»پانصد درهم كه بيست درهم از تو بود واصل شد...«3
3 - همين خبرراصدوق نيزنقل مى كندوبعد از آن مى افزايد:
محمدبن شاذان گفت: بعد از اين مالى به حضور امام فرستادم
اما روشن نكردم كه از كيست. اما جواب رسيد كه: »آن مال رسيد، قدرى از آن مال فلانى است و
قدرى از فلانى«،
يعنى حضرت دانستند صاحبان4 اصلى مال كيست و به اطلاع او
رساندند. 4 - كلينى از حسن بن عيسى عفريضى نقل مى كند كه گفت:
چون ابو محمد - امام حسن عسكرى(ع) - درگذشت مردى اهل مصر با مالى كه براى امام آورده
بود به مكه وارد شد. ديد درباره جانشين آن
امام اختلاف است. بعضى مردم مى گفتند: »امام حسن(ع) بدون فرزند درگذشت، و جانشين او جعفر است.«5
بعضى مى گفتند: »امام عسكرى(ع) درگذشت ولى فرزند برجا گذاشته است.« او مردى را كه كنيه اش ابوطالب بود با نامه اى به عسكر (سامرّا) فرستاد.
وى به سوى جعفر رفت، و از او
برهان [امامتش را] خواست. جعفر گفت: »اكنون آمادگى [براى جواب] ندارد!« سپس به در منزل امام روى آورد و
نوشته اش را
به اصحاب داد.
پاسخ برايش آمد: »خدا ترا در [مرگ] دوستت اجر دهد. همانا او مفرد و مالى
كه با او بود به شخص موثقى وصيت كرد،تادرآن باب بدانچه لازم است عمل كندوجواب نامه اش داده شد.«6 [چون ابوطالب به مكه برگشت صدق گفتار حضرت برايش روشن شد].
5 - تكذيب مدّعيان
جاه طلبى و رياست جويى از آفات بزرگ اخلاقى است، كه اتفاقاً در بين دانشمندانى كه به تزكيه و تهذيب نفس
نپرداخته اند
بيشتر از سايرين ديده مى شود. از اين گونه
علماى سوء - كه دين را وسيله دنيا طلبى قرار مى دهند - طبعاً در عصر امام
زمان(ع) نيز وجود داشتند، و پنهان زيستى حضرت هم بهانه و
وسيله اى
فريبنده براى اين مدعيان كذاب بود، كه عقايد دينى ناآگاهان را وسيله سودجويى و رياست
خود قرار دهند.
در چنين موقعيتى براى اينكه حقيقت پوشيده نماند و از مردم
رفع اشتباه شود، از سوى حجت خدا(ع)
توسط سفيران چهارگانه - به خصوص نوبختى - توقيعاتى در مذمت
و تكذيب و لعن آن دروغگويان صادر شده، كه به نقل نمونه اى چند مى پردازيم: 1 - شيخ طوسى در معرفى كسانى كه از سوى حضرت
حجت(ع) مذمت شده اند
مى نويسد:
كسانى كه ادعاى با بيّت (واسطه بين امام و مردم بودن) كرده اند نخستين آنها »شفريعى« است. او از مصاحبان امام هادى و حضرت عسكرى(ع)
بود، اما بر خدا و حجت هاى
الهى دروغ بست و نسبت هايى به آنان داد كه از آن
بيزار بودند. شيعيان او را لعنت كردند و از وى
دورى جستند، و توقيع امام در لعن و دورى كردن از وى نيز
صادر شد. سپس قول به كفر و الحاد نيز از او آشكار گشت.7
2 - »محمد بن نصير نفمَيرى« از اصحاب حسن بن على عسكرى(ع) بود. پس از فوت حضرت مقام
سفارت ابوجعفر محمد بن عثمان را ادعا كرده
گفت نايب امام زمان مى باشد. اما خداوندبه واسطه كفر و
جهالتى كه از او ظاهر شد وى را رسوا كرد، و محمدبن عثمان نيز او را لعن نمود و ازوى تبرى جست و
خودرااز وى پوشيده مى داشت و با او تماس برقرار نمى كرد.8
3 - ديگر از مذمت شدگان و مدعيان دروغين »احمدبن هلال الكرخى« است كه از اصحاب امام يازدهم
بود. اما پس از وفات حضرت، نص ايشان را بر وكالت و سفارت ابوجعفر محمد بن عثمان -
كه شيعه متفق بر آن بودند - قبول نكرد و گفت من آن را نشنيده ام! پس توقيع در لعن و دورى
از وى از سوى امام زمان(ع) از
دست ابوالقاسم حسين بن روح نوبختى به شيعيان رسيد.9
4 - ديگر از كسانى كه توقيع در لعنش صادر شده »محمد بن على
شلمغانى« معروف به »ابن ابى العزاقر« است كه مرتد شد و نسبت هاى ناروا به نوبختى - سومين سفير امام - داد. در چند خبر كه در كتاب الغيبة آمده از او مذمت شده و توقيع
صاحب الزمان(ع) در لعن و برائت از او و كسانى كه پيرو او
هستند صادر گشته است. بنابر خبرى ديگر توقيع
در سال 312 ق. توسط نوبختى به شيعيان رسيده است.
كسانى10 ديگر چون »ابوطاهر محمد بن
على بن بلال«، »حسين بن منصور حلاج« و »ابو دلف كاتب« نيز
سخنان كفرآميز و ادعاهاى دروغين داشته اند كه از سوى نايبان امام رسوا شده اند، و شيعيان نيز به سبب كفريات
و گزافه گويى ها و
غلوى كه داشته اند
از آنان دورى جسته اند.
5 - بنابرخبرى كه شيخ طوسى نقل مى كند، پس از انحراف شلمغانى مردم به شك افتادند، و از امام راجع به نامه هايى كه از او صادر مى شود و ادعاهايى كه مى كند سؤال كردند. از جمله آنها پرسشى است، كه اهل قم كردند، و
جواب آمد كه: برنامه شما و مضمونش واقف شديم. پاسخ مسائل شما هم از ماست و مرد مخذول گمراه كننده معروف به
عزاقرى - كه خدا لعنتش كند - در حرفى از آن هم دخالتى ندارد.11
6 - بنابر روايتى ديگر: بعضى
از علما نيز چنين سؤالى را درباره كسانى كه خدا بر آنان غضب
كرده (يعنى مرتدشدگان) از حضرت نمودند. پاسخ
چنين رسيد كه:
علم واقعى نزد ماست از كفر كسى كه كافر شده بر شما حرجى نيست. پس آنچه به نظر شما
صحيح است - از اخبارى كه ثقات نه خودش روايت كرده اند - و از دست وى خارج شده [و به شما مى رسد] بپذيريد و خداى را شكر
كنيد، و آنچه در آن شك كرديد، يا فقط از طريق او به شما
رسيده، آن را به ما برگردانيد تا صحيح كنيم يا باطل گردانيم، و خدا - تَقَّدَّسَت
اَسماؤفه وَجَلَّ ثَناؤفه - توفيق دهنده به شماست و او در همه كار ما را بسنده است و
نيكو وكيلى است.12
آنچه در اين توقيع تازگى دارد عنايت و توجه خاص امام غايب
است به راهنمايى حق طلبان و دستگيرى شيعيان و رفع
شبهه از آنان، و براى حصول اين منظور است
كه مى فرمايند:
در صورت ترديد مكتوب را [به وسيله سفيران يا وكلايشان] نزد ما بفرستيد، تا صدق و كذب را براى شما
روشن كنيم و شما را از شك به درآوريم.
7 - از توقيعات معتبر ديگر كه در كتب مأخذ ما (كتاب الغيبة و كمال الدين) نقل شده، توقيع زيرين است:
محمدبن يعقوب كلينى از اسحاق بن
يعقوب نقل مى كند كه گفت: از محمدبن عثمان عمرى درخواست كردم مكتوبى كه در آن از مسائل مشكل خود سؤال كرده ام به حضور امام بفرستد.
درخواست من اجابت شد و
توقيع به خط مولاى ما صاحب الزمان(ع) رسيد:
اما آنچه پرسيدى - كه خدايت
راهنمايى كند و ثابت قدم دارد - از كار افرادى از اهل بيت و
عموزادگانم كه مرا منكرند، پس بدان كه راستى بين خداى عزوجل و احدى خويشاوندى نيست.
هر كس مرا [كه حجت خدايم] انكار كند از من نيست و راه او مانند پسر نوح است. [كه
گمراه بوده و هلاك شد].
اما راه وروش عمويم جعفر و فرزندش مانند برادران حضرت يوسف
است [كه بر او حسد بردند و قصد
كشتن او را كردند].
اما »ففقّاع«، آشاميدن آن حرام است
ولى خوردن شلماب (نوعى آشاميدنى است) عيب ندارد. اما اموال
شما »كه براى ما مى فرستيد«
آن را جز براى تطهير شما [از حبّ مال] نمى پذيريم پس هر كه مى خواهد بفرستد و هر كه مى خواهد نفرستد، كه آنچه خدا به ما داده بهتر است از آنچه به شما داده.
اما ظهور فرج [و گشايش امر من] به تحقيق با خداى - كه نامش
بلند باد - است،
و كسانى كه وقت آن را تعيين مى كنند دروغ مى گويند.
اما گفتار كسى كه گمان كرد امام حسين(ع) كشته نشده همانا كفر و نسبت دروغ دادن و
گمراهى است.
اما رويدادهايى كه [در غيبت من] پيش مى آيد [براى تعيين تكليف خود]
به راويان حديث ما [كه
تفقّه وقدرت استنباطدارند] رجوع كنيد كه
آنان حجت من بر شمايند و من حجت خدا بر آنان مى باشم.
اما محمدبن عثمان عمرى - كه خدا از او و پدرش از پيش خشنود باد - همانا مورد اطمينان من
است و نوشته و نامه اش
نوشته من است.
اما محمدبن على بن مهزيار اهوازى خدا به زودى دلش را اصلاح
مى كند و شكش را برطرف مى نمايد.
اما آنچه براى ما مى فرستى نزد ما پذيرفته نمى شود مگر آنچه پاك و حلال است، و بهاى كنيز آوازخوان حرام است.
اما محمدبن شاذان
بن نعيم، او مردى از شيعيان ما خاندان است.
اما ابوالخطاب محمد بن ابى زينب أجدع او خود ملعون و اصحابش نيز ملعونند، با همفكران و عقيده مندان به او همنشينى مكن، كه من و پدرانم(ع) از ايشان
بيزاريم...13
اهميت رهبرى و مرجعيت در شيعه
آنچه در اين بخش ذكر شد حاكى از اهميت مسأله رهبرى شيعه و
عنايت خاصى است كه ولىّ خدا به آن
دارد، هم در جهت معرفى رهبران و مراجع دينى شايسته و
امام گونه، هم در لعن و طرد و افشاگرى نسبت به ادعاهاى دروغين مدعيان
جاه طلب، كه دين الهى را سرمايه رياست و دنيادارى خود
مى نمايند. از آنجا كه
مهمترين وظيفه امام - همچون
پيامبر - هدايت و رهنمونى است و هيچ اقدام اجتماعى در هدايت مردم از گزينش و نصب رهبر صالح و پيشواى مصلح مهمتر
نيست، بدين جهت امام غايب به اين امر مهم
توجهى مخصوص مى فرموده كه نشانى هاى آن را در متن توقيعات - از شدت و حفدَّت لحن كلام و تأكيد و تشديد بر صحت يا خيانت
آنان - مى بينيم.
اما مطلب قابل ذكر اين است كه بنا بر مسؤوليت هدايتى امام كه همچنان ادامه دارد، عنايت و توجه
خاص حضرتش در غيبت كبرى و زمان ما
نيز بايد به رهبرى شيعه دوام داشته باشد، و پرچم زعامت و قيادت امت را به علماى عامل و فقهاى عادل عطا
كند. مرورى اجمالى به تاريخ رهبرى در شيعه و
بزرگانى كه در هر عصر مسؤوليت اين كار مهم دينى - اجتماعى
را برعهده داشته اند
دليل قاطع است كه در طول بيش
از هزار سال غيبت كبرى، دستى غيبى كسانى را پرورش داده و
تأييد كرده و در مواقع حساس و سرنوشت ساز به زعامت و مرجعيت
رسانده، تا رعيت، بى شبان
و شيعه، بى نگهبان
نماند، همچنانكه درعصر ما به عنايات خاص حضرتش، ايمان
راسخ و شجاعت كم نظير و رهبرى قاطع امام خمينى(ره) - كه تبعيت و همراهى انبوه مردم را همراه داشت - انقلاب اسلامى ايران را
به پيروزى رساند، و در پهنه جهان آثار سياسى و دينى و فرهنگى شگرفى برجا گذاشت، و زمينه شناخت تشيع علوى
را كه همان اسلام ناب محمدى(ص) است - در همه ابعاد آن - فراهم كرد، و الحمدالله ولى النعم.
نظرى كلى بر توقيعات و نتيجه گيرى
نگاهى گذرا به مجموع توقيعاتى كه
از طرف امام زمان(ع) براى شيعيان آمده، مى رساند كه امام غايب چون
پيشواى حاضر كمال مراقبت و دلسوزى را نسبت به دوستان و پيروان خود دارد، و به هدايت
راه جويان و تربيت نفوس و معرفى نفوّاب اربعه و
افشاگرى مدعيان كاذب نيابت علماً و عملاً قيام
مى فرمايد، به طورى كه درماندگان و گرفتارانى كه صميمانه از او يارى
طلبيده اند گشايش كار و حل مشكل خود را ديده اند و دانش طلبانى كه در معضلات علمى و
دينى درمانده اند از اشراقات و الهامات
حضرتش روشن و هدايت شده اند. همه اين فيوضات را به صورت پاسخ پرسش ها در توقيعات صادره از ناحيه مقدسه مى بينيم. علاوه بر اينها نهان بينى
و رازگويى و اخبار از غيب در بسيارى از توقيعات وجود دارد، كه نه تنها موجب اطمينان خاطر بيشتر براى مردم آن
زمان بلكه براى خواننده امروز هم مى شود، و مى فهمد
كه چگونه امام با دانشى كه از گنجينه علم الهى بارور شده است، بر ضماير اشراف دارد و قصد و نيت اشخاص را مى داند، و از پسر يا دختر بودن
مولود و روز مرگ افراد باخبر است و پيشاپيش آن را اعلام مى فرمايد، و از حلال يا حرام بودن مالى كه
به حضورش تقديم شده خبر مى دهد و حرام آن را رد مى كند، و اگر تقديم كننده نام خود
را برخلاف بنويسد از دانش امام پنهان نمى ماند و حقيقت به او يادآورى
مى شود. اينها همه اندكى از تجليات مقام ولايت است كه از
آينه توقيعات نمايان شده است.
اگر شخص ديرباورى با وجود اين نشانه هاى صدق و صحت توقيعات، از در انكار درآيد، پاسخش اين است كه راه اثبات
رويدادهاى تاريخى و آثار بازمانده از قديم - چه در امور دينى و چه در حوادث تاريخى - مگر جز دقت در دسترسى
اسناد و راست گويى ناقلان مى باشد؟ اگر بيش از هشتاد توقيع رسيده از امام زمان را در كتاب هاى معتبر از راويان مختلف در مدت 69 سال نپذيريم،
پس چه موضوع دينى يا واقعه تاريخى قابل پذيرش خواهد ماند؟ مگر مثلاً وجود پادشاهى به نام انوشيروان يا
بخشنده اى به
نام حاتم طايى يا خون ريزى چون امير تيمور جز با
چند مدرك اصيل كهن ثابت مى شود؟ آيا صحت انتساب ديوان هاى شعرا و كتاب هاى دانشمندان هشتصد نهصد سال قبل به آنها، مگر جز به وسيله دو سه يا حداكثر هفت هشت نسخه
و دست نويس
بازمانده از زمان هاى
نزديك به عصر آنهاست؟ اگر راه
مناقشه در مدارك تا اين حد باز شود هيچ رويداد تاريخى و اثر
ادبى و علمى را نمى توان تلقى به قبول كرد و از نويسنده آن دانست.
بدون شك ادله درستى و اصالت بيشتر توقيعات - اگر نگوييم همه آنها - محكم تر از دليل هايى
است كه براى موارد مشابه آنها از امور تاريخى و ادبى نقل
شده است، و هر عقل سليم و فرد منصفى گواهى به صحت و اصالت آنها مى دهد. اما منكران و معاندان، در حقايق
آشكارتر چون آفريدگار جهان نيز شك و ترديد روا مى دارند، و عرضشان اشكال تراشى
است نه درك حقايق و قول خدا
راست است كه گفته: »إن يَتَّبفعون افلا الظَّنَّ و إن هفم
إلاّ يَخرفصون« اينان جز از پى گمان نمى روند و جز آن كه دروغى ببافند
كارى ندارند.14
پى نوشت ها :
1-سواد: بخش واقع ميان دجله و فرات را در زمان خلفاى عباسى
»سواد« مى گفتند (فرهنگ فارسى)
2- كمال الدين، باب ذكرالتوقيعات، ص 486، حديث 5 ؛
الاصول من الكافى، ج1، ص 519، ، ح 8 ، با اندك تفاوت و از راويى ديگر
3- كتاب الغيبة، ص 258 ؛ الاصول من الكافى، ج 1، ص 523-524
4-كمال الدين، ص 509 ، شماره 38
5-معروف به جعفر كذّاب، كه ادعاى جانشينى امام يازدهم را مى كرد
6-الاصول من الكافى، ج 1، ص 523 ، ح 19
7-كتاب الغيبة، 244 (به تلخيص) توضيح اينكه توقيع ظاهراً از سوى امام عسكرى(ع) در لعن او صادر شده
8- همان مآخذ، ص 244 ؛ احتجاج، ج 2، ص 474
9-كتاب الغيبة، ص 245
10-همان، ص 248-253
11-همان، ص 228
12-همان، ص 228-229
13-كتاب الغيبة، ص 177 - 176 ؛
كمال الدين، ص 484 - 483 ؛ الاحتجاج، ص 470 - 469
14- سوره انعام (6)، آيه
116
منبع: ماهنامه موعود / شماره 32
|